تبليغاتX
مک پک دونده


بنده از آن‌جا که به شدت زیادی ، طرفدار رعایت اخلاق در جامعه هستم و از آن‌جا که فردا قرار است خبرنگاران خارجی هم بیایند، و دلم نمی‌خواهد جلوی چشم اجنبی‌های غرب‌زده، آبروی‌مان برود، بر خود واجب دیدم به کسانی که می‌خواهند برای اولین بار به راهپیمایی فردا بروند تا با مشت‌های قشنگ و گره‌کرده و همچین دلربای خود، ظالمان عالم و به خصوص رژیم بد غاصب را نیست  و نابود کنند، چند توصیه بکنم که بعداً نگویند نکردی.
عزیزان:
1-    مراسم فردا، یک جور راهپیمایی است که در نهایت به مراسم نماز ختم می‌شود و نهایتاً تا ساعت 2 و 3 تمام است، در نتیجه از شام خبری نیست. لطفاً از بردن هرگونه قابلمه و دیگچه خودداری کنید که جا تنگ است.
2-    راهپیمایی عملی است که با دوپا انجام می‌شود مگر آن‌که از دوپا ناتوان باشید. پس سوار بر موتور یا ماشین با دوبس دوبس را راهپیمایی نمی‌گویند. خر خودتی. پیاده شو مثل آدم، دستتم بنداز.
3-    راهپیمایی کلاً عملی برای فاز گرفتن نیست، عملی است برای فاز دادن، به خصوص راهپیمایی فردا که «افازالفازین» است.
4-    روز قدس، جمعه هست، تعطیل هم هست ولی عید فطر نیست. یعنی مردم روزه‌اند. پس از بردن هرگونه آجیل، پسته، بستنی، موز و به خصوص کله‌پاچه خودداری کنید چون نشانه‌ی خس و خاشاکی محسوب می‌شود و ممکن است کار دست‌تان بدهد.
5-    مسواک و خمیردندان و زیرشلواری...؟ کوله‌پشتی چرا جمع کرده‌ای؟ آهان. دولت تا سه شنبه را تعطیل کرده؟ بعدش می‌خواهی با بچه‌های تیم‌ملی بروی عین. حین؟ نه؟... سین پین؟ ... خدا همه‌ی مریض‌های بدحال علی‌الخصوص روحی روانی را شفا بدهد.
6-    روز راهپیمایی فقط تیم خودتان را تشویق کرده و از پرداختن به حاشیه، الفاظ خدای نکرده، رکیک‌های زشت،‌ زدن جیب بغل دستی، بولینگ، یا هرچیز دیگری که شما را به یک راهپیما نما تبدیل می‌کند، عزلت بجویید.
7-    راهپیمایی در ساعت و مکان مشخصی برگزار می‌شود. مثلاً این عمل هومن که می‌خواهد ساعت 7 شب با حشمت! قرار کاری بگذارد و برود خانه‌ی هنرمندان، راهپیمایی روز قدس محسوب نمی‌شود. کلاً قرار گذاشتن در روز قدس، راهپیمایی محسوب نمی‌شود.
8-    از مصاحبه با شبکه‌های شرابخوار به خصوص جی.بی.جی، دی.وی.دی، ری.بی.دی، و رسانه‌های یک طرفه مثل ولی‌عصر و آفریقا خودداری کنید، و یادتان باشد که علامت پیروزی در فرهنگ غرب‌زدگی، معنای بدی در فرهنگ ما دارد، خودداری کنید.
9-    کلاً یک فردا را بالا غیرتاً خودداری کنید. از همه جنبه. یعنی یک جوری خودتان را نشان ندهید که دیگر هرگز نتوانید نشان بدهید.
10-     هومن و پانی (اسم قورباغه است) فردا شب خسته هستند. هی زنگ نزنید به‌شان این‌طرف و آن‌طرف دعوت‌شان کنید.

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:26 توسط مسعود ملک یاری

از آن جا که دارم نامه دوم را به این موجود باحال، مشد (همان مشت فارسي)، شینگول و مترتر می نویسم، گفتم نامه قبلی را بخوانید تا ببینیم چه می شود.


سلام آقای ونزوئلا
حالت خوبه؟
قبل از هرچیز باید بگویم که ما یک فامیلی در خارج داریم که جلوی اسمش با عقب اسم شما یکی است. اسم او ویکتور هوگو است و هوگوی جلویش با هوگوی عقب شما که اسم‌تان هوگو چاوز است، یکی است. این را گفتم که فکر نکنید با آدم خری طرف‌اید.

اما غرض از مزاحمت.
آقای ونزوئلا ! شنیدم که زحمت کشیدید و آمدید در ایران بانک درست کردید. دست‌تان درد نکند. باور کنید وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم به خصوص که فهمیدم توی بانک شما قبض موبایل هم پرداخت می‌کنند و آبسرد کن و دستشویی فرنگی هم دارد. دمت گرم. من از همان اول می دانستم که شما آدم باحالی هستید.
راستش را بخواهید من یک بار نزدیک بود به شما بدبین شوم اما نشدم. ماجرا هم از این قرار بود که رفته بودیم خانه‌ی یکی از فامیل‌های‌مان که خیلی عوضی است و ماهواره در خانه دارد و گویا یواشکی شرابخواری هم می‌کند و دیدیم توی ماهواره دارند کشور شما را نشان می‌دهند. توی آن فیلم از شما بد می‌گفتند و می‌گفتند که شما سوسیالیس و کومونسیس دارید و زمین مردم را به زور می‌گیرید می‌دهید به فقرا. بعد فقرا هم نمی‌توانند کشاورزی کنند، زمین‌ها را همین‌طوری لم‌یزرع رها می‌کنند و چون هوای آن‌جا مشت است، همین‌طوری گله به گله باقالی در آن زمین‌ها در می‌آید. بعد این سوسیالیس شما را نشان دادند و گفتند که شما ترتیب سرمایه‌داری را داده‌اید. من اول فکر کردم سوسیالیس و کومونسیس یک وسیله است که با آن ترتیب سرمایه‌داران را می‌دهید و بعد خیال کردم یک جور بیماری هستند مثل سفلیس ولی بعدش فهمیدم که نه، شما طرفدار فقرا هستید، حالا اگر نمی‌توانند زمین‌های‌شان را آباد کنند دیگر به شما چه؟ و این یعنی همان‌ها. من آن‌جا فهمیدم که ماهواره هم دستش با انگلیس و آمریکا توی یک کاسه است و رفتم نصف شب یواشکی روی میز تلویزیون فامیل‌مان و به کل دم و دستگاه‌شان شاشیدم.

آقای ونزوئلا!
من می‌دانم که شما خیلی با آمریکا دشمن‌اید و همین برای دوستی با ما کافیست. امروز هم که عکست را توی روزنامه‌ها در کنار آن مردیکه‌ی سیاه شرابخوار دیدم، معلوم بود که توی دلت داری به او می‌گویی:
«حالا با تو دست می‌دم ولی یک دهنی از تو ... کنم. می‌دم جای باقالی بریزنت تو برنج! » البته این‌ها را به اسپانیایی می‌گفتی، یعنی اینطوری: « حاتوسلوس دست به دوسلوس، ویلوس، یک دهنی تی تو سه‌ویروس روس! » و الی الخ.

آقای ونزوئلا!
 هرکاری توی خانه‌ات می‌کنی که به ما ربطی ندارد، دارد؟ مثلاً چند تا عکس از طرف انگلیس‌ها و ماهواره‌ها برای من فرستادند که توی آن‌ها شما نشسته بودی پشت میز و چند تا دختر آمریکایی داشتند حرکات موزون انجام می‌دادند. از کجا فهمیدم آمریکایی بودند؟ معلوم بود دیگر. آخر بی‌پدرها هیچی تن‌شان نبود جز همان چیزهایی که ننه‌ی مشترک انسان، حوا تنش بود. البته شما چشم‌هایت را با دو دست گرفته بودی که چیزی نبینی ولی توی آن عکس را طوری درست کرده بودند که انگار شما زل زده‌ای به آن‌ها و نیش‌تان هم تا بناگوش باز است.

آقای ونزوئلا!
در مورد بانک‌تان یک پیشنهاد دارم. اگر قول بدهی همان دخترها را بیاوری این‌جا کارمند بانک کنی، من هم قول می‌دهم مال تمام خاندان‌مان را جمع کنم بیاورم بگذارم توی بانکت. دوست داری؟ تازه می‌توانی حقوق‌شان را با سیب‌زمینی بدهی. مگر تو ازآن برادران روس که چند ماه است دارند حقوق کارمندان‌شان را با پیاز می‌دهند چه کم داری؟ این‌جا هم که تا دلت بخواهد مازاد سیب‌زمینی هست. باور کن کشور ما بیش از نفت‌خیز بودن، سیب‌زمینی خیز است. ما این‌جا آن‌قدر سیب‌زمینی داریم که صبح‌ها دست و صورت‌مان را هم با سیب‌زمینی می‌شوییم، با سیب‌زمینی مسواک می‌زنیم، گردو می‌شکنیم، جای پودر رخت‌شویی میریزیم تو ماشین لباس‌شویی،  باهاش کاردستی درست می‌کنیم، جای کرایه می‌دهیم دست راننده تاکسی‌ها، جای اسباب‌بازی می‌دهیم دست بچه‌ها، جای تنبیه می‌دهیم دست اراذل و اوباش، استفاده‌های بهداشتی از آن‌ها می‌کنیم، استفاده‌های غیربهداشتی می‌کنیم، جای تخم مرغ می‌گذاریم زیر مرغ‌های کرچ تا جوجه کند، جای بادمجان می‌کاریم پای چشم هم، تازه من خودم دیشب یک ابتکار زدم و با یک گونی سیب‌زمینی زدم تمام دیش‌های شرابخواران محله‌مان را پیاده کردم. دوست داری؟

آقای ونزوئلا!
تو که هفته‌ای سه روز ایران‌ای. جان من یک روز که میایی، این فیدل و چگوارا را هم با خودت بیاور دور هم باشیم. سوسیالیست را هم بیاور. به خصوص «چه» را حتماً بیاور. بگو همان پوتین‌هایش را پایش کند. نمی‌دانی این‌جا چقدر طرفدار دارد که. بعضی توی ایران عکس آقای «چه» را روی تی‌شرت‌ها که هیچ، روی شرت‌های‌شان هم چاپ کرده‌اند. می‌گویند سوسیال می‌آورد. باور نمی‌کنی؟ بیا این پشت نشانت بدهم.

آقای ونزوئلا!
احساسات نابم را به زبان خودت می‌گویم که اغیار متوجه نشوند:
«کلفتوس تی بیر سیب‌زمینوس، این لاشتوس دی مائوره گابریل گارسیا مارکز!»

شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 4:18 توسط مسعود ملک یاری



آشنایی با


مگان تری (1932-  )

Megan Terry
نمایش‌نامه‌نویس امریکایی

{این مطلب ترجمه‌ی بخشی از کتاب
 Drama Criticism, Vol. 13 است و در شماره‌ی 118-117 مجله‌ی نمایش منتشر شده است.}













مقدمه:
مگان تری  یکی از نمایشنامه‌نویسانی است که همواره به خاطر استفاده از تکنیک‌های تازه و اندیشه‌های فمنیسیتی در آثارش مطرح بوده است. آثار تری اغلب به زنان در وضعیت‌هایی می‌پردازد که آن‌ها را در بوته‌ی آزمایش قرار می‌دهد و یا تصورات سنتی آن‌ها از جنسیت‌شان را با چالش بزرگی روبرو می‌کند. در برخی دیگر از آثارش به شخصیت‌هایی می‌پردازد که به لحاظ اجتماعی منزوی‌اند همچون زنان حتک حرمت شده، دختران، سالخوردگان و زندانیان.
تری به عنوان کارگردان بسیاری از متن‌هایش، به رویکرد تئاتر ارتباطی گرایش دارد که طی آن از افرادی در بین تماشاگران و یا عابران بیرون تالار نمایش برای بازی دعوت می‌کند. فلسفه و هدف او در این کار این است که با ورود هر شرکت‌کننده‌ای، «خود واقعی» آن فرد را به نمایش در آورد. در این میان استفاده‌ی او از فضا و موسیقی، از ویژگی‌های اصلی آثار وی هستند.

نگاهی به زندگی مگان تری:
مگان تری در سال 1932 در سیاتل ، شهر واشینگتن به دنیا آمد. در سن هفت سالگی، هنگامی که نخستین نمایش خود را اجرا کرد، به تئاتر علاقمند شد. تری مصمم به ادامه‌ی راه خود در تئاتر، اعلان‌های جذب بازیگر، نویسنده، کارگردان، طراح صحنه و دکور برای تولیدات گروه نمایشی خود را در محله و مدرسه‌اش پخش کرد. هنگامی که هنوز در دبیرستان بود، در برنامه‌ی تئاتری خانه‌ی نمایش سیاتل شرکت کرد؛ جایی که فرصتی پیش آمد تا در کنار فلارنس جیمز  کارگردان و برتون جیمز  بازیگر، تجربه‌هایی بیاندوزد. این دو تأثیر به‌سزایی بر دیدگاه‌های سیاسی تری و آثار بعدی او داشتند. تری تمام نیروی خود را در دانشگاه ادمونتون  صرف فراگیری روش‌‌ها و تکنیک‌های کارگردانی و طراحی کرد؛ مهارت‌هایی که بعدها بر گرایش او به ادبیات نمایشی تأثیر فراوانی گذاشت. وی پس از پایان دوران تحصیل در دانشگاه به نوشتن نمایش‌نامه و کارگردانی تئاتر ادامه داد که برخی از آن‌ها در تئاتر روباز نیویورک سیتی به‌روی صحنه رفت. فضای ویژه و تجربی تئاتر روباز این امکان را به تری داد تا نمایش‌هایش را به جای آن‌که در قالب صحنه‌هایی مرتب و پشت هم ارائه دهد، به عنوان مجموعه‌ای از کنش‌های به هم پیوسته روی صحنه ببرد. همچنین او نوشته‌هایش را به عنوان نقطه‌های شروع کار برای دیالوگ‌ها و کنش‌ها در نظر می‌گرفت و به شرکت‌کنندگان اجازه می‌داد تا با آزادی کامل چیزهایی به نقش خود اضافه کنند.


آثار برجسته‌ی مگان تری:
نوشته‌های فراوان تری، به روی صحنه رفتن بیش از پنجاه نمایش و کسب جوایز گوناگونی منجر شد. The Magic Realists  (1969) نشانه‌ای بود از ترکیب تجربه‌گرایی تری با روش‌های تئاتر پست‌مدرن که صحنه‌های رؤیاگونه و پرصدایی را شامل می‌شد. به طور کلی، نخستین و شاید شناخته‌شده‌ترین نمایش موفق اوViet Rock  (1966)، در مقام پیشتاز نمایش‌هایی که  به جنگ ویتنام می‌پرداختند، به اندازه‌ی نخستین ترانه‌های راک سر و صدا به راه انداخت. Viet Rock  جدای از مناسبت و محبوبیتش، به خاطر فرم نوآورانه و پیام‌های ضد‌جنگش با اقبال خوبی روبرو شد. همچنین Viet Rock اشاره‌ای بود به نحوه‌ی استفاده‌ی تری از «تئاتر گشتاری » و تکنیک‌های بسیار تأثیرگذار پست‌مدرنی که او این‌گونه توضیح‌شان می‌داد:« کنش دراماتیک از صحنه‌های مختصری تشکیل می‌شود که در آن‌ها ناگهان تغییری در شخصیت‌ها و موقعیت‌ها شکل می‌گیرد.»
در نقطه‌ی مقابل، در اثر پیش‌تر او، Approaching Simone که در سال 1970 برنده‌ی جایزه‌ی ابی به عنوان بهترین نمایش شد،  چشم بسیاری از منتقدان را گرفت. این اثر زندگی فیلسوفی به نام سایمون ویل را نشان می‌دهد که در سی و چهار سالگی به خاطر کشته شدن سربازان خط مقذم در جنگ جهانی دوم تصمیم می‌گیرد تا با اعتصاب غذا خودکشی کند.
تری در طول دهه‌ی 1970 نمایش‌نامه‌های گوناگونی با موضوعاتی چون خانواده، جامعه و جنسیت نوشت از جمله


ادامه مطلب
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 3:7 توسط مسعود ملک یاری

نگاهی به آثار شاخص‌ بورلی کلی‌یری

جین استریفرت پاتریک

ترجمه:

مسعود ملک‌یاری


{این مطلب ترجمه‌ی بخشی از کتاب Children’s Literature Review; Vol.71 
است و در شماره‌ی 142 کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است.}

بورلی کلی‌یری


مقدمه مترجم :
بورلی کلی‌یری  نویسنده‌ امریکایی داستان‌های کودکان، به خاطر ترجمه‌ آثارش به زبان فارسی، نامی آشنا در میان اهالی ادبیات کودک و نوجوان ایران به حساب می‌آید. از سال 1370 که ترجمه‌ آثار او به فارسی آغاز شده است، تا کنون بیش از بیست عنوان از کتاب‌هایش در ایران منتشر شده‌اند که برخی از آن‌ها با اقبال خوبی هم روبرو بوده و هست.
رامونا اثر کلی‌یری
آثار معروف بورلی عبارتند از: مجموعه‌ داستان‌های«هنری هاگینز » که نخستین جلد آن، هنری هاگینز در سال 1952 منتشر شد، «موش گریزپا »(1956)، مجموعه‌ داستان‌های «رامونا » که نخستین آن‌ها با عنوان «رامونای آتشپاره» در سال 1968 منتشر شد، جوراب‌ها  (1973) و آقای هنشاو عزیز  (1983) که تقریباً تمام آن‌ها به فارسی ترجمه و منتشر شده‌اند. بورلی کلی‌یری، هم به خاطر کتاب‌ها و هم به خاطر فعالیت‌های گسترده در ادبیات کودکان جوایز فراوانی را دریافت کرده است. در مجموعه‌ هنری ، هنری هاگینز جایزه بهترین کتاب کتابداران کودک نیوانگلند در سال 1972، هنری و ریبزی جایزه بهترین کتاب از نگاه خوانندگان جوان حوزه پاسیفیک در سال 1957، و ریبزی جایزه کتاب کودک یادمان دوروتی کانفیلد فیشر در سال 1966 را از آن خود کرده‌اند. او و آثارش جوایز دیگری از جمله جایزه نن  در سال‌های متعدد، جایزه بادبادک طلایی انجمن نویسندگان امریکا در سال 1982، جایزه بهترین کتاب از نگاه والدین در سال 1982، مدال نیوبری در سال 1984، بهترین کتاب کودک امریکا در سال 1991 و غیره را دریافت کرده‌اند. کتاب‌هایی هم درباره زندگی و آثار بورلی نوشته‌ شده است که از آن جمله می‌توان به «دختری از یامهیل» (1988)، «بورلی کلی‌یری»(1991) نوشته پت پفلیگر  و My Own Two Feet (1995) اشاره کرد.
آن‌چه در ادامه می‌خوانید، ترجمه‌ی بخشی از کتاب «مروری بر  ادبیات کودک ونوجوان جهان، ج 71 » است که مقالات و نقدهای متفاوت و کم و بیش ارزشمندی درباره نویسندگان کودک و نوجوان جهان را در خود جای داده است.

رامونا و بیزوس . کلی یری
نگاهی به آثار بورلی کلی‌یری
بورلی کلی‌یری بیش از پنجاه سال برای بچه‌ها نوشت. کتاب‌هایی درباره «بچه‌های ساده و معمولی، درست مثل کودکانی که هر روز می‌بینیم و می‌شناسیم»؛ برای بچه‌هایی که هم‌محله‌ای او بودند و با بیم‌ها و امیدهای هرروزه‌شان روبرو می‌شد. اگرچه منتقدان ادبی، بورلی را به خاطر سبک ساده، روان، مهرانگیز، پر از تصویر و شفافش می‌ستایند ولی بچه‌ها از کتاب‌های او به این خاطر لذت می‌برند که پر از خنده و شور و هیجان است و می‌توانند در آن‌ها بچه‌های دیگری را بیابند که راستگو، کنجکاو و قدری ناقلا و تخس هستند.
معروف‌ترین کارهای کلی‌یری ماجراهای هنری هاگینز و ریبزی و مجموعه دیگری درباره همسایه‌اش، رامونا کوئیمبی و خانواده‌ اوست. مجموعه هنری زمانی نوشته شد که گروهی از کودکان زیر یازده سال از کلی‌یری به عنوان کتابدار خواستند، کتاب‌هایی معرفی کند که قهرمان‌شان «کودکانی شبیه آن‌ها» باشد. ولی کلی‌یری هرچه گشت، نتوانست کتابی پیدا کند که دل آن مخاطبان نوجوان را به دست بیاورد. به همین خاطر تصمیم گرفت که خودش یکی بنویسد. در واقع او چهارده سال پس از انتشار هنری هاگینز (1950)، به صورت جداگانه، مجموعه را با نوشتن ریبزی  (1964) به پایان رساند.
در این زمان...

ادامه مطلب
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 3:4 توسط مسعود ملک یاری


نگاهی به زندگی و آثار

توماس برنارد (1931- 1989)

نمایشنامه‌نویس، داستان و رمان نویس، شاعر، منتقد و فیلمنامه‌نویس اتریشی

{این مطلب ترجمه‌ی بخشی از کتاب Drama Criticism, Vol. 14 است و در شماره 120 مجله‌ی نمایش منتشر شده است.}


مقدمه:
توماس برنارد یکی از برجسته‌ترین نویسندگان آلمانی زبان بعد از جنگ جهانی به حساب می‌آید که به عنوان «جوان سرکش روشنفکری» به خاطر اصرارش بر بدبینی  فلسفی و حملات اهانت‌آمیزش به ارزش‌ها، جریانات و چهره‌های فرهنگی و سیاسی اتریش، شهرتی به هم زد. برنارد به خاطر گرایش دیدگاهش به انزوا و نومیدی، همچون فرانتس کافکا، پیتر هاندکه، و ساموئل بکت، اغلب به موضوعاتی از قبیل بیماری‌های ذهنی و جسمی، مرگ، ستمگری و تباهی می‌پردازد. با این‌که اغلب آثار وی با گرایشی به امور می‌پردازند که خود او«عشق و نفرت» نسبت به اتریش می‌نامد، برنارد تمام طول عمر خویش را در آن کشور ‌گذراند، و بسیاری از منتقدان به تباین میان گرایش فکری او به نومیدی و انزوا، و آثار شگفت‌انگیزی که آفریده است، توجه نشان داده‌اند.
نگاهی کوتاه به زندگی برنارد:
برنارد تمام دوران افسردگی خود را دراتریش و در باواریا اقامت داشت و شاهد رشد نازیسم و پیامد آن جنگ جهانی دوم بود. پدربزرگ و مادربزرگ مادریش حسابی مواظبش بودند، به خصوص پدربزرگش، یوهانس فرومبیشلر . او رمان‌نویس محترم و مستمندی بود که با معرفی و تشویق برنارد به خواندن آثار کسانی چون میشل مونتنی ، آرتور شوپنهاور، بلز پاسکال ، فریدریش نیچه، پلی شد برای ورود او به جهان بدبینانه و تأثیرات اگزیستانسیالیستی آن آثار.  برنارد به خاطر جوانی ناآرامش به مدرسه‌ی شبانه روزی در سالزبورگ فرستاده شد، جایی که فرصت پیدا کرد تا بفهمد تفاوتی میان سرپرستی نازیستی مدرسه با مدیریت کاتولیکی که پس از جنگ جهانی دوم روی کار آمد، وجود ندارد. بیماری ریوی برنارد که علاج‌ناپذیر تصور می‌شد، در هجده سالگی پیشرفت کرد و او در سال 1949 تا پای مرگ رفت. برنارد هنگامی‌که در آسایشگاهی دوران نقاهتش را می‌گذراند، مبتلا به سل شد؛ تجربه‌ای که به نفرت دائمی وی از آسایشگاه‌ها و بی اعتمادیش نسبت به مراکز درمانی منجر شد.
وی در سال 1951 تصمیم گرفت تا در ویینا موسیقی و بازیگری بخواند. او یک سال بعد در سالزبورگ به موسیقی موتسارت علاقه‌مند شد و در سال 1956 تز خود را با موضوع آنتونن آرتو و برتولد برشت ارائه داد و فارغ‌التحصیل شد. نخستین آثار ادبی وی، آن‌چنان از توجهات منتقدان برخوردار نشد. Frost، نخستین اثر برجسته‌ی وی در زمینه‌ی ادبیات داستانی در سال 1963 منتشر شد و توجه برخی منتقدان را به خود جلب کرد. کار وی به عنوان دراماتیست در آن زمان مناقشات فراوانی به راه انداخت. وی علی‌رغم نفرت آشکارش از اتریش، همچنان به زندگی در آن کشور ادامه داد. نمایشنامه‌ی آخر وی ، Heldenplatz در سال 1988 به صحنه آمد و جار و جنجال‌های عمومی بسیاری را دامن زد. این نمایشنامه گرایشات ضدیهودی اتریشی‌ها و یکدلی مردم در مورد جنایات نازی‌ها در طول جنگ جهانی دوم را در بوته‌ی آزمایش قرار می‌داد. برنارد به دلیل بیماری ریوی و ایست قلبی در 12 فوریه سال 1989 در گموندن  اتریش درگذشت.

آثار برجسته:
برنارد اغلب با استفاده از سبک موزیکال و پرهیاهویی که در آن نبود تونالیته و هم‌خوانی در خدمت بیان شرایط احساسی کارکترها قرار می‌گیرد، بر انسان‌های منفعل و انزواطلبی تمرکز می‌کند که ذهن‌شان درگیر آرزوهای آرمانشهری کمال هنری است؛ کسانی که امیدی به استعلای مذهبی، زیباشناختی یا سیاسی ندارند. نمایشنامه‌های برنارد متشکل از شعر‌های ناموزون آزاد، معمولاً در اتمسفری اوهامی یا سورئالیستی قرار دارند و در آن‌ها از پیشرفت طرح و شخصیت‌پردازی با استفاده از تصاویر گیرا و موقعیت‌هایی که به تدریج پرتنش وپیچیده می‌شوند، خبری نیست. نخستین نمایشنامه‌ی برنارد، A Party for Boris or A feast for Boris (1968) بازتابی از تأثیرات ابزوردیسم و تئاتر شقاوت را در داستانی هزل‌آمیز و در عین‌حال تلخ نشان می‌دهد؛ ماجرای یک جشن تولد با حضور معلولین بی‌پایی که روی ویلچر نشسته‌اند. پس از...





ادامه مطلب
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:45 توسط مسعود ملک یاری