اينجوري بودن!
اوایل یک سال خورشیدی، درست 35 سال بعد اززمانی که آدمها برای مدتی از کشتن هم به صورت درهم و فله ای خسته شده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، دوباره به دنیا آمدم.
دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده شوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.
در خانهام در حوالی شهر، به گربه ها غذا می دهم اماعاشق کرگدن ها هستم چون آنها زره به تن دارند و به عقیده من بیشتر از هر موجودی معنای واقعی زندگی را درک کرده اند. موقع غذا دادن به گربهها به این موضوع فکر می کنم که چرا ما هر وقت می خواهیم یکدیگر را تحقیر کنیم از سگها مایه می گذاریم. مثلاً چرا می گوییم«پدرسگ» یا «توله سگ»؟
صبح ها را با چرتی نیم ساعته در توالت آغاز می کنم و بعد،از آنجا که معده و کبد و جزایرلانگرهاوسم! تعطیلاند،نمایش عملی به نام خوردن را اجرا می کنم و در حالیکه بی فرجام پنیر را روی کره می مالم و لقمه می پیچم، از خودم سؤال می کنم که چرا تنها هستم و چرا نمیروم عاشق دختری بشوم که عاشق مردی است که آن مرد هم عاشق زنی است که سالها عاشق مردی بوده اما حالا در آشپزخانه یکی دیگر مشغول رفت و روب است؟ اما ناگهان حالم بد می شود و لقمه را در یخچال کنار لقمه های دیگر می گذارم و آرزو می کنم کاش یکی بیاید و بزند با تبر یا هرچیز دیگری جز دمپایی ابری راحتم کند و یا سیم برق را به دوش حمام وصل کرده، یا با پيچيدن بیل بیلک های لوردراپه به دور گردنم، از این افکار آزاردهنده خلاصم کند.در این لحظه مقداری خیارشور می خورم و قبل از آنکه بیشتر خودم را سرویس کنم، «عمو انجیری» با موها و ابروهای سفیدی که انگار در صورتش روئیده اند، با دوچرخه و خرجین حجیمش از راه می رسد و موقع آب دادن درختها، آنقدر از بچه های مفت خورش می نالد که من کرگدن و عشق ناکام و خیارشور و سگها و دمپایی ابری را فراموش می کنم.
از موسیقی کلاسیک متنفرنیستم اما فقط زمانی گوش می دهم که مهمان داشته باشم و در اکثر موارد، ژانر «خشتک» را ترجیح می دهم.
من سه تا فرضیه برای ادامه دادن دارم. اول اینکه؛ «مادر» تنها موجودی است که ارزش دارد به خاطرش زندگي کنم و این به دلیل عشقی است که در وجودم به ودیعه گذاشته. دوم اینکه به نظرم آدم لازم نیست همیشه واقعیت را بگوید چرا که در هزارتوی پیوستار حقیقت و گمراهی، قضاوت که عامل تصمیم است، پوچ ترین پدیده هستی بی اصالت ماست و از این خزعبلات که بگذریم به این مهم می رسیم که آدمیزاد می تواند در برابر مسائل، چیزی نگفته، خفقان پیشه کند.یک نظر دیگر هم دارم و آن ایناست که می شود زندگی کرد بی آنکه خیانت کرد.لااقل این هم شیوه ای از زندگی است که به امتحان کردنش می ارزد.





