- اینجا حسابی شیر تو شیر شده. قضیه از چه قراره؟
حسابی به هم ریخته بود و مدام پایش را مثل ورزای خسته ای که سه چهارتا سیخ تو کمرش فرو کردهاند، زمين ميكوبيد و ماغ می کشید و لبهای شتریش را میلرزاند.
دستم را بلند کردم و گفتم:
- عذر می خوام که تو این شرایط نامساعد چیزی میگم. اما فکر کنم یه پیشنهاد خوب دارم.
ورزای سیخ تو کمر، نگاه تنفر آمیزی به من کرد و رو به خانمی که يك ماهي بود تو نخش بودم گفت:
- شما چيزي براي گفتن ندارين؟
زن،اغواگر و آرام بلند شد و وقتي پالتوي پوست پلنگياش را در ميآورد، چشمهاي عسلياش به جايي روي ديوار خيره ماند و اين فقط به اين خاطر بود كه نميخواست شاهد باشد كه با اين حركت، چه بلايي سر جمع و جلسه آورده است. بوي عطر خنك و پوست خيارياش در اتاق پيچيد و آهسته به طرف چوب لباسي حركت كرد. راه رفتنش موزون و بينقص بود و لرزش كت و دامن حريرش، همه را در فاصله ميان ميز و رخت آويز، حيران كرده بود. واقعاً اين همه طنازي بي معني بود.
از قول يك نفر شنيده بودم كه وقتي معنا از بين ميرود، كلام يا بي معني ميشود و يا به سكوت ميانجامد. كار دوم كه انجاميده بود پس من، اولي را شروع كردم:
- طي 24 ساعته گذشته، داشتم به اين قضيه فكر ميكردم كه چهقدر خوب است اگر يك مجله درباره دنياي اسبها دربياوريم!
سيخ تو كمر، همينطور كه مبهوت فرود دلآراي خانم پلنگي روي صندلي بود، تشري به من زد كه يعني خفه!
خانم پلنگي نگاهي به من كرد و لبهاي گوشتالو و كبودش را طراوتي بخشيد و گفت:
- جلسه امروز راجع به چي هست؟ لطفا! كمي آب!
و اين جمله آخر را به گمانم رو به من گفت. ورزاي سيخ تو پشت، يقه كتش را گرفت و كشيد و پاهايش را جمع كرد و لبهايش را جمع كرد كه چيزي بگويد اما ناگهان احساس كردم اگر همين حالا حرف نزدم و به او اجازه بدهم تا وارد مرحله شيرفهم كردن خانم پلنگي بشود، احتمالاً بايد ايدهام را تا آخر جلسه مخفي نگه دارم. نمي توانستم اين كار را بكنم . بالاخره هر كس رسالتي در اين دنيا دارد و هيچ نابغهاي نبايد ايده هايش را حتي براي يك ساعت مخفي كند.
- مطمئنم كه با استقبال بي نظيري از طرف اسب دوست ها يا انجمن حمايت از اسب دوست ها و يا گروه عاشقان پرورش اسب مواجه ميشه. البته ناگفته نمونه كه چنانچه براي احساس اسبها هم احترامي قائل باشيم، اين مجله مثل توپ مي تركونه. يعني هم ميتركونه و هم ميتركه.
فكر كنم كمي زيادي و البته بد موقع ايدهام را گفتم چون ورزا دوباره شروع كرد به پا كوبيدن:
- منظورت از اين همه اسب، اسب كردن چيه؟ هان؟ مشكل جديدي داري؟
بالاخره به مرادم رسيدم. جناب مديرعامل، جز خانم پلنگي، به اسب هم علاقهمند شده بود.
- من نگفتم؛اسب،اسب. فقط گفتم مجله اي درباره دنياي شگفت انگيز اسبها!
مدير نگاه سريعي به چهره خانم پلنگي انداخت و گفت:
- چرا دهنتو نميبندي؟ مگه نمي بيني كار داريم.
تازه متوجه قضايا شده بودم؛ هيچكس به ايده من علاقه نداشت. خانم پلنگي پوزخندي زد. دنيا روي سرم خراب شد. به رخت آويز خيره شدم و ديدم كه پلنگ جواني سر خورد و كف اتاق فرود آمد. اطرافش را بو كشيد و دور ميز چرخي زد. با هر قدم، لكههاي قهوهاي سر شانهاش ميلغزيد و توده اي استخوان از زيرشان عبور ميكرد. موهاي كوتاهش سيخ شده بود. شايد از ترس يا شايد هم از سر خوشتيپي. به هر حال آدم نميداند در دنياي پلنگها مد روز چيست.
ورزاي سيخ تو كمر بلند شد و در حاليكه در مورد اهميت و نقش پل عابر پياده بر ابعاد گوناگون جامعه حرف ميزد، كنار خانم پلنگي نشست. پلنگ جوان آهسته از كنار ميز گذشت. جستي زد و از لبه پنجره بالا رفت و روي پاهايش نشست. به افق خيره شده بود و احتمالاً به جايي كه قبل از جدا شدن پوست و گوشتش، زندگي ميكرد.
منتطر ماندم تا توضيحات ورزا تمام شود. بايد ايدههايم را راجع به آن پلنگ بيچاره، با او در ميان ميگذاشتم.





