یا رسول الله
دلم برای شما تنگ است
این روزها از کدامین بام خون دل مادران چشم انتظار را به نظاره نشستهاید؟ تکیه بر کدامین ستون، اندوه مردان سرشکسته، دختران هتک حرمت شده، زاری مادران بیفرزند و پدران مو سپید شده را آه میکشید؟
ای پیر عشق
دلم برای شما تنگ است
مولای من
امشب به دیدار کودکانی برو که شبها با «الله اکبر» به خواب میروند. فاطمهات را به بستر مادرانی بفرست که نیمهجان، بیآنکه گناه فرزندان شهیدشان را بدانند، گریه میکنند. بگو به دیدار زنها و دخترانی بروند که در انتظار فرزندان، شوهران و برادران گمشدهشان موی سپید میکنند. بگو «الله اکبر» امشب را خودشان در گوش بچهها بگویند.
پیامبر عشق
هر سال عید برای مادر دف میزدم و میخواندم. بگذارید امسال شادی از آن کسانی باشد که ریشهی فتنه را به خیالشان خشکاندند. برای ما همین اشک و آه بس است که مادران داغدار هنوز سر از سجادهها برنداشتهاند. با اجازهتان ما امسال را خون گریه میکنیم.
عیدتان مبارک. دلم برای شما تنگ است...
«بگذار سر به سینهی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیدهی سر در کمند را
بگذار سر به سینهی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستارههای تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمهی شراب
بیمار خندههای توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرمتر بتاب»×
×- فریدون مشیری
تقصير خروس زري پيرهن پري بود. او اين بلا را سر من آورد. البته از اول قرار نبود اينطوري بشود اما خب رخداد زندگي و پرتاب شدن به دل وقايع پيشبيني ناپذير زندگي يعني همين ديگر.
آن وقتها سگها بدبخت بودند و جلوي در خانه موس موس ميكردند. البته بودند سگهايي كه همان موقعها هم وضعشان خوب بود. بگذريم. من و خروس زري پيرهن پري، بعدازظهرهاي سگي تابستان، سرمان را روي متكي ميگذاشتيم و منتظر مي مانديم تا مادر بخوابد و يواشكي برويم سر قرار؛ تيله بازي تيغي. من و او نميدانستيم كه يك تيلهي شش پر، ارزش اين همه صبر و كتك هاي شبانه را ندارد. غروب هاي طولاني و تاريك زمستان، پاككن را تف ميزديم و آنقدر روي دفتر صدبرگ رياضي ميكشيديم تا سوراخ ميشد و بعد بيخيال ميشديم و دنبال دلمان ميرفتيم و يك گوشهاي آتشي به پا مي كرديم كه بيا و ببين. روزهاي غمانگيز پاييز كه بوي دفتر و مداد نو ميداد را دوست نداشتيم و كارمان را با خوردن كاهو سكنجبين و گوجه داغ عصرانه و خواندن «از اين ولايت» و «اولدوز و كلاغها» به پيش ميبرديم و منتظر برف مي مانديم. سگها هنوز پشت در موس موس مي كردند و اگر چيزي اضافه ميآمد جلويشان ميانداختيم. بين خروس زري پيرهن پري و توله سگها مشكلاتي پيش آمده بود؛ نوعي بياعتمادي مشمئز كننده، عدم تفاهم و عدم درك درست كه همهاش به خاطر كمبود گفتگوي ناب و بدون حضور هژموني منع يا ارادهي معطوف به قدرت بود.
يك روز كار بالا گرفت. من خواب بودم و داشتم خواب دخترهاي ننه دريا يا دختران آبايي يا دختر صحرا را مي ديدم كه خروس زري پيرهن پري را دزديدند. همهجا را دنبالش گشتم. همه چيز عادي بود و همه داشتند به زندگي ادامه مي دادند. انگار خروس زري پيرهن پري، نقشي در اين هستي بازي نمي كرده كه با غيبتش آب از آب تکان نخورده بود. نشان از تغييري نبود جز يك چيز؛ من بزرگ شده بودم و بايد پول كتاني تابستانيام را خودم ميدادم. بعدها فهميدم كه در اين جهان يا بايد خروس زري پيرهن پري داشته باشي يا كتاني تابستاني سفيدي كه خودت پولش را ميدهي و وقتي دومي را انتخاب كني و خروست هم رابطهي خوبي با سگها نداشته باشد، سر از شكم گرگها درميآورد. نميدانم اما نتيجهي منطقيش اين است كه توي اين دنيا خروس زري با كتاني جور در نميآيد يا دست كم من لايق هردوشان نيستم. اين مهملات تمام نوجوانيام را پر كرد. دلم براي خروس زري تنگ ميشد و گريه ميكردم؛ وحشتناك!
قرار بود سگها نگهبان ما باشند. آخر گرگها تمام خاطرات كودكيام را در خوابي ربوده بودند. قرار بود ما مواظب ماهي سياه كوچولو، شازده كوچولو و بقيهي كوچولوهاي ديگر باشيم و سگها مراقب ما. اما سگها شروع كردند به گاز گرفتن، دزدي كردن، زور گفتن، عربدهكشي، كتك زدن، حتي ما را توي خانه حبس ميكردند. مادر ميگفت:« گرگها و سگها خيلي شبيهاند. نكند اينها اصلاً سگ نيستند.» ما ميگفتيم:« نه ننه جان! شما اُملاي. شما خبر نداري. سگ، مواظب ماست. گرگ پدرمان را درميآورد. اما سگ نمي گذارد كه او به اين هدف ناانسان دوستانه و بيبشر دوستانهاش برسد. بله! مگر ميشود آدمي با تحصيلات ما كه لااقل اينقدر (در اين لحظه دست هايم را به عرض شانه باز ميكردم) كتاب خوانده، فرق گرگ و سگ را نفهمد.» مادر سكوت ميكرد.
روزها گذشت. ما سگها را انتخاب كرديم. بهشان غذا داديم. پروارشان كرديم. از ترس گرگها، گذاشتيم مواظبمان باشند. بعضي وقت ها از گلوي خروس زري پيرهن پري زديم و داديم كوفت جانشان كردند. اما يكدفعه مورد هجوم قرار گرفتيم. مورد تجاوز خفن و خيانت عفن واقع شديم. ما يكهو هتك حرمت شديم، بدون اهن!
سگها بزرگ شدند و ما فهميديم كه چقدر خر بوديم. آنقدر در آرزوهاي خروس زري و دنياي بيدروغش غرق بوديم كه متوجه خيانت سگها نشديم. سگها ديگر نگذاشتند زندگي كنيم. بعدها يكيشان ميگفت كه خروس زري را خودش تا بيرون شهر برده و با رفقا مثلهاش کردهاند. بله. قرار نبود سگها...
همهاش تقصير خروس زري پيرهن پري بود.
پیش از هر چیزی از بابت خط بدی که در این نوشته از خود بیرون میدهم، عذرخواهی میکنم. راستش را بخواهید آنقدر انگشت سبابهی مرکبی و انگشت بیلاخ فرنگی (این انگشت همان انگشت شبابه، یا انگشت دراز بغل سبابه است که در فرنگ جهت ابراز انزجار و ادای بیلاخ، سیخ میشود) خود را راست کردهام که نمیتوانم خوب بنویسم. باور کنید در خیلی از امور روزمرهام دچار مشکل شدهام. هومن میداند. حتی نمیتوانم خودم را درست بشویم. چرا؟ واقعاً نمیتوانید تصور کنید؟
همهچیز از جمعهی دو هفته پیش شروع شد. عدهای از دوستان آمدند دم در خانه و گفتند بیا برویم رأی بدهیم.
گفتم: باشه گفتا: ایول.
گفتم: چرا؟ گفتا: آخه
گفتم: که چی؟ گفتا: نکن
گفتم: بریم گفتا: بشین
گفتم: کیان؟ گفتا: همه
گفتم: خوبه؟ گفتا: بله
حافظا
خلاصه رفتیم دادیم و آمدیم. هومن شب آمد خانهی ما و نشست پای اینترنت. من هم غذای پانی رو دادم ( خانمهایی که عاشق من هستند نگران نشوند، پانی اسم قورباغهی من است، من و هومن مجردایم، نترسید) و خوابیدم ولی هی هومن میآمد بیدارم میکرد و میگفت: 63 درصد. من هم میگفتم: آفرین، آفرین.
خلاصه تا صبح هی آمد و رفت و گفت 63 درصد. من خواب آن پریچهری را دیدم که قرار بود 4 سال دیگر درخدمتش باشیم و برای همین، صبح کمی حالم خوب نبود. نه اینکه خوشحال نبودم ها! نه! نه! هومن بمیره اونقدر خوشحال بودم که رفتم سراغ پانی...!
بگذریم.
از فردا جرزنیهای میرحسین شروع شد. هی با یک بلندگو بوقی میامد دم در خانه میگفت: توی «رأیها» چیز کردن! هی میگفتم یعنی چیکار کردن حسین جان؟ میگفت: چیز کردهان. طفلک از بس عصبانی بود، به هم ریخته بود. بهش گفتم: «منظورت رو متوجه نمیشم، آخه چیز هم حدی داره، اندازهای داره، طول و عرضی داره، به قول هومن، یه درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد.. » ولی به خرجش نمیرفت. هی توی بلندگو میگفت: «من چیز مردم رو پس میگیرم.»
خلاصه رفتم با یک چیز پلاستیکی زدم توی سرش. به هومن هم گفتم: «روزی 200 هزارتومن بهت میدم، هرکی شرت سبز پاش بود بزن لهش کن!» هومن گفت از کجا بفهمم؟» گفتم: «اونهایی که شرت سبز پاشونه، چشماشون سوسوله!»
حالا من کاری به این حرفها ندارم، من طرف حسابم میرحسینئه!
آقای میرحسین! چرا میگی تقلب شده؟
من خودم روز انتخابات به 64 استان مسافرت کردم. یه سر هم تا ونزوئلا رفتم. میدونی میزان محبوبیت رقیبت در اونجاها چقدر بود؟ اینقدر. { } نگاه! باورت نمیشه. توی ونزوئلا از هواپیما پیاده شدم و رفتم شهر. با هوگو داشتم میرفتم که دیدم یه خانومی داره زار میزنه. هی زار میزد. هی زار میزد و میگفت: ممودس، لاو ترکوندوس، سی مو چکاتو چیتوز!» به هوگو گفتم چی میگه؟ هوگو گفت: «میگه ای کاش من هم یه ایرانی بودم و میتونستم به احمدی نژاد رأی بدم. خوش به حال شماها که آحاد اید».
میبینی؟ خب دیگه چی میگی؟ چرا این چیز شیرین رو تو دهن مردم تلخ میکنی؟ چرا نمیذاری شیرینیش لای لثهها باقی بمونه؟ ای ناشیرین! ای بیبیسی (بخش فارسی)! ای بی لثه!
این از خارج. تو داخل هم که دیگه نگو. اصلاً بعضی شعبهها اونقدر طرفدار نداشتی که بچهها اسمت رو از روی برگهی رأی لاک گرفتن که وقت مردم تلف نشه. اونوقت میگی رأیهای تو رو دادن به یکی دیگه؟ حالت خوبه؟ دلیلی نداره این کار رو بکنن؟ دلیلی داره بکنن؟
یا مثلاً رفتی با یه مشت خس و خاشاک دم قنادیها بسط نشستی که چی بشه؟ که خار بره تو پای مردم نتونن جشن بگیرن؟ نتونن حلاوت این شیرینی توی دهنشون رو حس کنن؟ این کارا چیه؟ بگم آحاد ملت با رفتار مسالمت آمیز ترتیبت رو بدن؟ آره؟! بچه! خس وخاش! خز و خیل! خش و خوس! خاس و خیل! خال و خش! هونگ!
آقای میرحسین!
به جان هومن که میخوام دنیاش نباشه، من خیر و صلاحتو رو میخوام. بیا درست شو. از داستایفسکی و هوگو یاد بگیر. تبریک بگو. شادباش بگو. همهی ایران که ایران نیست. حالا گیریم چند ده میلیون طرفدار داری. رقبای تو هم دارن. همه دارن. همین هومن هم داره، اصلاً من، خودم هم دارم. باور نمیکنی؟ چرا باور نمیکنی؟ چطوری نشونت بدم؟ برای مسألهای به این کوچیکی، میخوای پای شورای محترم نگهبان رو وسط بکشی؟ چرا؟ هرچیزی رو که آدم نبینه که دلیل بر نبودنش نیست که! خیلی چیزها رو آدم نمیبینه ولی وجود دارن. عزیز من. به اوباما هم گفتم. از شماها بعیده! اینقدر خاک نپاش! چیز نزن به حال ما! چیزافکنی نکن! پرده ندر! فال مشو، حال مشو، هند جگر خوار مرا!
اصلاً همین پنجشنبه پاشین با هومن و مهدی و محسن (اگه شکایتش رو پس نگرفت) بیاین خونهی ما، بشینیم پولهای قلک منو رو بشماریم ببینیم چهقدره؟ اصلاً میگم محمدرضا که کنسرتش رو لغو کرد هم بیاد دور هم خوش باشیم. هان؟ میخوای طالبی هم میگیرم، اسموتی طالبی بخوریم. اونقدر خوبه! اسموتی خوردی تا حالا؟ من تازه خوردم. 2 هفته اس. اونقدر خوشمزهاس میرحسین که آدم هروقت یادش میفته بیخود میزنه زیر گریه، اونقدر شیرینیش حلاوت داره که تا 4 سال دیگه میمونه زیر دندونها، اونقدر خاطرات خوبی رو برات زنده میکنه که دلت میخواد دو شاخهی دست راستت؛ اون انگشت مرکبی که انگار تا ابد مرکبش پاک نمیشه و انگشت بیلاخ فرنگی رو بکنی تو پریز.
میرحسین!
دلت خونه، میدونم، ولی جان هومن بیا دو شاخهی منو بزن به برق!








