اين مقاله در شماره ۱۳۵ كتاب ماه كودك به چاپ رسيده است.
جستاری در پریانههای ماندگار
بخش دوم و پایانی
جک زایپس
مسعود ملکیاری
یادداشت مترجم:
مطلبی که در ادامه میخوانید، ترجمه فصلی از کتاب «سنت بزرگ قصههای پریان: از استراپارولا و بازیله تا برادران گریم» نوشته جک زایپس است که توسط انتشارات نورتون منتشر شده و در شماره مهرماه (132) كتاب ماه كودك و نوجوان بخش نخست آن را منتشر شد.
درباره اهمیت ترجمه چنین مطالبی میتوان گفت که متأسفانه با وجود اظهارات فراوان در باب فقیر بودن ادبیات کودک و نوجوان در ایران از لحاظ منابع نظری، سال تا سال اقدام چشمگیری در این زمینه به «دلایل مختلف» رخ نمیدهد. برای نمونه در مورد موضوع همین مقاله، براستی اگر کتاب نهچندان کامل اما ارزشمند «فانتزی در ادبیات کودکان» محمد هادی محمدی نباشد، باید به کجا مراجعه کرد؟ به بخشهای کلی و «واژهشناسانه» برخی کتابهای معروف که چاپ اولشان همسن و سال پدرجدمان است؟ یا ویژهنامه 53 فصلنامه فارابی؟
به خاطر همین دلایل مختلف است که حتی اگر بهرهای بر کلیت این قبیل مقالات مفروض نباشد {که هست}، دست کم «اطلاعات» ارائه شده در مقالاتی از این دست میتواند کمک حال کوچکی برای پژوهشگران و دانشجویانی باشد که در حوزه ادبیات کودک و یا علوم مرتبط با آن تحقیق میکنند. طی روزهای همکاریم با کتابماه، بارها شاهد پایاننامههایی بودهام که از مقالات ارائه شده در کتاب ماه به عنوان معدود منابع موجود در زمینه جستارشان نام بردهاند. گمان نمیکنم برای نویسنده و مترجم چیزی لذتبخشتر از این وجود داشته باشد. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
تبارشناسی فانتزی در آمریکا
ادبیات فانتزی پدید آمده در آمریکای نوپا به طور حتم با هر دو شکل بیقید و بند و پندآمیز آثار تخیلی برای کودکان پیوند داشت. بیاعتمادی نسبت به ادبیات فانتزی کودکان، مثل هر پدیده دیگری، نزد یانکیها بیشتر از بریتانیاییها بود. میراث پیوریتان، یعنی کمبود یک سنت عامیانه آمریکایی کهن (قصههای سرخپوستان آمریکایی به طور کلی در میان سفیدها ناشناخته بودند) و توجه به نیازهای حال و اکنون، به مربیان و مفسران اجتماعی کمک کرد تا پیشدرآمدی برای رئالیسم ایجاد کنند. سموئل گریزوود گودریچ (1793- 1860) که کتابهایی سفرنامهای و پر اطلاعات با نام مستعار پیتر پارلی منتشر کرد، بیان میکند:« بعضی از بچهها، بدون تردید، میل فراوانی به این غولها دارند {قصههای عامیانهای چون «شنل قرمزی» و «جک و لوبیای سحرآمیز»} هرچند برای دیگران چندشآوراند، و بر اثر تکرار و به مدد صمیمیت موجود در آنها، کمکم به مذاق بقيه هم خوش میآیند.»
با این وجود، ادبیات فانتزی
ادامه مطلب
انسانها دو دستهاند؛ بیدماغ و دماغدار. اگرچه عدهای بر این باوراند که دسته سومی هم وجود دارد و دلیلشان هم دماغهای مینیاتوری بعد از عمل برخی انسانهاست، اما بنده قبول ندارم. چرا؟ چون بنا بر قاعده فلسفی ابن سینا، وقتی یک انسان میمیرد بدان معناست که نوع «انسان» فانی است، بنابراین در مورد بحث ما، یا چیزی آن وسط (منظورم وسط دو چشم است!) وجود دارد یا وجود ندارد. اگر وجود ندارد، که طرف جزو دسته بیدماغهاست، اگر هم وجود دارد، به اندازهاش ربطی ندارد، حتی اگر به اندازه یک هسته خرما هم باشد، باز هم باید طرف را جزو دسته دماغدارها به حساب آورد. حالا این همه صغری کبری چیدم که چی؟ یک دقیقه دندان روی جگر بگذارید الان میگویم.
دماغ ارتباط مستقیمی با دستمال دارد. این ارتباط مثل رابطه انگشت شست و پنیر است، مثل روابط میان کانگورو و بچهاش و شبیه رابطه میان اسبها و کشور پرو (لازم به تذکر است که اسبها همیشه میروند در پرو جفتگیری میکنند. در این مورد در کتاب «اسبنامه پرو» کلی حرف زدهام.) ما همانطور که لوله بخاریها، راهآب ظرفشویی و چاه توالت را با سیخ، اسید و یا نامه فدایت شوم به آشغالها باز و تمیز میکنیم، باید داخل دماغمان را هم تمییز کنیم. از چی استفاده میکنیم؟ آفرین؛ دستمال.
این دستمال در فرهنگ ما نقش بسیار مهمی بازی میکند. در مورد کاربردهای دستمال، به خصوص در رابطه با پیشرفت اجتماعی و رسیدن به جاهای مهم و زدن مخ احمقهایی که دوست دارند مدام ازشان تعریف شود، به تفصیل در کتاب «دستمالنامه» سخن گفتهام. به جان هومن، یک کلمه از آن حرفها را از خودم در نیاوردهام، همهاش را از دیگران درآوردهام. (هومن را اگر نمیشناسید به یادداشت «سیبزمینی آجین» مراجعه فرمایید.)
اما در مورد کاربرد دستمال برای تمییز کردن دماغ باید عرض کنم که در زمانهای قدیم، هرکسی دستمال خودش را داشت. مثلاً در نمایشنامه اتللو، آن مردیکه حسود (یاگو) که زنش با بقیه میپرید و به او دست نمیداد، رفت و به خاطر کِرمی که در وجودش مستور بود، دستمال دزدمونا را کش رفت و به اتللو گفت:
- دوستدخترت با کاسیو تیک میزنه، عنتر! این دستمالو زیر درخت آلبالویِ خونه کاسیو اینا پیدا کردم، خاک بر سرت!
اتللو که بسیار مرد باغیرت و مشروفی (با شرف) بود، با دیدن دستمال دزدمونا در دستان یاگو، از خشم و غیرت خون به چهره دواند و گفت:
- مادرشو... چیز... یعنی به عزاش میشونم! با دوست دختر من! اصلاً مادر جفتشونو...!
(لازم به توضیح است که در آن زمان به دلیل نبودن امکانات و نیز به خاطر اینکه انسانها فاقد عمه بودند، از مادرها انتقام گرفته میشد.)
خلاصه اتللو رفت درِ خانه دزدمونا اینا و عربده کشان گفت:
- آهای... بیوفا... دیگه دوستم نداری؟
دزدمونا هم سراسیمه و جارو به دست دوید توی مهتابی و گفت:
- همهچیم یار همهچیم یار
همهچیم یار یار کلاغا میگن غار غار
شَپَلی هَپَل هول
اتللو که تا به حال دزدمونا را بدون آرایش و در حال کارِ خانه ندیده بود گفت:
- گمشو ایکبیری! برو بگو اون زنیکه لکاته بیاد ببینم!
دزدمونا که تازه آهنگ «اسبها میروند در پرو جفتگیری کنند» را آماده خواندن کرده بود، خیلی از این حرف آقا ناراحت شد و دست به کمر گفت:
- خانوم کیه؟ مگه کوری؟ خودمم!
بله، اینطوری شد که دعوا بالا گرفت و وقتی اتللو از دزدمونا خواست که دستمال یادگاریاش را نشان بدهد، او هرچه گشت دستمال را نیافت و اتللو مطمئن شد که به او خیانت شده و به همین خاطر برای رهایی از این ننگ، رفت به شهر و یکی از نیروهای فعال طرح امنیت اجتماعی دستمالداران شد.
اما این داستان را از آن جهت گفتم تا ارزش و اعتبار دستمال را در زمانهای قدیم یادآور شوم. امروزه متأسفانه استفاده از دستمال کاغذی باعث شده که دیگر کسی به دستمالهای گلدوزی شده اهمیتی ندهد. همه با دستمال کاغذی کارشان را راه میاندازند. مدتهاست که دماغهای نسل جدید، با دستمال پارچهای خوش عطری تمییز نشدهاند، مدتهاست که دیگر اسبها نمیروند در پرو جفتگیری کنند و مدتهاست که هومن به هند نرفته است.
آه... که آدمیزاد چهقدر سگجونه. (اتللو)
اگر مرد هستید، هیچوقت خودتان را برای یک زن نکشید. اگر هم زن هستید که خوب، جای نگرانی نیست؛ هیچ زنی نمیتواند اینقدر احمق باشد که خودش را به خاطر یک مرد بکشد. زنها اصولاً در دو موقعیت ممکن است دست به خودکشی بزنند؛ افسردگی پیش از ازدواج و افسردگی بعد از ازدواج که هیچکدام ربطی به مردها ندارد. اما وضع مردها کمی نگرانکننده است. طبق آخرین آماری که همین الان در وزارت ارشاد در حال بازنویسی شدن است، در هر ثانیه، چند مرد خودشان را سر به نیست میکنند. این در حالی است که زنها خیلی از این بابت ناراحتاند؛ غصه میخورند و اگر قربانی را از فاصله خیلی خیلی نزدیک دیده باشند و تجربهای، چیزی با او داشته باشند، چند روزی چیزی نمیخرند جز لوازم آرایشی و پیرایشی.
یک روز داشتم از کنار یک ساختمان رد میشدم و خانمی را دیدم که به بالای ساختمانی نگاه میکرد و هی جیغ میکشید. پالتوی نیمتنهای خاکستری به تن کرده بود و چکمههایی با پاشنه باریک و بلند به پا داشت و این دو را تا آنجا که میشد دید، جین مشکی خوبی به هم وصل کرده بود. البته شلوار جین از پایین و بالا به جاهای دیگری میرفت که بماند. طفلکی آنقدر سرش را بالا گرفته بود که روسریاش روی یقه خزمال پالتواش افتاده بود. اطراف را نگاه کردم ببینم کسی هست؟، دیدم نیست. البته جز دو نفر که داشتند گونیهای سیبزمینی را خالی میکردند توی پیادهرو. رد نگاه و جیغهای دختر را گرفتم و به پسر جوانی رسیدم که لبه پشتبام نشسته بود و قصد پلیدی داشت. در همان نگاه نخست فهمیدم که میخواهد چهکار کند؛ بله، آن جوان ابله میخواست بپرد، و از قرار معلوم هم میخواست بپرد پایین روی خانم. ای داد، وا مصیبتا، حالا چهکار کنم؟ دختر را نجات بدهم یا بروم سر قرارم با هومن؟ (هومن خیلی آدم مهمی است، شما نمیدانید. همینقدر بدانید که اگر هومن نباشد، جهان چند سال زودتر از موعد مقرر مضمحل میشود. دلایلی علمی برای این گفتهام دارم که در کتاب «هومننامه» به آنها اشاره کردهام.)
تصمیمم را گرفتم و رفتم جلو. البته قبل از آن به خودم گفتم که ای کاش صبح صورتم را اصلاح کرده بودم، نیمتنه پشم شترام را پوشیده بودم و دماغم را عمل کرده بودم. به هر حال با تمام بضاعت موجودم جلو رفتم و هیجان زده گفتم:
- چیزی شده خانوم؟
دختر در یک نگاه، اول از همه به تبخال روی دماغم نگاه کرد، لبهایش را جمع کرد و گفت:
- آره...
مانده بودم که چه بگویم. آخر این سؤال بود؟ نامرد دستکم نکرد سرش را روی شانهام بگذارد و گریه کند. دوباره به پسرک نگاه کردم. بسته سیگاری از داخل کولهاش درآورد و یکی روشن کرد. دختر رو به او داد زد:
- باور کن من با مهرداد تیک نمیزنم!
عجب! پس قضیه به تیک و ماتیک مربوط میشود. بیاختیار گفتم:
- خاک بر سرت!
دختر با حالتی که انگار خرچسونه (خرچسانه) دیده، صورتش را مچاله کرد و گفت:
- چی گفتی؟
بدون معطلی سرم را به سمت پشتبام گرفتم و گفتم:
- خاک بر سرت دوست عزیز! نکن این کار رو!
و با دست به دختر اشاره کردم. خودم هم نمیدانستم دارم چه غلطی میکنم. رو به دختر کردم و گفتم:
- من همه تلاشم رو کردم، متأسفم. فایدهای نداره. باید شما را نجات بدم.
دختر دوباره رو به پسر کرد و گفت:
- لوس نشو دیگه! دیروز شارژ نداشتم موبایلم قطع شد. نپیچوندمت به خدا. میخوای بریم از نازی بپرس. تا 11 با اون و بهداد بودم. صدای مَرده هم که شنیدی، صدای بهداد بود. میخوای زنگ بزن بپرس.
دستهایم را جلوی دهانم گرفتم و ها کردم؛ بدک نبود. البته با روزهایی که ادکلن میخوردم فاصله زیادی داشت. یک قدم جلوتر رفتم و سعی کردم تمام کمالاتم را در پنج ثانیه آتشین ابراز کنم:
- حیف از تو ای مهتاب شهریور که ناچار، باید بر این ویرانه محزون بتابی..
دختر طوری که خرچسونه مذکور نشسته باشد کنج لبش، باز عقب رفت و گفت:
- چه ربطی داشت؟ خواستی بگی شعر بارتئه؟ این شعر رو اخوان ثالث در کتاب زمستان، در وصف فضای اجتماعی، سیاسی شهرش در دهه 30 و 40 گفته، چرا یه چیزی رو همینطوری بلغور میکنی. بکش کنار ببینم...
وای... باورم نمیشد. اخوان ثالث را میشناخت. از فضای دهه 30 و 40 اطلاع داشت. شعر میخواند. به جز فمیمه رحیمی، م. مؤدبپور و زویا پیرزاد(البته این آخری خیلی با آن دو تا فرق دارد اما خوب دیگر، دخترهای امروزی همینها را معمولاً میشناسند. دلایل این حرف ضددخترانهام را هم در «هومننامه» گفتهام)، اخوان ثالث را هم میشناخت. خدای من، خدای من، خدای من. نکن با من اینطوری!
خودم را جمع و جور کردم. زدم به هدف. باید ادامه میدادم. برای همین، نه تنها کنار نکشیدم، بلکه تصمیم گرفتم از حیثیت ادبیام دفاع کنم.
- ببینید خانم، بهتون نمیاد که آدم بامطالعهای باشین، اما...
حرفم را قطع کرد و دست به کمر زد و گفت:
- چهطور؟ چون یه عینک نمره 10 نمیزنم؟ یا چون کیفم رو مثل اوسکل ها زیر بغلم نمیگیرم؟
اشتباه نمیکردم. منظورش من بودم. داشت مسخرهام میکرد. باید به خاطر هومن هم که شده کاری میکردم. آخر هومن به من افتخار میکند. من اجازه نمیدهم کسی موضوع مورد افتخار هومن را به گند بکشند. دلیل مخالفتم با حملات تروریستی اخیر در هند هم همین است؛ آخر هومن خیلی هند را دوست دارد، به آن افتخار میکند و اوقات فراغتش را با حمایت از هند سپری میکند. فقط به خاطر هومن گفتم:
- سوء تفاهم شد خانم. من قصد بدی نداشتم...
و برای برطرف کردن سوءتفاهم، دستم را بردم جلو که هرگونه سوء تفاهمی را نیست و نابود کنم. اما دختر که انگار قصد نداشت توهم آن خرچسونه(خرچسانه) لعنتی را از ذهنش دور کند، با فیشی (یک جور صدا به علامت انزجار) یک قدم دیگر به عقب رفت.
- دستتو بکش. عجبا!
باز هم گند زده بودم. حالا بیا و ثابت کن که من در این بیست و هشت سال زندگی، به تنها موجود ماده نامحرمی که دست زدهام، پشههای بیناموس مهرشهر بودهاند. مگر خانم باور میکند؟! هومن هم که نیست شهادت بدهد. اصلاً این هومن درست سر بزنگاه که باید باشد، نیست. مثلاً پارسال تابستان که رفتم بالای درخت گردو تا گربه ترسیده و زخمیای را که گیر افتاده بود، پایین بیاورم و دختر 200 کیلویی همسایهمان فکر کرده بود برای دید زدن لباسهای روی بنداش رفتهام آن بالا، و به همینخاطر به اتفاق برادرهایش من را پایین کشیدند و حسابی کتک زدند، هومن نبود که شهادت بدهد؛ چرا؟ چون آقا رفته بود هند. یعنی میان دو موضوع موجب افتخارش، هند را انتخاب کرده بود. بگذریم.
دستم را انداختم و گفتم:
- اصلاً چهطوره همه اختلافات رو کنار بذاریم و بریم یه چیزی بخوریم. راستش من به این تئوری شما درباره اتمسفرِ پولیتیکالِ موجود در استراکچر شعر اخوان خیلی علاقمند شدم. راستش شما خیلی زیبایین... دلتون میخواد کمی قدم بزنیم؟... شما به نشانهها اعتقاد دارین؟...
خوب فکر کردم. جمله دیگری به یادم نیامد. توی فیلمهایی که دیده بودم معمولاً همین جملات را میگفتند. حالا باید منتظر جواب میماندم. دختر انگار یک شترمرغِ نگران را با لباس کاراته دیده باشد، لبخند ملیحی زد و گفت:
- چه رویی داری...
ادبیات دیناش را به من ادا کرده بود. سرم را بالا کردم و دیدم جوانک دارد با موبایل حرف میزند. از حرفهایش اینطور پیدا بود که دارد سعی میکند به مادرش بفهماند که میخواهد خودکشی کند و مادرش بیتوجه، اصرار دارد که او سر راه خانه 2 کیلو شلغم بخرد.
هردو سرمان را در یک لحظه پایین آوردیم و چشم در چشم شدیم. لحظه حساسی است این ماجرای چشم در چشم. هیچوقت اولین باری را که با هومن چشم در چشم شدم فراموش نمیکنم؛ تا سه روز اسهال بودم. دختر ناخودآگاه روسریش را جلو کشید و گفت:
- چه کارهای؟
از هولام گفتم:
- با هومن قرار دارم.
- خیلی مسخرهای. کلاً چهکارهای؟
یک مقدار فکر کردن کافی بود. داشت شغلم را میپرسید. اما برای جواب دادن زمان زیادی لازم داشتم. من چهکارهام؟ و ذهن لاابالیم ماجرا را به آنجا کشاند که اگر کارت ویزیت برای خودم چاپ کرده بودم یا لااقل پیشنهاد حسین را برای تصدی وزارت کشور قبول میکردم، میدانستم چهکارهام.
هنوز داشتم به شغلم فکر میکردم که گفت:
- دزد که نیستی؟!
- دستت درد نکنه! نه بابا. تو کار فرهنگام.
و چند قدمی بیشتر از صحنه خودکشی دور شدیم و از کنار گونیهای سیبزمینی جلوی سبزیفروشی گذشتیم. صدای گریه پسر را میشنیدم که داشت میزارید و به ارواح تنی چند از خویشاوندانشان قسم میخورد که دیشب با شیشه آب نخورده اما گویا مادرش باور نمیکرد.
- خوب، کجا بریم؟
این را که پرسید، عقربههای کافیشاپ یاب من چهارچنگولی رفتند روی کافه هنر. چون فقط آنجا را بلدم و توالتهای دانشگاه هنرهای زیبا را. اما برای اولین بار، قبل از حرف زدن کمی فکر کردم و یادم آمد که آنجا میعادگاه من و هومن است. برای اینکه کمی فرصت فکر کردن داشته باشم گفتم:
- این بنده خدا چی؟ کار دست خودش نده؟!
- نه، عادت داره. الان میاد پایین، 50 بار تا شب زنگ میزنه.
- بریم خانه هنرمندان. چهطوره؟
هنوز جواب نداده بود که یک ماشین نقرهای با سقف و درهای ناجور، جلوی پایمان ترمز کرد. یک کوه گوشتی رنگشده سرش را از شیشه بیرون آورد و گفت:
- کدوم گوری هستی؟ مگه قرار نداریم با پگی؟ دو ساعته با آرمین الاف(علاف)ان... موبایلت چرا خاموشه؟
پدرسگ در یک نفس به اندازه هیکلش سؤال پرسید. دختر هم کوبید توی پیشونیش و گفت:
- از دست این...
و به بالای ساختمان اشاره کرد. و بیحرفی رفت و توی ماشین نشست.
پسرِ پشت فرمان هم یک و دو کرد و در انتهای غبارآلود جاده، جایی که تباهی به تنهایی، تهاجم فرهنگی به مرزهای فرهنگی و کلاغه به خانهاش میرسد، گم شد.
صدای مهیبی من را به خودم آورد. نه، صدای هومن نبود. دختر اشتباه کرده بود. پسرک میخواست خودش را بکشد و همین کار را هم کرد. البته بیشتر خودش را سیبزمینی آجین کرد، چون صاف افتاد وسط گونیهای سیب زمینی. خوب از کجا میشد فهمید که خودش را پرت میکند. این روزها اتفاقات عجیب زیاد رخ میدهد. مثلاٌ همین الان، من بعد از 10 روز آمدهام تهران و دارم میروم هومن را ببینم.
راستی میدانستید که وقتی اینجا در نیمکره شمالی تابستان است، در نیمکره جنوبی زمستان است اما ماه و فصل یک اسم دارد؟ بله، مطمئن بودم که میدانستید. فکراش را بکنید، مثلاً وقتی یک آدم خوشحال استرالیایی صبح یک روز زمستان با زیرپیراهن از خانه بیرون میآید، دستهایش را باز میکند و میگوید:« اُه، چه صبح زمستانی گرمی!»
یک روز...
پی نوشت ها:








