نکات مهمی پیرامون انتخابات و رأی دادن
دوستان و همراهان ارجمند، جهت جلوگیری از هرگونه خنگبازی که امکان رخ دادن دارد، به حرفهای من گوش دهید. نکات ایمنی زیر را رعایت کنید و مواظب اطفال زیر چند سال خود باشید.
قبل از رأی دادن:
1- وجداناً صبح روز انتخابات نگیرید تا لنگ ظهر بخوابید.
2- صبح یک روز انتخابات با صبحهای دیگر فرقی ندارد، صبحانه بخورید و دستشویی بروید که در صفهای به هم فشرده، با مشکلی روبرو نشوید.
3- دست توی دماغتان نکنید. ( زشتی این کار را حتی هومن هم میفهمد)
4- هیچگونه «چیز» سبزی با خود نداشته باشید. دیده شده که برخی لحاف تشک جمع کردهاند؛ عزیزان! سیزدهبدر که نمیروید، انتخابات است.
5- موقع رد شدن از خیابان انسان باشید! اون چراغ را برای من و تو گذاشتهاند.
6- روز انتخابات همین جمعه است و باید شناسنامه همراه ببرید. از بردن کارت دانشجویی، دفترچهبیمه، قبض موبایل، سند ماشینلباسشویی، گاز پیکنیکی، اسب، دوستپسر، مایو، کارت ماشین، قورباغه، پلیاستیشن، هومن و باقی چیزهای بیربط خودداری کنید.
هنگام رأی دادن:
1- به حوزهی رأیگیری که رسیدید، لازم نیست به همه سلام کنید. بروید مثل بچهی آدم توی صف بایستید. اگر شلوغ نبود، بروید یک جایی که صف باشد. جاهای خلوت را توی تلویزیون نشان نمیدهند.
2- اگر با عشقتان پای صندوقهای رأی حاضر میشوید، آن چند دقیقه با هم ور نروید.
3- برای وارد شدن به حوزه لازم نیست کفشهایتان را در بیاورید.
4- بعد از وارد شدن به حوزه، یک برگه جلویتان میگذارند که باید اسم یکی از این چهارنفر را توی آن بنویسید: 1- میرحسین موسوی خامنه 2- میرحسین موسوی خامنه 3- میرحسین موسوی خامنه 4-میرحسین موسوی خامنه
5- حواستان باشد که آقای رأی گیری، مهر را جای درستی توی شناسنامهتان بزند که یکوقت به اموات نپیوندید.
6- نکتهی بسیار مهم: شما قرار نیست رأی بگیرید، شما قرار است رأی بدهید.
7- افشین قطبی سرمربی تیم ملی فوتبال است و آنروز، انتخابات ریاست جمهوری است. شما نباید به قطبی رأی بدهید.
8- از نوشتن حرفهای رکیک، اکیداً شدیداً
9- در حوزهی رأی گیری با شیارهای متفاوتی روبرو میشوید، شما باید رأیتان را داخل شیار آن صندوق سفیده روی میز بیاندازید.
10- با یک دست رأی بدهید و یک چشمتان را هم ببندید و سعی کنید رأی را درست بیاندازید تو صندوق.
11- بلافاصله بعد از فرو کردن رأی، یک لیوان آب بریزید رویش که گیر نکند. برود پایین.
12- بعد از رأی دادن، انگشت توی دماغتان نکنید چون دماغتان جوهری میشود.
13- استامپ را بلند نکنید. بقیه لازم دارند.
14- موقع بیرون آمدن اگر یکی را شبیه من دیدید، سلام کنید ولی فحش بد ندهید.
15- بلافاصله بعد از بیرون آمدن از حوزهی اخذ رأی، لخت نشوید. رئیس جمهور جدید از مردادماه کارش را شروع میکند.
16- تصویر چهار کاندید مورد نظر اول مطلب آمده است.
شنیدهام که دست به لوله ات خوب است. و از همه جا به همه جا لوله می کشی. آقای موسوی، ما یک همساده داریم که دخترش آنقدر عاشق من است که هروقت من را میبیند مثل برق میپرد توی خانه. لطفاً یک لوله از خانهی ما به خانهی آنها بکشید. این را گفتم که بدانید من به لحاظ فرویدی ماجرا تعادل دارم و یکوقت فکر نکنید مشکل جنسی دارم.
آقای موسوی
من شنیدهام که انتخابات است. حالا انتخابات چی هست را دقیقاً نمیدانم ولی تا فردا از هومن میپرسم بهت sms میدم. موضوع نامه در مورد همین انتخابات است. حالا انتخاب هرچی که هست، به من و شما ربطی ندارد مگر اینکه یا سر پیاز باشیم یا ته پیاز. من که مخلص شما مسعود هستم، شما هم هرچی باشی، قیافت به سر و ته پیاز که نمیخورد.
موسوی!
(یه دقیقه آروم بگیر، چهقدر وول میخوری. دارم زر میزنم). موقعی که من بچه بودم شما نخستوزیر بودی. یعنی وقتی بزرگ شدم شما نخستوزیر نبودی. در نتیجه اگر فرض کنیم که من از 14 سالگی بزرگ محسوب بشوم (دلیلش خیلی خصوصی است، اصرار نکن. میگما! میگما!) شما با تاریخ مسعودی، 15 ساله که نخستوزیر نیستی. چرا؟ ساده است. چون دیگه نخست وزیر نداریم که شما باشی. حالا منظورم چیه؟ خودمم نمیدونم. میخواستم در مورد انتخابات حرف بزنم، یکهو سر حرف از دستم در رفت.
به هرحال من چند تا سؤال از شما دارم. (یه دقیقه وایسا، ..... آهان بله. همین الان هومن خبر داد که انتخابات رئیس جمهوری است. شما رو هم چندبار تو تلویزیون در وضعیت بدی نشان دادهاند.) پس سؤالاتم را به شکل دیگری مطرح میکنم:موسوی!
1- به ملت ایران بگم با علی اکبر کجاها ميرین؟ بگم؟
2- آقای خاتمی! چرا شما اونروز که ناطق به رضایی گفت هاشمی این پولها رو از کجا آورده، به کروبی نگفتی؟
3- یادته دو سالت بود تو جات جیش میکردی؟ بگم؟ بگم؟
4- تورم دولت الان از تورم چهارسال پیش کمتر است. بیا دست بزن خودت ببین. پس چرا هی میگی دکتری؟
5- من تو 4 سال، ده بار رفتم آمریکا، شما و دوستات روهم دیگه سه بار تا شمال نرفتین. پس چی میگی ایران رو گشتی؟
6- اونشب یادته؟ بگم؟ بگم؟
7- چرا اون موقع که من بچه بودم، رفتین جنگ رو تموم کردین؟ ها؟ ترسیدین؟ ترسو! ترسو! ترسو! مضمحل! لاینفک!
8- چرا هی میگین کتاب کم چاپ میشه؟ این همه کتاب. من خودم چند روز پیش رفتم انقلاب، تو مغازهها، تو پیادهرو، تو گاریها، تو گونی، اون پشت، اون زیر، اون لا، اون رو، بیرونش، توش، همه جاش پر ازکتاب بود. چرا بیخود چیز میکنی؟
9- در دوران جنگ، درآمد دولت از نفت 56 میلیارد دلار بوده که اگه به ریال حساب کنی، با دلار 7 تومن، میشه یک میلیارد ریال که خیلی بیشتره از حالائه که اگه همهی چیزهایی که دولت درآورده رو به ریال حساب کنی، کلاً اونقدر نمیشه که از 56 میلیارد دلار نفت. تازه اینا با اشکالات محاسباتی اینطوری میشه. یعنی اگه اینورشو با اونورش جمع کنی، از وسطش کم کنی، یک چیزی میشه فاجعه! حالا بگو اگه این ها رو با هم ضرب کنیم، با توجه به اینکه دولت اونموقع کوپن هم داشته، و فقط 14 درصد از مازاد بردرآمد را خرج دولت می کردی، کلاً رو هم چند؟ توضیح بده! یالا! فکر کردی من خرم؟ بگم اون موقع چند تا تیله داشتی؟ بگم چه کارها که نکردی؟ دروغگو! اینترنت! فرهنگسرا! ملحوظ!
10- فردا شب بعد از اونشب که میخواستم تو سؤال 6 بگم یادته؟ ها؟ ها؟ بگم؟ بگم؟ بگم تو دههی 60 تو خیابون قیچی دستت بود با شلوار من چکار کردی؟ بگم از اونهایی که رنگ میمالیدن حمایت کردی؟ جانی! شلوار جرده! بیعاطفه! بیتوجه به مسایل جوانان! رنگمال! نامحتمل! صافکار!
11- در مورد اون ملوانهای انگلیسی چرا هی میگی ما عزتمون لکه دار شده؟ خود عزت دیشب اومد خونهی ما، من همه جاشو دیدم، هیچیش نشده بود. یه کم اونجاش درد میکرد که خودم گفتم چهکار کنه. ماله جابجایی زیاده از حد بود. اصلاً خود مارگارت تاچر شبونه اومد در خونه گفت: «من گه خوردم، من جبران میکنم، من پول کت و شلوارهاشون رو هم میدم، بذار این بچهها برن خونهشون. اینا یه شب ویسکی نخورن، تب میکنن. نامهی خانم تاچر در انگلستان موجوده، برو بگیر ازش بخون. چرا حرف نامنطقی میزنی؟ چرا توهین میپراکنی؟ چرا تف میکنی؟
12- این عکس رو میشناسی؟ آره؟ بگم چه رابطهای باهاش داری؟ بگم جلوی همه دستشو میگیری؟ بگم؟ تو خجالت نمیکشی؟ آدم با ناموس خودش در انظار عمومی؟ خب حقته اگه گشت ارشاد بگیردت. تو رئیس جمهور بشی از این سوسول موسولها چه انتظاری داریم؟
13- این سؤال نحسئه (لابد حالا از فردا میخواین تو دهن مردم بذارین که من خرافاتیم.)
14- چرا کم میاری ترکی حرف میزنی؟ هان؟ فکر کردی من نمیفهمم چی میگی؟ فکر کردی من فقط فارسی هم بلد نیستم؟ ضایعت کنم؟ بگم «چیز»ت زیاده؟ یعنی «چیز» زیاد داری؟ خب نذار اینطوری بشه. چرا میذاری؟ هان؟ چرا میذاری؟
15- اصلاً تو برنامهات چیه؟ ما چهارسال رو عزت ایرانی کار کردیم که این دوره بریم سراغ عفت ایرانی. حالا اومدی که چی؟ برو تو همون شاخهی فرهنگ کار کن. هرکی باید بره تو شاخهی خودش. شاخهی هرکس معلومه. شاخه به شاخه نشو هی. اینقدر هی این شاخهها رو تکون نده. جابجا نکن. دستتو بنداز بینیم باااااا.
16- من سه تا پیشبینی داشتم که هر سه تاش تا اندازهای درست از آب دراومد. تو چی داشتی؟ من گفتم عمراً اوباما رو نمیذارن رئیس جمهور شه، دیدی که نشد. گفتم نفت عمراً از صد دلار پایینتر نمییاد، اومد؟ گفتم هیچکس خ... نداره قطعنامهی سوم رو صادر کنه، صادر شد؟ خب تو چی؟ رفتی 20 سال واسه خودت نقاشی کشیدی، حالا اومدی رئیس جمهور شی؟ مگه بچه بازیه؟ مگه نقاشیبازیه؟ برو خط خطی تو بکن.. برو برو. هنری! مطرب! شنگول! بیادب!
17- بگم پس فردا شب بعد از اون شب که میخواستم تو سؤال 6 بگم چیکار کردی؟ بگم به ملت ایران؟ بگم؟
(قسمت دوم شنگول و منگول، حبهی انگول)
بازیگران این قسمت به ترتیب فهم و شعور:
حبهی انگول
خانم بزه
دوستان خانم بزه؛ «تیتیلاش» و «میتیلوش»
شنگول و منگول
دو دوست نره بز شنگول و منگول؛ «هری کوپرنیک» و «سینگل قشنگه»
«تیتیش ناش» (دوست شنگول و منگول) و بُز فِرِندش «ساسی مانکون»،
«شوستولا» و نامزد غیررسمیش «اسی تهی»،
سخنرانان« انجمن حمایت از ائتلاف وحدت و فشردگی همه باهم و به هم»
یک نره بز به نام «فرندشیپ»
بله بچههای عزیزم. قصه را تا آنجا برایتان تعریف کردم که خانم بزه به انجمن «حمایت از ائتلاف وحدت و فشردگی همه باهم و به هم» (که منبعد جهت رعایت اختصار، «انجمن فشردگی به هم» نامیده میشود) رفت و همان لحظهی نخست، کسانی مخ دوستان وی؛ تیتیلاش و میتیلوش را زدند و بردند و خانم بزه محو قلمبهپردازیهای سخنرانان شد. آنطرف هم در خانهی خانم بزه، شنگول و منگول و بزفرندهایشان؛ هری کوپرنیک و سینگل قشنگه، به همراه تیتیش ناش و بزفرندش ساسی مانکون، و شوستولا و نامزد غیررسمیش، اسی تهی، مشغول انجام حرکات موزون با این ترانه بودند:
گرفتن شیردونی اش سخته ولی راه داره
دیس دیس دیس (2بار)
حبهی انگول هم رفته بود توی اتاقش و داشت برای هجدهمین بار، مقالهی آلن بدیو در مورد چهار رخداد حقیقت را میخواند.
و اما ادامهی داستان:
در «انجمن فشردگی به هم» همان اول کار، دو فروند بز کاردرست فرنگ رفته که برای کار در طرح کوتاه کردن چمنهای محوطهی شرکت گوگل، به خارجه سفری داشتهاند، و زبان بزکی را با لهجهی میسیسیپی سفلی حرف میزدند، مخ تیتیلاش و میتیلوش را زدند و همراه با خود آنها، به دوردستها بردند؛ به آنجا که خورشید در پس ابرها افول میکند، آنجا که پشهها روزها اتراق میکنند، آنجا که مرز عشقبارگی، غمپارگی، ولدادگی و خویشتنپیماییهای درونگرایانه است.
خانم بزه هم خسته از تنهاییها و مخزدگیها، نگاه کرد ببیند چیزی از حرفهای اولین سخنران میفهمد یا نه. سخنران اول، رئیس «جنبش تحکیم بزهای شیرخشکیدهی نمالیده» بود. نرهبزی به نام «فرندشیپ». کارش سخت بود. کار فرندشیپ را میگویم. در عین حال میبایست هم در باب فشردگی همه به هم سخن میگفت، هم یکجوری از بزهای شیرخشکیده ی نمالیده اعادهی حیثیت. این کار را بزهای جهان معمولاً به دو روش انجام میدهند. یا فقط درباب فشردگی «بز بز»(همان قاز قاز یا ور ور یا زر زر خودمان است) میکردند، یا شعری پر کنایه میخواندند و با بهانه قرار دادن ضیق وقت، سر و ته ماجرا را هم میاوردند. آقای رئیس راه دوم را انتخاب کرد. خلاصهی چیزهایی که او بزبز کرد به شرح زیر است:
1- هیچ بزی ، گوسفند نیست، مگر اینکه بز نباشد. (دانشمندان و فیلسوفان این جمله را با گفتهی دکارت که گفت « من فکر میکنم، تو فکر میکنی، او فکر میکند، ما فکر میکنیم،شما فکر میکنید، ایشان فکر میکنند» یکی دانستهاند.)
2- بزهای شیرخشکیدهی مالیده نشده، نه تنها از هرگونه به هم فشردگی استقبال میکنند، بلکه آماده هستند تا در این راه فشرده شوند.
3- همهچیم یار همهچیم یار
همهچیم یار یار کلاغا میگن قار قار
شپلی هپل هول
بله، اینگونه بود که با هلهله (همان بزبزه)ی جمعیت، آقای رئیس سخنرانی خود را به پایان رساند و آمد پایین خیر سرش. خانم بزه که حسابی تحت تأثیر این سخنرانی جانفزا، مهرپویا، منتها، خوشادا، سنگپا، سرتاپا، شلغما، منحنا و فرت و فورت قرار گرفته بود، رفت جلو و در نتیجه آقای رئیس هم رفت جلو. و درست بنابر همان اصل فیزیکی نیوتن که گفت «هر جسمی که برود جلو، جسم دیگر هم همان اندازه یا بیشتر میرود جلو» آن دو به هم رسیدند و وقتی آقای رئیس فهمید که شوهر خانم بزه چند سال پیش توسط آقای گرگه پاره شده، حسابی گل از گلش شکفت و چندبار دیگر قانون نیوتن را اجرا کرد هی.
اما بشنوید از آن طرف در مکان، که حبهی انگول کار خواندن مقاله را تمام کرده بود و داشت به این فکر میکرد که چرا فیلسوفان پستمدرن فرانسوی اینقدر احمق بودهاند که بدون احتساب معجزات هزارهی سوم، پایان سوژه و تاریخ را اعلام کردهاند؟ و همینطور شروع کرد به نوشتن یک یادداشت در باب رخدادهای عشق، آن هنری، انقلاب و کشف علمی و حقایق برخواسته از آنان که زندگی افراد را تحت تأثیر قرار میدهد. درست رسیده بود به بحث عشق، که یکدفعه منگول و سینگل قشنگه در حالیکه به هم گره خورده بودند با آهنگی پریدند توی اتاق:
ادا مدا اصلاً نیا
خودتو نکن لوس بیا لپمو بکن بوس
حبهی انگول هم که فکر میکرد حقوق شهروندیش با این حرکت حسابی انگولک شده است، با ناراحتی گفت:
«به قول افلاطون، بزهای نفهم، مثل خر میمانند. سرتون رو عین بز نندازین پایین بیاین تو اتاق. شاید شرت پام نبود. بعدش هم منگول خانم، اگه به مامان نگفتم این جواد موادا رو میارین خونه. خاک بر سرت با این بزفرندت. بز عنترتر از این نبود؟ لااقل میرفتی با مسعود رفیق میشدی. هم مثل خودت بزه، هم حداقل مزخرف میگه حوصلهات سر نمیره، هم دوستهای خوبی مثل هومن داره که می تونی کلی چیز راجع به نقش بز در هند ازش یاد بگیری.»
اما متأسفانه به دلیل عدم وجود فرهنگ دیالوگ در بین بزها، منگول قبل از پایان حرفهای حبهی انگول از اتاق خارج شده بود و او را با پیشنهاداتش تنها گذاشته بود. تنها چند لحظه بعد، سینگل قشنگه آمد توی اتاق و گلویش را صاف کرد و گفت: «بخواب بابا!» و رفت.
اما بشنوید از انجمن فشردگی که در آن، سخنران دوم یعنی معاون آموزشی مرکز جلوگیری از تجاوز بزهای کلهگنده به حقوق و خود بزهای کله کوچیک داشت در مورد تفاوتهای خلال بادام با خلال دندان صحبت میکرد. او اخیراً شدیداً، تقریباً فهمیده بود که خلال بادام، نسباً و ماهیتاً، عمراً ربطی به خلال دندان ندارد اصلاً. و مشغول نقل قول از کیرکهگور در مورد اصالت ترس و لرز به هنگام خلال کردن یا همان «دازاین» در فلسفهی هایدگر بود که آقای رئیس یک سیلی محکم از خانم بزه خورد و همه دیدند که خانم بزه با شعار « آقای رئیس حیا کن شیردونی رو رها کن» محل همایش را ترک کرد. آگاهان اطلاع دادهاند که ایشان دیگر هرگز پا به هیچ انجمنی نگذاشت و خودش رفت یک انجمن راه انداخت که من رویم نمیشود اینجا در انظار عمومی اسمش را بیاورم.
بله بچههای گلم، خانم بزه رسید به خانه و با کمال تعجب دید که آقا گرگه پشت در دارد به خودش میپیچد. جلو رفت و با چشمانی خونبار دو دستی زد توی سر آقا گرگه و گفت:
«خاک تو سرت که بلد نیستی دو تا بچه رو گول بزنی. »
گرگه هم که حسابی عصبی بود و زانوانش را به حالت پرانتزی به هم چسبانده بود و دو دستش را زیر شکمش جمع کرده بود گفت:
« به من چه خانم عزیز؟ دو ساعته دارم زنگ میزنم، اصلاً نمیشنوان که بخوان درو باز کنن. خاک بر سر شما با این بچه تربیت کردنت. همچین مشغول قر و غمزهان که اصلاً یادشون رفته باید بیان درو بازکنن و لنگ و پاچهی منو تست کنن. اون دختر کوچیکه ات هم که رفته تو دارو دستهی روشنفکران غرب زده و غرب زدگان روشنفکر. اصلاً خاک بر سر هرچی غربئه. خاک بر سر بزداری این محل که یه توالت نساخته اینجا، من از عصری تا بحال مردم از بس به خودم پیچیدم. اصلاً نخواستم این قصهی مسخره رو. جان بچهات بیا درو باز کن دارم می ترکم.»
و بدین ترتیب خانم بزه در را باز کرد اما بچههای گلم، خانم بزه و آقا گرگه صحنههایی دیدند که هر دو غم عمیق خود را فراموش کردند. آگاهان چیزی در این مورد نگفتهاند. فقط همین قدر بدانید که شنگول و هری کوپرنیک داشتند وسط خانه رقص بزگیلی اجرا میکردند که در فرهنگ بزی با لگدپراکنی به نواحی تحتانی بدن اجرا میشد و عواقب بدی برای نرهبزها داشت ، منگول و سینگل قشنگه هم نبودند! تیتیش ناش و شوستولا هم داشتند با بزفرندهایشان یک چیزهایی را تمرین میکردند که به زبان ما میشود «بالفعل شدن چیزهای بالقوه». اما در آن شلوغی صدای پیانوی شوپن میآمد. گویا حبهی انگول داشت دوباره با ظرف سیبزمینی تانگو میرقصید.
شما هم بلند شید برید بکپید به این مزخرفات من گوش ندید.












