دو واحد منصور حلاج
- در راه كه ميرفت با بندِ گران ميخراميد و نعره زنان ميگفت: حق، حق، حق. تا به زير دار بردند. بوسه بر دار زد و گفت: معراج مردان عشق است.»
قد كوتاهي داشت با موها و سبيل سفيد و پرپشت و آرامش كم نظيري كه در صورت شيري و خندانش موج ميزد. هر لحظه انتظار ميرفت كه در اين سكوت ِ پس از آن شروع آتشين، چشمان نمدار و براقش آماج گريه شود. بي وقفه نامش راگذاشتم «مرآه البلهاء». همیشه همین طور است. یک چیزی را یک جایی میشنوم و حالا بیا درست اش کن. یک بار حتی به خاطر این که با دیدن یک مأمور پلیس گفتم؛« اِه! یه بچه موکنای !» کلی کتک خوردم ولی خب کی گفته همه با کتک درست میشوند؟
يكي دو نفر آن جلوی کلاس، تحت تأثير افتتاحيه منحصر به فرد «مرآه البلهاء، پاها را روي رديف جلويي صندليها انداختند و دست به كار چك و چانه شدند و منتظر كلام بعدي تا در يك قضاوت سريع و بي خطا، مشخص كنند اين يكي جزو كدام دسته از استادان است. صداي شكم يكي بلند شد. انگار كلاس، زمان زيادي بيش از حد و حوصلهي معدهي يك دانشجوي سينما ساكت مانده بود، پس صاحب شكم باب گفتمان را براي حفاظت از آبرو لااقل جلوي خانمها كه انگيزهي بسيار مهميبراي درس خواندن در دانشگاهها و به طور کلی زندگی محسوب ميشوند، بازكرد:
ببخشيد استاد! راجع به كدام يك از عرفا بود؟
«مرآه البلهاء»، صداي مخملي و كشداري داشت و با هر كلمه انگار زنبورک دلت را به غازغاز میانداخت. نگاهي به صاحب شكم كرد و طوري كه انگار قصد پاسخ داشته باشد، ادامه داد:
- وقتيكه او را بدار ميزدند روي بقبله گردانيد. مناجات با معشوق كرد و گفت : آنچه او داند. چون بر سر دار شد، جماعتي كه مريدانش بودند، سؤال كردند كه چه گويي بر ما كه مقران توييم و در منكران كه سنگ خواهند انداخت؟ گفت ايشان را دو ثواب و شما يك ثواب باشد از براي آنكه شما را به من حسن ظن پيش نيست و ايشان از قوت توحيد و صلابت شريعت ميجنبد و توحيد در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.
دختر و پسري كه نامشان را خسرو و زليخا گذاشته بودم از كنار هم بلند شدند و با اشارهي كوتاه انگشت سبابه و يا چهار انگشت كشيده و عرق كرده، خروجشان را به اطلاع اجازهي «مرآه البلهاء»رساندند. صاحب شكم روي شكم خيمه زد و هيئت منصفهی تعيين گونهی اساتيدِ تازه وارد، با كشيدن آهي از روي تأسف اعلام كرد كه طرف از نوع درويش مسلكِ كند و نصيحت باز است و احتمالاً عمراً از روايت پست مدرن و دكانستراكچر و عدم قطعيت داستان پست مدرن و مابقي جریانات امروزهنری خبر ندارد و تا پايان ترم ميخواهد حكايت بخواند و منتظر باشد تا اتفاقي در ما بيافتد. ما كه نيستيم.
«مرآه البلهاء»، نگاه مرطوب اما نافذش را به هيئت منصفه دوخت و آنهابي اختيار پاهايشان را از روي صندليها جمع و جور و براي اولين بار حالت نشستن آدم وار را سر کلاس، تجربه کردند. «مرآه البلهاء» طوري كه انگار آه هيئت منصفه را شنيده باشد ادامه داد:
- پس شبلي در برابر آمد و بآواز بلند گفت:
اولم ننهك عن العالمين و گفت:
ماالتصوف، اي حلاج؟
فرمود: كمترين مقام اينست كه ميبيني.
گفت بلندتر كدام است؟
فرمود: ترا بدان راه نيست.
صاحب شكم بر سر ذوق آمد:
منصور حلاج! درست حدس زدم استاد؟
نفر جلويي من كه با آن ريش يكي در ميان و صورت لاغر و گونه برجسته اش شبيه متخصصان علوم تغذيه در « روآندا »بود و تا آن لحظه سرش را ميان خطوط روزنامهي صبح پنهان كرده بود و دفاعيات يكي از نشريات در دادگاه مطبوعات را ميخواند، براي چند لحظه سر بلند كرد تا ببيند چه خبر است كه باب سؤال و جواب باز شده؟ اعضاي هيئت منصفه هم متشكل از دو نفر آقا و سه نفر خانم، بلند شدند و با صدايي شبيه « فوه » يا « چيش » ويا « فيش » كلاس را ترك كردند و متخصص علوم تغزيه نيز به سركار سابقش برگشت. در همين مو قع مسن ترين فرد كلاس كه طبق گفتهی خودش در جلسه معارفه، شخصاً با فرمانده ناو وینسنت راجع به حرکت کثیفش،شلیک به هواپیمای مسافربری، مکاتبه داشته، بلند شد و تا نزديك « مرآه البلهاء » رفت و دليلي براي ترك پيش از موعدكلاس آورد و با چند تعظيم كوتاه، با اجازه گويان و عذرخواهنده از كلاس خارج شد. « مرآه البلهاء » آهي كشید و تا انجام همهی اين فعل و انفعالات صبركرد. آنوقت با تبسميادامه داد:
- هركس سنگي ميانداخت. شبلي گلي انداخت. حلاج آهي كشيد و گفتند: آخر اين همه سنگ انداختند هيچ نگفتي از اين گل آه برآوردي؟ فرمود: آنهانميدانند معذورند. از او سخنم ميآيد كه داند و نميبايد انداخت.
صدايي شبيه ماغِ ورزايي در فضا پيچید. گويا صاحب شكم هرچه دل و روده را در كمند دستهايش سفت پيچيد، افاقه نكرد. « مرآه البلهاء » آرام به طرفش رفت و بي آنكه نگاهش كند دست روي شانه اش گذاشت و در سكوتي زمزمه وار و در خلال يك دم و بازدم كشدار و تصفيه كننده به او حالي كرد كه ميتواند براي رفع مشكلش كلاس را ترك كند. صاحب شكم هم بلند شد و با صورتي رنگ پريده و با فكر به اين نكته كه خوشبختانه آدم مهميدر كلاس حضور نداشت تا گوز درونی شدهی رودههايش را بشنود، بيرون رفت. از شاگردان مشتاق هنر،جز من و متخصص علوم تغذیه در روآندا،تنها کسي كه در كلاس باقي مانده بود، دختری جنوبی و مرموز بود. بر عكس من كه مدام نگاهم را ميان آدمهاي كلاس و « مرآه البلهاء » میچرخاندم و از همه چيز مطلع شده بودم، او از ابتدا نشسته در رديف دوم به استاد خيره شده بود و تكان نميخورد. « مرآه البلهاء » به طرفش رفت:
- پس دستش بريدند. خنده كرد و گفتند چرا ميخندي؟
فرمود: الحمد الله كه دست ما را بريدند. مرد آن باشد كه دست صفات ما را كه كلاه همت از تارك عرش ميربايد ببرد.
پاهايش را بريدند. تبسميكرد و گفت:
ادامه مطلب








