حالت خوبه؟
قبل از هرچیز باید بگویم که ما یک فامیلی در خارج داریم که جلوی اسمش با عقب اسم شما یکی است. اسم او ویکتور هوگو است و هوگوی جلویش با هوگوی عقب شما که اسمتان هوگو چاوز است، یکی است. این را گفتم که فکر نکنید با آدم خری طرفاید.
اما غرض از مزاحمت.
آقای ونزوئلا ! شنیدم که زحمت کشیدید و آمدید در ایران بانک درست کردید. دستتان درد نکند. باور کنید وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم به خصوص که فهمیدم توی بانک شما قبض موبایل هم پرداخت میکنند و آبسرد کن و دستشویی فرنگی هم دارد. دمت گرم. من از همان اول می دانستم که شما آدم باحالی هستید.
راستش را بخواهید من یک بار نزدیک بود به شما بدبین شوم اما نشدم. ماجرا هم از این قرار بود که رفته بودیم خانهی یکی از فامیلهایمان که خیلی عوضی است و ماهواره در خانه دارد و گویا یواشکی شرابخواری هم میکند و دیدیم توی ماهواره دارند کشور شما را نشان میدهند. توی آن فیلم از شما بد میگفتند و میگفتند که شما سوسیالیس و کومونسیس دارید و زمین مردم را به زور میگیرید میدهید به فقرا. بعد فقرا هم نمیتوانند کشاورزی کنند، زمینها را همینطوری لمیزرع رها میکنند و چون هوای آنجا مشت است، همینطوری گله به گله باقالی در آن زمینها در میآید. بعد این سوسیالیس شما را نشان دادند و گفتند که شما ترتیب سرمایهداری را دادهاید. من اول فکر کردم سوسیالیس و کومونسیس یک وسیله است که با آن ترتیب سرمایهداران را میدهید و بعد خیال کردم یک جور بیماری هستند مثل سفلیس ولی بعدش فهمیدم که نه، شما طرفدار فقرا هستید، حالا اگر نمیتوانند زمینهایشان را آباد کنند دیگر به شما چه؟ و این یعنی همانها. من آنجا فهمیدم که ماهواره هم دستش با انگلیس و آمریکا توی یک کاسه است و رفتم نصف شب یواشکی روی میز تلویزیون فامیلمان و به کل دم و دستگاهشان شاشیدم.
آقای ونزوئلا!
من میدانم که شما خیلی با آمریکا دشمناید و همین برای دوستی با ما کافیست. امروز هم که عکست را توی روزنامهها در کنار آن مردیکهی سیاه شرابخوار دیدم، معلوم بود که توی دلت داری به او میگویی:
«حالا با تو دست میدم ولی یک دهنی از تو ... کنم. میدم جای باقالی بریزنت تو برنج! » البته اینها را به اسپانیایی میگفتی، یعنی اینطوری: « حاتوسلوس دست به دوسلوس، ویلوس، یک دهنی تی تو سهویروس روس! » و الی الخ.
آقای ونزوئلا!
هرکاری توی خانهات میکنی که به ما ربطی ندارد، دارد؟ مثلاً چند تا عکس از طرف انگلیسها و ماهوارهها برای من فرستادند که توی آنها شما نشسته بودی پشت میز و چند تا دختر آمریکایی داشتند حرکات موزون انجام میدادند. از کجا فهمیدم آمریکایی بودند؟ معلوم بود دیگر. آخر بیپدرها هیچی تنشان نبود جز همان چیزهایی که ننهی مشترک انسان، حوا تنش بود. البته شما چشمهایت را با دو دست گرفته بودی که چیزی نبینی ولی توی آن عکس را طوری درست کرده بودند که انگار شما زل زدهای به آنها و نیشتان هم تا بناگوش باز است.
آقای ونزوئلا!
در مورد بانکتان یک پیشنهاد دارم. اگر قول بدهی همان دخترها را بیاوری اینجا کارمند بانک کنی، من هم قول میدهم مال تمام خاندانمان را جمع کنم بیاورم بگذارم توی بانکت. دوست داری؟ تازه میتوانی حقوقشان را با سیبزمینی بدهی. مگر تو ازآن برادران روس که چند ماه است دارند حقوق کارمندانشان را با پیاز میدهند چه کم داری؟ اینجا هم که تا دلت بخواهد مازاد سیبزمینی هست. باور کن کشور ما بیش از نفتخیز بودن، سیبزمینی خیز است. ما اینجا آنقدر سیبزمینی داریم که صبحها دست و صورتمان را هم با سیبزمینی میشوییم، با سیبزمینی مسواک میزنیم، گردو میشکنیم، جای پودر رختشویی میریزیم تو ماشین لباسشویی، باهاش کاردستی درست میکنیم، جای کرایه میدهیم دست راننده تاکسیها، جای اسباببازی میدهیم دست بچهها، جای تنبیه میدهیم دست اراذل و اوباش، استفادههای بهداشتی از آنها میکنیم، استفادههای غیربهداشتی میکنیم، جای تخم مرغ میگذاریم زیر مرغهای کرچ تا جوجه کند، جای بادمجان میکاریم پای چشم هم، تازه من خودم دیشب یک ابتکار زدم و با یک گونی سیبزمینی زدم تمام دیشهای شرابخواران محلهمان را پیاده کردم. دوست داری؟
آقای ونزوئلا!
تو که هفتهای سه روز ایرانای. جان من یک روز که میایی، این فیدل و چگوارا را هم با خودت بیاور دور هم باشیم. سوسیالیست را هم بیاور. به خصوص «چه» را حتماً بیاور. بگو همان پوتینهایش را پایش کند. نمیدانی اینجا چقدر طرفدار دارد که. بعضی توی ایران عکس آقای «چه» را روی تیشرتها که هیچ، روی شرتهایشان هم چاپ کردهاند. میگویند سوسیال میآورد. باور نمیکنی؟ بیا این پشت نشانت بدهم.
آقای ونزوئلا!
احساسات نابم را به زبان خودت میگویم که اغیار متوجه نشوند:
«کلفتوس تی بیر سیبزمینوس، این لاشتوس دی مائوره گابریل گارسیا مارکز!»
سلام محمدرضا جون
اگر از احوال اینجانب خواسته باشی، باید بگویم ملالی هست که بدجوری دارد با من ور میرود. لابد میخواهی بگویی من را نمیشناسی! نباید هم بشناسی. چون این تو بودی که مرا اغفال کردی، من که تو را اغفال نکردم. پس بگذار ماجرا را از اون اول برات بگم.
محمدرضا!
ماجرا برمیگردد به 15 سال پیش. دوم راهنمایی بودم. من داشتم به شدت فوتبال و هندبال بازی میکردم و سر کلاسها کاغذ تفی میکردم و به سقف میچسباندم که یکهو معلم انشایمان ما را ور داشت برد شیراز. نامرد ما را برد وسط باغ ارم. اردیبهشت هم بود. میفهمی که...؟ بهار بود و من هم حسابی داشتم مرد میشدم. یکدفعه معلم انشاء زد زیر آواز. من دقیقاً یادم نیست در آن لحظه داشتم چهکار میکردم ولی به گمانم یا داشتم با لوله خودکار ماش میزدم پس گردن یکی از بچهها یا داشتم ترتیب گلها را میدادم که یکهو یکی زد زیر آواز. چشمت روز بد نبیند محمدرضا. دستم شل شد. لوله ی خودکار از دستم افتاد. راه دماغم وا شد و بو رفت توش؛ بوی گلهای اردیبهشت، بوی باغ ارم، بوی شیراز، بوی بهارنارنج، بوی همهی این انحرافات... و من منحرف شدم به راه راست.
لابد میپرسی اینها به تو چه ربطی دارد؟
محمدرضا!
معلم انشاء بهار دلکش را میخواند! و شب هم در خوابگاه، یکی از نوارهای تو را گذاشت توی ضبط و صدایت با بوی گلها و همان چیزهای دیگر رفت توی مخم. باز هم میگویی به تو ربطی ندارد؟ من خراب شدم محمدرضا! تو مرا خراب کردی.
بگذریم. حالا چرا این حرفها را پیش کشیدهام. راستش را بخواهی چند روز پیش نامهای در مورد یک کتاب نوشتم که اگر نخواندهای حتماً بخوان، چون برای آیندهات خوب است. تو که به موسیقی علاقه داری، تو که ساز میسازی و ساز هم مینوازی، باید این کتاب را چند بار تهیه کنی و یک بار بخوانی. تازه بد نیست اگه حسین را هم میبینی بدهی او هم بخواند. شنیدم حسین و کیوان هم به ساز علاقه دارند.
محمدرضا جون!
موسیقی تأثیرات مخربی بر مغزت دارد. اگر تا الان نشده باشی، مطمئن باش که چنانچه به این کارهایت ادامه بدهی بزودی دیوانه میشوی. البته مرضهایی که در این کتاب برای سازنوازان و سازداران پیشبینی شده یک اسم هایی دارد خفن که با اجازه از خودش رفرنس میدهم:
در صفحهی 27 این کتاب ملوس، در باب آثار روانی موسیقی آمده است:
«از آنجا که موسیقی از راه احساسات صورت میگیرد و به مقتضای نوع خود درجهای از احساس و هیجان را برمیانگیزاند لذا جا دارد به آثار روانی موسیقی اشاره کنیم؛
1- بیماری مانی (نوعی جنون)
اهنگهای مهیج میتواند اعصاب را به قدری تحریک کند و نظام آنها را مختل نماید که انسان را دچار اغتشاشات و آشفتگیهای روانی نماید، و در نتیجه فعالیتهای بیموقع، خوشیهای ناگهانی، خندههای بیجا، پرگویی، ادای سخنان مسخره و هذیان آمیز و عصبانیت از انسان سر میزند و در ادامه ممکن است این حالت، او را به مرض مانی مبتلا کند.»
(حالا میفهمم دلیل اینکه وقتی میروی روی صحنه مدام هی وسط ساز زدن بقیه حرف میزنی چیست. گفتم یک مشکلی داری ها! اما بقیه میگفتن داری آواز میخونی! این کنسرت آخر هم که هی میرفتی بیرون و هی میآمدی روی صحنه به همین خاطر بود پس، به خاطر مانی بود! آخر مجلس هم طاقت نیاوردی و نشستی دوباره همون آهنگه رو خوندی که برای مرغِ دختر همسایتون، سحر گفتی. نکن!)
2- «خیالبافی (پارانویا)
بیماری دیگری که ممکن است بر استماع موسیقی مترتب شود بیماری خیالبافی است. شخص مبتلا به این بیماری ادعاهای بیمورد و خالی از حقیقت و پوچ و بیفایده مینماید و خود را از هر حیث و از هر لحاظ برتر و بلندمرتبهتر از دیگران میداند.
ویکتور هوگو میگوید: «علت این که ما از موسیقی خوشمان میآید این است که در عالم خیالها و رؤیاها فرو میرویم» و این ارمغان خوبی برای جامعه نخواهد داشت. زیرا دکتر فاربیرو میگوید: «قسمت عمدهی خودکشیها از خیالات است».
(خوب شد؟! فقط مونده بود ویکتور هوگو ضایعت کنه که کرد. عزیز من چرا هی میگی من شوالیهام، دکترا از انگلیس دارم، به من مجوز نمیدهند و از این حرفا؟ خب برو دکتر رواندرمانکننده! ممدجون ما یه همساده داشتیم از همین پارانویاها داشت رفت خارج خوب کردنش ها! تو هم که هی داری میری خارج، یه دکتر پارانویا هم برو ببین چی میگه.)
3- «تضاد روحی (سیکلوتمی)
ممکن است که انسان از شنیدن آهنگهای شورانگیز یا غم انگیز، مبتلا به بیماری تضاد روحی شود؛ زیرا در اثر این عمل، بر اعصاب سمپاتیک فشار وارد میشود، و اعصاب پاراسمپاتیک ناراحت میگردد، و در نتیجه یک انقلاب عصبی پدید میآید؛ زیرا اعصاب و روان در برابر دو حالت متضاد قرار گرفته و در نتیجه در فرد حالت متضاد روحی پدید میآید و آثار خود را ظاهر میسازد و لذا گاهی میخندد و ناگهان در حین خنده به گریه میافتد و باز بعد از مدتی حالت طرب و نشاط پیدا میکند و به شدت میخندد و طولی نمیکشد که متأثر و گریان میگردد. »
(محمدرضا شجریان!
من از تو شکایت میکنم. تو من را مریض کردهای. تو با آهنگهای شورانگیز و غمانگیزت بر اعصاب سمپاتیک من فشار وارد کردهای! من اعصاب سمپاتیکم را از تو میخواهم. میلیونها ایرانی که به آهنگهای تو گوش کردهاند همه، اعصاب سمپاتیکشان را از تو میخواهند. تازه! تو اعصاب پاراسمپاتیک ما را هم ناراحت کردهای. خدا ایشالا بیسمپاتیکات کنه! ایشالا پارا سمپاتیکات پاره بشه! ایشالا همچین حالت متضاد روحی در تو پدید بیاد که نتونی باقالی پاک کنی. چه برسه به ساز زدن.)
4- «هیجان
هیجان عبارتند از حالت آشفتگی، به هم خوردن تعادل، پاسخ شدید و ناموزون به محرک. امروزه در زندگی بشر از آنجا که هیجانها تأثیر فراوانی در رفتار، شخصیت و سلامت افراد دارد، مورد توجه ویژه روانشناسان قرار گرفتهاند.
هیجان موسیقی مستقل است و هیچگونه ارتباطی با اراده ندارد؛ زیرا نوسانات صوتی، پس ازآنکه مغز، کار خود را آغاز میکند همهی بدن ما را تحت تأثیر قرار میدهد. هیجان موسیقی ناهشیار است. (به نقل از مجله رنالیه، پاریس، 1397)
... روانشناسان معتقدند که امراضی از قبیل زخم معده، کمبود ویتامین، رماتیسم، بیماریهای اعصاب و روان، بیماری قند در مواردی و برخی امراض مهلک دیگر از هیجان و التهاب سرچشمه میگیرند، و موسیقی یکی از عوامل اصلی هیجان میباشد.»
محمدرضا شجریان!
دیگر کارت تمام است. ببین با جوان مردم چه کردهای! کاری که تو کردی از جنایت آمریکا در هیروشیما بدتر است. هولوکاست که وجود ندارد ولی اگر وجود داشت، کار تو از کار هیتلر با یهودیها بدتر بود! یکدفعه بمب میبستی به خودت میآمدی من را منفجر میکردی دیگر! چرا اینقدر زحمت کشیدی رفتی ساز و آواز تمرین کردی؟ من نمیدانم! من الان بعد 14 سال آشنایی و گوش دادن به نوسانات صوتی تو، هم کمبود ویتامین دارم هم زخم معده، خودت باید خرج دوا درمانم را بدهی. اصلن بیا من را ببر خارج درست کن بعد پس بیاور!
جناب آقای محسن پرویز!
معاون محترم فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
سلام علیکم
احتراماً به عرض میرساند در ایام بسیار شیطانی نوروز که حتی در بلاد کفر هم به رسمیت شناخته شده است، کتابی (البته بدون اخذ مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) به دستم رسید که توسط بنیاد فرهنگی و خیریهی نیمهی شعبان با عنوان «موسیقی از نظر علم و دین» منتشر شده است و به دور از انصاف دیدم شما را از محتوای نورانی آن آگاه نکنم. (البته بعید میدانم از چاپ آن آگاه نباشید.)
به هر حال از آنجا که امسال باید حسابی دور هم خوش بگذرانیم، خواستم شما را هم در این شادی شریک کنم تا بعدها جای شکوهای نباشد.
عرضم به حضورتان که این کتاب آرت محض است، جستار ناب است. از وقتی این کتاب را خواندهام، یک جورایی شدهام، خراب شدهام. حال حضرت عطار را دارم وقتی با آن پیر طریقت روبرو شد؛ حال حضرت مولانا را وقتی شمس را زیارت کرد و حال جناب ابن عربی وقتی به خدمت ابن رشد رسید. تمام روزهای نوروز این کتاب را گذاشته بودم روی سرم دور خانه میگشتم و ترانهی «بیا بپریم تو صندوق» را زمزمه میکردم. اجازه بدهید چند قطعهی ناب از این شاهکار را واو به واو نقل کنم تا بعد:
1ـ در صفحهی 21 این کتاب هلو، این راهنمای کائنات به سمت وصال آمده است:
«شیطانی است به نام قفندر، هرگاه چهل روز در منزل کسی ساز نواخته شود و مردان دیگر نیز بر او وارد شوند، شیطانی به نام قفندر هر عضوی از بدن خود را بر روی عضو مثل آن از بدن صاحبخانه میگذارد و بر بدن او نفس میدمد که به واسطهی آن غیرت مردانگی را از دست میدهد، به گونهای که اگر به ناموسش هم تجاوز شود به غیرتش بر نمیخورد و اهمیت نمیدهد»
جناب آقای پرویز!
ای حامی هنرمندان و فرهنگیان
نمیدانم چرا وقتی این جملات را خواندم به یاد استادان بزرگ موسیقی این مرز و بوم؛ ابوالحسن صبا، پرویز یاحقی، محمدرضا لطفی، فرهنگ شریف، محمدرضا شجریان، حسین علیزاده و ... افتادم. و نمیدانم چرا احساس کردم چاپ این جملات فرقی با بیناموسخواندن تمام اهالی موسیقی ندارد و نمیدانم چرا فکر کردم شما باید پاسخگوی این بیحرمتیها باشید. البته زود جواب خودم را گرفتم و فهمیدم این من هستم که بیشعورم و کنه ماجرا را خوب درک نکردهام.
جناب آقای پرویز!
بنده متأسفانه هشت سالی است که روح و جسم و خانهام را به وجود آلودهی ساز تار آلوده کردهام. در این مدت هر وقت ساز میزدم خیال میکردم کسی دارد با من شوخی دستی میکند اما از وقتی این جملات را خواندهام فهمیدم آن موجودی که موقع ساز زدن اعضایش را بر اعضایم میگذاشته همین قفندر نامرد بوده و داشته بیغیرتم میکرده. توبه کردم و فیالفور ساز و تمام ملزوماتش را در حیاط آتش زدم و باور کنید ظرف همین چند روز احساس خیلی بهتری دارم. یک جور احساس غیرتی خاص که هی دارد به من وارد میشود تند و تند.
2- در صفحه 22 و 23 این قاموس اکمل، این راه هدایت و ختم سفاهت آمده است:
«کسی که چهل روز در خانهاش ساز و تار و یا چیزهایی از آلات لهو و لعب از قبیل پیانو و شطرنج و امثال این ها را قرار دهد، گرفتار عذاب خداوند میشود، و اگر در آن مدت بمیرد فاسق و فاجر مرده و جایگاهش آتش دوزخ است و چه بد سرانجامی است.»
جناب آقای پرویز!
ای دکتر نویسنده!
ماجرای آن بیآبرویی جاهلانی که در آموزش و پرورش به ساحت پیامبر اکرم (ص) توهین کردند را یادتان میآید؟ مگر نه اینکه آنها هم قصد خدمت داشتند اما با بیشعوری و نادانی، ابزار تمسخر دین را فراهم آوردند و گزک به دست برخی دادند؟
آقای پرویز!
به خدا شرم میکنم و از محضر سلطان فقرا خجالت میکشم اما باورتان میشود که جملهی مذکور را نویسندهی کتاب به نقل از حضرت امام رضا (ع) آورده است؟ به خدا دیگر هر کسی میفهمد که این جمله از آن بزرگوار نیست. آخر در زمان ایشان پیانو و شطرنج کجا بوده؟ تار کجا بوده؟
جناب آقای پرویز!
وظیفهی شما چیست؟ پرسش من این است که آیا آن کارمندان باسواد و ارشادگر شما در ادارهی کتاب که کتابهای ادبی را 2 سال و 3 سال نگه میدارند و با یک نامهی اصلاحیهی حجیمتر از خود کتاب برمیگردانند، به هر مزخرفی که به ائمهاطهار (ع) نسبت داده شود مجوز میدهند؟ تا کی قرار است رمانهایی که به زور طی 3 سال، 1100 نسخه میفروشند، در محاق توقیف بمانند و آنوقت چنین کتابهایی در تیراژهای 5000 تا بدون مجوز و با پررویی تمام میان مردم توزیع شود.
اصلاً چرا من دارم جدی حرف میزنم؟
جناب آقای محسن پرویز!
ای نویسندهی متعهد
میدانم که در این روزها حسابی گرفتار هستید پس زیاد مزاحمتان نمیشوم، فقط با اجازهتان میخواهم این کتاب را کمکم (طوری که اهالی فاسق موسیقی یکهو چیز نشوند!) در این جا بازخوانی کنم تا هم سندی باشد بر حال و احوال فرهنگی این روزها و هم قدری دور هم ارشاد شویم.
پی نوشت:
راستی آقای پرویز عزیز
کتاب کودک «گرگ ها و آدم ها »که نشر شباویز منتشر کرده و در آن همه ی کاراکترها با آلت تناسلی های بزرگ مشغول کارهای قشنگی هستند را دیده اید؟
ندیده اید؟
از مسئول بازخوانی کتاب های کودک و نوجوان تان بپرسید و یا نگاهی به نقد کتاب ماه کودک و نوجوان شماره ی ۱۳۵ بر این کتاب بیاندازید. این کتاب حسابی به کودکان چیزهای ندیده را نشان می دهد.
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
فصل ششم
نشسته بودم كنار جدول خيابان و سعي ميكردم بدون جلب توجه و ريختن سس روي زمين، با خوردن يك ساندويچ از نوع سرد، فارغ التحصيليام را بعد از 6 سال جشن بگيرم که یکدفعه چمنهای زیر پایم توجهم را جلب کردند و ناخودآگاه مجبورم کردند تا سؤالی را برای زهرمار کردن غذا به خودم، مطرح کنم: به راستی گاوها موقع خوردن علوفه چه حالی دارند؟
بدون توجه به اطراف، از تمیزترین نقطهای که فکر میکردم از هر نوع گزندی در امان بوده دستهای را در مشت گرفتم و به محض چیدن، توی دهانم چپاندم كه يك دفعه صدايي از پشت سرنظرم را جلب كرد؛
« _ هي گوساله ! مگه باتو نيستم؟ ميگم پاشو!»
هيچوقت انتظار قرار گرفتن در چنين موقعيتی را نداشتم. ابداً منظورم خوردن چمن و ساندويچ با سس سفيد نيست يا حتي نشستن كنار جدول خيابان، بلكه مفتخر شدن به نام گوساله است در حاليكه يك ساندويچ بزرگ توي دستت داري و تازه ليسانس سينما گرفتهاي.
بلافاصله برگشتم و با ديدن كدوي انسان نمايي كه با صورت برافروخته و ريشهاي مجعد و انبوه، به من نزديك ميشد، فهميدم كه احتمالاً ماجرا جدي است و بهتر است براي يك چيزي توضيح بدهم. «كدويِ ریش باحال»، یا «کدوربال» یا همان آقا که من را به لقب گوساله مفتخر کرده بود، يك قدم ديگر نزديك شد و اگر بشود آن توليد صدا را حرف زدن ناميد، گفت:
- مزاحم نواميس مردم میشي هان؟ اغتشاش میکنین؟ اقدام علیه امنیت ملی؟ پاشو تا بهت بگم دوم خرداد یعنی چی! ما جون ندادیم که شما بچه قرتیها هرکاری دلتون خواست بکنید!
به سرعت چمنها را تف کردم و گفتم:
- ولی آقا من فقط داشتم با گاوها ابراز همدردی میکردم. این واقعاً ظلم بزرگیه که اونها علف ملف بخورن و ما سوسیس کالباس، که حتماً میدونین از گوشت اون بیچارهها جور میشه و محصول یک سلسله معده درد و تجاوز به حریم خصوصی اون هاست.
گوشم سوت کشید. انگار «مک پک» داشت در گوشم مسابقه کشتی میان لاله و حلزون برگزار میکرد و در واقع همهی اینها با کشیدهی آبدار«کدوربال»آغاز شده بود. سریع خودم را جمع و جور کردم و برای آخرین بار قبل از له شدن تصادفی توسط یک کدوی روانی، سعی کردم چیز به دردبخوری بگویم:
- باور کنید گاوها مشکلات عدیدهای دارن آقا! شما خودت که اینقدر ماشاءالله زور داری، خوشت میاد یه نفر صبح به صبح دست کنه لای لنگت و شیر احتمالیات رو که با بدبختی فراوون جمع کردی، بمکه؟ هان؟
در آخرین کلام هم مثل همیشه گندکاری کردم و همین باعث شد تا اطرافیانی که مدام به تعدادشان افزوده میشد از خنده ریسه بروند و کدوربال، به درآوردن زبانم از حلقوم و چیزهای دیگر از جاهای دیگر عمیقاً فکر کند. او میتوانست همهی این کارها را بکند چون به هر حال انگیزه، ظاهر و ارادهی معطوف به قدرت لازم را برای این کارها داشت. در مدت کوتاهی با خودم کنار آمدم و به این نتیجه رسیدم که اگر تا دو ثانیهی دیگر فلنگ را نبندم، باید زمان زیادی از عصر آنروز را به یافتن شلوارم بر بلندای مرتفعترین درخت خیابان گذرانده و قطعاً بخش عمدهای از عمرباقی ماندهام را به جبران خسارات جسمی ناشی از آن دیدار شوم اختصاص بدهم.
کدوربال نعرهای زد و مثل دلاور جنگجویی که خاکریز دشمن را نشان کرده و چهارنعل برای نابودی اهریمن دیوصفت و متجاوز به خاکِ میهن میتازد، دهانش را برای جویدن خرخرهام باز کرد و یقهام را چسبید. باور کنید خود من یکی از مخالفان سرسخت لباس یقه دار و مهیج هستم اما از اقبال بد، آن روز تنها لباس تمیزی که داشتم هم یقه داشت و هم برای بعضیها مهیج و محرک بود.
ساندویچ را انداختم و تلخی گس چمنها را به عنوان آخرین چیزی که در این جهان میبلعیدم پائین دادم، چشم هایم را بستم و شلوارم را دو دستی چسبیدم. تمام دلخوشیام در آن لحظه این بود که پتراالکساندرا به هیچ عنوان امکان دیدن استریپ تیز اجباریام را ندارد و من مثل یک قهرمان در حالیکه سعی میکردم از حقوق گاوها دفاع کنم، بیشلوار میشدم. بعدها سر فرصت میشد برای این قصه جایگزینی پیدا کرد و یک جوری مردِ بیبدیل زندگی پترا باقی ماند.
بوی گند بیهوش کنندهای، فشارِ روی خرخرهام را قابل تحملتر کرد. چشمم را باز کردم تا منبع این ناهنجاری هستی برانداز را شناسایی کنم که...
ادامه مطلب
پلهها را میرفتم پایین تا چیزی برای عصرانه بگیرم. با دیگر دوستان فرهیخته و علافم در روزنامهی آشغالی دور هم بودیم؛ جمع به درد نخوری پر از رنج و شهوتِ شهرت که در آرزوی کمترین حقوق انسانی، چای میخوردیم،سیگار همدیگر را میکشیدیم، شعر میخواندیم، میشاشیدیم و روز را شب میکردیم.
توی پلههای ساختمان آن روزنامه، بوی همه چیز میآمد جز بوی تلخ قهوه و شازده کوچولو. بوی این آخری را فقط کسانی احساس میکنند که ته یک کوچهی بن بست، عشقشان را ماچ کرده باشند. میگوئید نه؟ امتحان کنید.
از کنارم که رد شد، شستم خبردار شد که خودش است؛ بوی قهوه و شازده کوچولو، با هم پیچید توی راه پله. یک سالی بود که برای هم نامه مینوشتیم و تصمیم گرفته بودیم که همدیگر را نبینیم و فقط در مورد داستان و چیزهای فرهنگی حرف بزنیم. این اواخر برایش کتاب میآوردم و توی دفترمان میگذاشتم و او هفتهای یک بار سر ساعت پنج و نیم، یک ساعت بعد از رفتن من، میآمد و کتابها را از باقی علافها میگرفت. نامههایش همیشه بوی قهوه میداد. یکبار نوشته بود که خانهشان پشت کافه نادری است، برای همین احتمال میدادم که نامهها را آنجا مینویسد. او را با چشمها و دستها و لبهایی که موقع نوشتن، کلمات را زمزمه میکنند، تصور میکردم که هرازگاهی یک قلپ از فنجان قهوه اش میخورد و جملهی آخر را تکرار میکند و به نوشتن ادامه میدهد.
جلوی ساختمان، خودم را توی در شیشهای برانداز کردم و مثل همیشه برای وضعیتی که داشتم، تأسف خوردم. به ساعتم نگاه کردم؛ شازده کوچولو، یک ساعتی زود آمده بود. فکر کردم شاید عمدی داشته و میخواسته من را ببیند. از هیجان این کشف خانمان برانداز، از روی نردههای دو طرف خط ویژهی اتوبوس پریدم و خودم را رساندم به آن طرف خیابان. بیسکویت و چند نخ سیگار خریدم و به همان روش برگشتم جلوی ساختمان روزنامه و برای این که مطمئن شوم که آن روز، یکی از نقاط عطف زندگی ام است، از نگهبان، ساعت را پرسیدم.
بعضی وقتها آدم احساس میکند که لخت مادرزاد، در حالیکه یک کیف پر از کاغذ و نوشته دست گرفته و چند جلد کتاب زیر بغل زده، دارد توی خیابان راه میرود. در واقع این وضعیت شباهت زیادی به ریدن چند پرنده روی سرت دارد، در حالیکه مشغول توضیح دادن اصول فلسفهی هگل برای یک خانم علاقهمند هستی.
دو سه بار از نگهبان خواستم که با دقت بیشتری به ساعتش نگاه کند، عاقبت عصبانی شد و گفت:
ما رو گرفتی؟ شیش و نیمه دیگه آقا جون!
بیرون آمدم و دوباره خودم را توی شیشه نگاه کردم و تأسف خوردم؛ شازده کوچولو یک ساعت هم دیرتر از قرار آمده بود. راستش را بخواهید این داستان فقط یک نتیجه اخلاقی دارد: قبل از اینکه فکر کنید گهی هستید، مطمئن شوید که ساعتتان درست کار میکند!
{ادامهی این داستان ربطی به شما ندارد، فقط برای ارضای کنجکاویتان میگویم که این داستان مال 10 سال پیش است، شازده کوچولو عروسی کرده و من هنوز مجردم، حسین و هومن شاهد اند.}
همسایهی بالایی میآید با شوهرش پایین. نیمرو زدهاند برای صبحانه و من در فکر گلی هستم که دیشب در قفس پرپر شده است. گلی که نمیشناختمش اما ایمان دارم و روزی شهادت خواهم داد که سزاوار مرگی اینچنین نبوده است.
همسایهی بالایی پنج تا تخم مرغ رسمی زده توی ماهیتابه. تخم مرغ رسمی چیز خوبی است. من دلم میخواهد گریه کنم خب چرا نکنم؟
خوابم نمیبرد شبها. همهاش به خاطر کمبود گریه است. به خاطر این بهار نابهنگام است. به خاطر این همه داد بدون دادرس ... به خاطر گلهای از سرما کبود.
من شرمگینام. شرمگین خودم. شرمگین این واژهها. من شرمگین انسانام.
همسایهی بالایی می گوید:
چشم بیدار بر این تلخی ایام ببند
خوابهای شکرین بهر تو دیده است بهار
جوابی ندارم. سیگاری روشن میکنم. دو روز میگذرد تا جواب او ، جواب این بهار نابهنگام، جواب خودم را پیدا کنم. مینشینم برای خودم روضه میخوانم با این جواب، و بهار را کفن میکنم با همهی آجیلها و ماچها و لبخندها و هفت سین و باران و عشقبازیهایش. بگذار این عید تلختر از گذشته باشد.
ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نتافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود
تاج های نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينه تان
صبح مي خندد خودآرايي کنيد!
اشک های يخ زده، آيينه تان
رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگی در لاي رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاری، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم می نمود
اين زمان حال شما، حال من است
ای همه گل های از سرما کبود !
روزگاری، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصهی مهتاب را
اين زمان – دور از ملامت هاي ماه –
چشم مي بندم که جويم خواب را
روزگاری، يک تبسّم، يک نگاه
خوش تر از گرمای صد آغوش بود
اين زمان بر هر که دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری، هستی ام را می نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من
اين زمان خاموش و خالی مانده است
سينهی از آرزو لبريز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگی در لای رگ هايم فسرد
ای همه گل های از سرما کبود... !
(فريدون مشيری)
فردا صبح که حالم خوب شد، فردا که همه چیز را فراموش میکنم، بیایید همه برویم اخراجیهای 2 را ببینیم.








