درس هفته:
بیشتر پسرهای اهل هنری که من میشناسم، وقتی میگویند زن و مرد باید حقوق برابر داشته باشند و در زندگی با هم کار کنند و از این حرفها، منظورشان این است که در راستای تقویت بنیانهای اقتصادی خانواده، زن باید علاوه بر کارهای خانه، پول هم دربیاورد. همچنین در راستای تحکیم روابط عاطفی با بقیهی مردها مثل سگ باشد و گذشته از اینها، در راستای راستاییِ راست، خیلی زیاد به شوهرش هم افتخار کند. در واقع اگر راستش را بخواهید، ماجرا از این قرار است؛ گشادی مفرط دیگر زده است این جماعت را مصدوم کرده و بدین جهت، کارشان بیخ پیدا کرده است. ( بیخ خیلی چیز بدی است، خدا نکند کسی بیخ بگیرد. من خودم یک بار بیخ گرفتم، آقا... )
البته این فرزندان ذکور ابوالبشر، آرزویشان را به گور میبرند چون امروزه پیدا کردن دختری که برای یک هفته خواستههای ثابتی داشته باشد هم کار حضرت فیل است چه برسد به این که بخواهی برای بیست، سی سال روی کسی به عنوان یک کلفتِ شاغلِ باوفا حساب باز کنی. نتیجهی درس این هفتهمان این است که زن تو همانقدر زن خواهد بود که تو مَردی! این عبارت را به این شکل هم روایت کردهاند: «هرچه قدر مرد باشی، زنت هم همانقدر زن است!» پس این آقایان یا باید حالی به روحیات و ویژگیهای تحتانی خود بدهند، یا بروند زعفرانیه و در اولین گام، ابتدا پدرزنشان را پیدا کنند، یا اینکه همینطوری ادامه بدهند ببینیم دست روزگار با آنها چه میکند، چون برای رفاه حال این ابوالبشرها، ضربالمثلی وجود دارد که میگوید: «مرغ کون(کان)گشاد، تخم بزرگ میگذارد.»
ادامهی چیز...مطلب:
برگردیم سراغ شبنم و سحر. گفتم که گردو را گذاشتم وسط پیشانی شبنم که با لبهای گلبهایش داشت میگفت واج! و سحر هم انگشتان استخوانی و تکیدهاش را دراز کرده بود که گردو بگیرد اما من که از دیشب چیزی نخورده بودم، همهی این وسوسهها را نادیده گرفتم و چکش را کوبیدم وسط پیشانی شبنم. گردو از هم گسست (یعنی پُکید) و دل و رودهاش ریخت روی لبها و صورت شبنم...
از دیدن این صحنه دلم گرفت. هیچکس حق ندارد با چکش بزند وسط لبهایی که میگویند واج. عقوبت دارد. ممکن است بیخ بگیرد!
تمام غصههای عالم سر دلم هوار شد. گردو به شدت مورد هجوم تهاجم فرهنگی قرار گرفته بود و با ضربهی من، یک دو جین کرم فاسد بیناموس ریختند روی لبهای شبنم و دست سحر. از خودم بدم آمد، از اینکه اینقدر به حقوق زنان بیاهمیت بودم، دچار افسردگی شدم. دلم میخواست بابت کارم شیرین عبادی میآمد و با بیل میزد توی چشمم؛ یا شبکهی بی.بی.سی فارسی عکسم را در حالت چمباتمه نشان دهد که دارم با حقوق زنان چهکار میکنم؛ دوست داشتم شبنم و سحر توی روزنامه نبودند و میتوانستند حقشان را از مردی که حقوقشان را نادیده گرفته بگیرند. آه... دلم خیلی چیزها میخواست. دلم واج میخواست، یک صبحانهی مفصل میخواست. اما اشتها نداشتم. شاید بیخ گرفته بودم.
چند شب پیش مراسم اسکار را دیدم و بیش از پیش مطمئن شدم که آمریکا رؤیای بازنیافتهی نسل تازهی علاقهمند به هنر در ایران است. (مدتهاست که شرم میکنم کلمهی روشنفکر را به کار ببرم. روشنفکری در ایران مثل مفاهیمی چون گلریزان، یوزپلنگ ایرانی و آزادی بیان! منقرض شده است) چرا که این همه سال کسی خبری از سوسن تسلیمی که در اروپا نامی شده نمیپرسد اما عکسهای راحت!! گلشیفته فراهانی را مش قنبر هم زده به در دکانش. (افسوس بر این گورستان فرهنگی که بازیگری مثل گلشیفته فراهانی را فراری میدهد) رضا قاسمی مثل موجی آمد و فراموش شد اما بسیاری از ما آثار ضعیفترین نویسندگان امریکایی را همزمان با 3 ترجمه وارد بازار میکنیم.
بگذریم. شوی مسخرهای بود مثل همیشه. امسال جیگرهای امریکایی میل هندیشان زده بود بالا و جایزهها را به هندیهایی دادند که همواره در فیلمهایشان با تیپهای خرخوان و ملنگ معرفی میکنند. مد امسال بود. مثل سال گذشته که مد عرب-آفریقاییها بود. فرهنگ سرمایهداری لوس و مصرفگرایی که یکی به نعل میزند و یکی به میخ. کاندیدهای مستند را دیدید؟ فقط فیلم هرتزوگ کمی متفاوت به نظر میرسید. باز هم همان ترحمهای احمقانهی سرمایهداری که اگر نیچه زنده بود به فحش ناموس میکشیدشان. جالب اینجاست که هندیها دیشب به این جوایز افتخار کردهاند؛ نمیدانم به افتادن آن بچه در گودال کثافت افتخار کردند یا اینکه جامعهشان را در یک فیلم به یک مشت وحشی آدمکش بچهباز و... محدود کردهاند? من طرفدار تئوری سانسور نیستم و حرف حسابم این است که هالیوودی ها هروقت یادگرفتند جلوی امیر کوستوریتسا ادب به خرج بدهند و تواضع کنند بیایند در مورد فقر و فلاکت هندیها فیلم بسازند! هومن اینها را بهتر از من میداند. من فقط میدانم که آمریکاییها بدجوری کارشان را بلدند. نوش جانشان.
از دیشب تنها یک تصویر بارز در ذهنم مانده؛ نمیدانستم جری لوییس زنده است
میخواهم برای کسی بنویسم که شاید سه سال است هر روز با هم حرف میزنیم، مزخرف میگوییم، گلایه و مرافه میکنیم، توی سر و کلهی هم میزنیم ولی باز وقتی حرف دوریاش میشود، دلتنگ میشوم و به این فکر میکنم که روزهایی که در ایران نیست را چگونه بگذرانم. کسی که یگانه دوست این سالهای اخیر بوده است و همراه. کم و بیش در نوشتههایم بوده، دوستان و فضاهای مجازی خوب و آبرومندی را معرفی کرده و بیشتر وقتها که میخواستم، حضور داشته است. این که چرا امروز اینها را مینویسم شاید یک دلیلاش مسافرت کوتاه او به هند باشد، شاید هم حرفهای کمگفتهای ست که ما ایرانیها کمتر عادت داریم به عزیزانمان بگوییم؛ بیخجالت یا هرچی.
وقتی کسی را دوست میداری، احساس بودنات اوج میگیرد، خرکیف میشوی؛ دوست داری بروی زیر باران بشاشی؛ روی علفها غلت بزنی؛ دستت را توی کیسهی برنج فرو کنی؛ از درخت گردو بالا بروی؛ سوپت را هورت بکشی؛ بگذاری یک حس باحال تو را فرا بگیرد؛ بزغالهای را بغل کنی و بزنی زیر آواز و بگویی:
مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
این یادداشت چیز خاصی برای کسی ندارد. هومن را دوست میدارم و برایش سفری پرازبرکت از او آرزو میکنم. تا برگردد و دوباره خدمتاش برسم!
مانده بر دوراهی پرواز و سینهخیز
آواز رهایی بر لب و
دشنهی سکوتی بر کف
در رقص راهبانهی تدبیر و انزوا
میسوزد و کلام سرانجام میخواند
چشمان آبله راه به جایی نمیبرند
دروغ نشانهها بیداد میکند
پرنده!
اگرچه در این نقاشی باشکوه حقیقت
من و تو
ما
نقاط طلایی این ترکیب بیتعادل ایم
ناامید
نه، باش
برای رهایی
شمارش معکوس آغاز میشود
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!
وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!
این مقاله در فصلنامه بیناب منتشر خواهد شد.
بخش نخست
رويكردهاي دريافت
جانیس ای. ردوی
مسعود ملکیاری
يكپارچگي متن در خاستگاهش نيست بلكه در مقصودش است.
(رولان بارت 1969{1977}: 148)
نظرياتي كه به ميزان بهره فرهنگي ميپردازند، توجه خود را به سمت راست چهارضلعي فرهنگي (مخاطبان) معطوف ميكنند و به نحوه و ميزان دريافت و کاربرد مردم از هنرها ميپردازند. اصل مطلب اين است كه مخاطبان، كليد فهم آثار هنرياند چرا كه معاني مستتر و شيوههاي به كار رفته در آنها به مخاطبانشان بستگي دارند، نه پديدآورندگان آنها. نقدهاي سادهانگارانه همواره در پي اين نكتهاند كه نقش هدايت گرايانه هنر را در جامعه كماثر جلوه دهند در صورتي كه هنر در شكلگيري جماعتي از مخاطبان كه كمابيش مستعدترين گروه براي انجام واكنشهاي هوشمندانه هستند، مؤثر است. تمام پژوهشهايي كه در اين بخش مد نظر قرار گرفتهاند، از اين بابت وجه اشتراك دارند، مانند اثر گريزوولد[i] (1993: 457) كه در اينجا با عنوان «مخاطب در مقام قهرمان» آمده است.
در اين بخش به اجمال در اصول اين نظريه تدقيق ميشود و آنگاه به سراغ آن دسته از مباحث و جدلهاي اخير پيرامون فرآيند «دريافت» ميرويم كه اين موضوع را مورد توجه قرار دادهاند كه مردم چگونه هنرها (به خصوص آثار عامهپسند) را فهم ميكنند و مورد کاربرد قرار ميدهند و چه توقعي از آنها دارند. تعدادي از رويكردهاي اخير از همين نطفه نشأت گرفتهاند، منجمله مدلهايي از چگونگي رمزگشايي متون توسط مخاطبان عام و تازگيها، پژوهشهايي پيرامون عملكرد مخاطبان فعال. ديگر جستارها با موضوع بهره فرهنگي كه زيباييشناسي دريافت را مد نظر گرفتهاند، نخست در حوزه نقد ادبي و با اين فرض شكل گرفتند كه مردم، فرهنگ را بر مبناي «سطوح انتظار»ات فرديشان دريافت ميكنند. به عبارت ديگر هيچ اثري جاودانه نميشود مگر اينكه با مردمي كه مخاطبش هستند، ارتباط برقرار كرده و فهم شود. به بيان دقيقتر مخاطبان، معاني مختلفي از آثار دريافت ميكنند و آن دسته از آثار را براي بهرهبرداري گزینش ميكنند كه رنگ و بويي از پيشينه و ارتباطات اجتماعيشان داشته باشند.
سرچشمههاي رويكردهاي دريافت
ادامه مطلب












