پیش از هر چیزی از بابت خط بدی که در این نوشته از خود بیرون میدهم، عذرخواهی میکنم. راستش را بخواهید آنقدر انگشت سبابهی مرکبی و انگشت بیلاخ فرنگی (این انگشت همان انگشت شبابه، یا انگشت دراز بغل سبابه است که در فرنگ جهت ابراز انزجار و ادای بیلاخ، سیخ میشود) خود را راست کردهام که نمیتوانم خوب بنویسم. باور کنید در خیلی از امور روزمرهام دچار مشکل شدهام. هومن میداند. حتی نمیتوانم خودم را درست بشویم. چرا؟ واقعاً نمیتوانید تصور کنید؟
همهچیز از جمعهی دو هفته پیش شروع شد. عدهای از دوستان آمدند دم در خانه و گفتند بیا برویم رأی بدهیم.
گفتم: باشه گفتا: ایول.
گفتم: چرا؟ گفتا: آخه
گفتم: که چی؟ گفتا: نکن
گفتم: بریم گفتا: بشین
گفتم: کیان؟ گفتا: همه
گفتم: خوبه؟ گفتا: بله
حافظا
خلاصه رفتیم دادیم و آمدیم. هومن شب آمد خانهی ما و نشست پای اینترنت. من هم غذای پانی رو دادم ( خانمهایی که عاشق من هستند نگران نشوند، پانی اسم قورباغهی من است، من و هومن مجردایم، نترسید) و خوابیدم ولی هی هومن میآمد بیدارم میکرد و میگفت: 63 درصد. من هم میگفتم: آفرین، آفرین.
خلاصه تا صبح هی آمد و رفت و گفت 63 درصد. من خواب آن پریچهری را دیدم که قرار بود 4 سال دیگر درخدمتش باشیم و برای همین، صبح کمی حالم خوب نبود. نه اینکه خوشحال نبودم ها! نه! نه! هومن بمیره اونقدر خوشحال بودم که رفتم سراغ پانی...!
بگذریم.
از فردا جرزنیهای میرحسین شروع شد. هی با یک بلندگو بوقی میامد دم در خانه میگفت: توی «رأیها» چیز کردن! هی میگفتم یعنی چیکار کردن حسین جان؟ میگفت: چیز کردهان. طفلک از بس عصبانی بود، به هم ریخته بود. بهش گفتم: «منظورت رو متوجه نمیشم، آخه چیز هم حدی داره، اندازهای داره، طول و عرضی داره، به قول هومن، یه درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد.. » ولی به خرجش نمیرفت. هی توی بلندگو میگفت: «من چیز مردم رو پس میگیرم.»
خلاصه رفتم با یک چیز پلاستیکی زدم توی سرش. به هومن هم گفتم: «روزی 200 هزارتومن بهت میدم، هرکی شرت سبز پاش بود بزن لهش کن!» هومن گفت از کجا بفهمم؟» گفتم: «اونهایی که شرت سبز پاشونه، چشماشون سوسوله!»
حالا من کاری به این حرفها ندارم، من طرف حسابم میرحسینئه!
آقای میرحسین! چرا میگی تقلب شده؟
من خودم روز انتخابات به 64 استان مسافرت کردم. یه سر هم تا ونزوئلا رفتم. میدونی میزان محبوبیت رقیبت در اونجاها چقدر بود؟ اینقدر. { } نگاه! باورت نمیشه. توی ونزوئلا از هواپیما پیاده شدم و رفتم شهر. با هوگو داشتم میرفتم که دیدم یه خانومی داره زار میزنه. هی زار میزد. هی زار میزد و میگفت: ممودس، لاو ترکوندوس، سی مو چکاتو چیتوز!» به هوگو گفتم چی میگه؟ هوگو گفت: «میگه ای کاش من هم یه ایرانی بودم و میتونستم به احمدی نژاد رأی بدم. خوش به حال شماها که آحاد اید».
میبینی؟ خب دیگه چی میگی؟ چرا این چیز شیرین رو تو دهن مردم تلخ میکنی؟ چرا نمیذاری شیرینیش لای لثهها باقی بمونه؟ ای ناشیرین! ای بیبیسی (بخش فارسی)! ای بی لثه!
این از خارج. تو داخل هم که دیگه نگو. اصلاً بعضی شعبهها اونقدر طرفدار نداشتی که بچهها اسمت رو از روی برگهی رأی لاک گرفتن که وقت مردم تلف نشه. اونوقت میگی رأیهای تو رو دادن به یکی دیگه؟ حالت خوبه؟ دلیلی نداره این کار رو بکنن؟ دلیلی داره بکنن؟
یا مثلاً رفتی با یه مشت خس و خاشاک دم قنادیها بسط نشستی که چی بشه؟ که خار بره تو پای مردم نتونن جشن بگیرن؟ نتونن حلاوت این شیرینی توی دهنشون رو حس کنن؟ این کارا چیه؟ بگم آحاد ملت با رفتار مسالمت آمیز ترتیبت رو بدن؟ آره؟! بچه! خس وخاش! خز و خیل! خش و خوس! خاس و خیل! خال و خش! هونگ!
آقای میرحسین!
به جان هومن که میخوام دنیاش نباشه، من خیر و صلاحتو رو میخوام. بیا درست شو. از داستایفسکی و هوگو یاد بگیر. تبریک بگو. شادباش بگو. همهی ایران که ایران نیست. حالا گیریم چند ده میلیون طرفدار داری. رقبای تو هم دارن. همه دارن. همین هومن هم داره، اصلاً من، خودم هم دارم. باور نمیکنی؟ چرا باور نمیکنی؟ چطوری نشونت بدم؟ برای مسألهای به این کوچیکی، میخوای پای شورای محترم نگهبان رو وسط بکشی؟ چرا؟ هرچیزی رو که آدم نبینه که دلیل بر نبودنش نیست که! خیلی چیزها رو آدم نمیبینه ولی وجود دارن. عزیز من. به اوباما هم گفتم. از شماها بعیده! اینقدر خاک نپاش! چیز نزن به حال ما! چیزافکنی نکن! پرده ندر! فال مشو، حال مشو، هند جگر خوار مرا!
اصلاً همین پنجشنبه پاشین با هومن و مهدی و محسن (اگه شکایتش رو پس نگرفت) بیاین خونهی ما، بشینیم پولهای قلک منو رو بشماریم ببینیم چهقدره؟ اصلاً میگم محمدرضا که کنسرتش رو لغو کرد هم بیاد دور هم خوش باشیم. هان؟ میخوای طالبی هم میگیرم، اسموتی طالبی بخوریم. اونقدر خوبه! اسموتی خوردی تا حالا؟ من تازه خوردم. 2 هفته اس. اونقدر خوشمزهاس میرحسین که آدم هروقت یادش میفته بیخود میزنه زیر گریه، اونقدر شیرینیش حلاوت داره که تا 4 سال دیگه میمونه زیر دندونها، اونقدر خاطرات خوبی رو برات زنده میکنه که دلت میخواد دو شاخهی دست راستت؛ اون انگشت مرکبی که انگار تا ابد مرکبش پاک نمیشه و انگشت بیلاخ فرنگی رو بکنی تو پریز.
میرحسین!
دلت خونه، میدونم، ولی جان هومن بیا دو شاخهی منو بزن به برق!
نکات مهمی پیرامون انتخابات و رأی دادن
دوستان و همراهان ارجمند، جهت جلوگیری از هرگونه خنگبازی که امکان رخ دادن دارد، به حرفهای من گوش دهید. نکات ایمنی زیر را رعایت کنید و مواظب اطفال زیر چند سال خود باشید.
قبل از رأی دادن:
1- وجداناً صبح روز انتخابات نگیرید تا لنگ ظهر بخوابید.
2- صبح یک روز انتخابات با صبحهای دیگر فرقی ندارد، صبحانه بخورید و دستشویی بروید که در صفهای به هم فشرده، با مشکلی روبرو نشوید.
3- دست توی دماغتان نکنید. ( زشتی این کار را حتی هومن هم میفهمد)
4- هیچگونه «چیز» سبزی با خود نداشته باشید. دیده شده که برخی لحاف تشک جمع کردهاند؛ عزیزان! سیزدهبدر که نمیروید، انتخابات است.
5- موقع رد شدن از خیابان انسان باشید! اون چراغ را برای من و تو گذاشتهاند.
6- روز انتخابات همین جمعه است و باید شناسنامه همراه ببرید. از بردن کارت دانشجویی، دفترچهبیمه، قبض موبایل، سند ماشینلباسشویی، گاز پیکنیکی، اسب، دوستپسر، مایو، کارت ماشین، قورباغه، پلیاستیشن، هومن و باقی چیزهای بیربط خودداری کنید.
هنگام رأی دادن:
1- به حوزهی رأیگیری که رسیدید، لازم نیست به همه سلام کنید. بروید مثل بچهی آدم توی صف بایستید. اگر شلوغ نبود، بروید یک جایی که صف باشد. جاهای خلوت را توی تلویزیون نشان نمیدهند.
2- اگر با عشقتان پای صندوقهای رأی حاضر میشوید، آن چند دقیقه با هم ور نروید.
3- برای وارد شدن به حوزه لازم نیست کفشهایتان را در بیاورید.
4- بعد از وارد شدن به حوزه، یک برگه جلویتان میگذارند که باید اسم یکی از این چهارنفر را توی آن بنویسید: 1- میرحسین موسوی خامنه 2- میرحسین موسوی خامنه 3- میرحسین موسوی خامنه 4-میرحسین موسوی خامنه
5- حواستان باشد که آقای رأی گیری، مهر را جای درستی توی شناسنامهتان بزند که یکوقت به اموات نپیوندید.
6- نکتهی بسیار مهم: شما قرار نیست رأی بگیرید، شما قرار است رأی بدهید.
7- افشین قطبی سرمربی تیم ملی فوتبال است و آنروز، انتخابات ریاست جمهوری است. شما نباید به قطبی رأی بدهید.
8- از نوشتن حرفهای رکیک، اکیداً شدیداً
9- در حوزهی رأی گیری با شیارهای متفاوتی روبرو میشوید، شما باید رأیتان را داخل شیار آن صندوق سفیده روی میز بیاندازید.
10- با یک دست رأی بدهید و یک چشمتان را هم ببندید و سعی کنید رأی را درست بیاندازید تو صندوق.
11- بلافاصله بعد از فرو کردن رأی، یک لیوان آب بریزید رویش که گیر نکند. برود پایین.
12- بعد از رأی دادن، انگشت توی دماغتان نکنید چون دماغتان جوهری میشود.
13- استامپ را بلند نکنید. بقیه لازم دارند.
14- موقع بیرون آمدن اگر یکی را شبیه من دیدید، سلام کنید ولی فحش بد ندهید.
15- بلافاصله بعد از بیرون آمدن از حوزهی اخذ رأی، لخت نشوید. رئیس جمهور جدید از مردادماه کارش را شروع میکند.
16- تصویر چهار کاندید مورد نظر اول مطلب آمده است.
شنیدهام که دست به لوله ات خوب است. و از همه جا به همه جا لوله می کشی. آقای موسوی، ما یک همساده داریم که دخترش آنقدر عاشق من است که هروقت من را میبیند مثل برق میپرد توی خانه. لطفاً یک لوله از خانهی ما به خانهی آنها بکشید. این را گفتم که بدانید من به لحاظ فرویدی ماجرا تعادل دارم و یکوقت فکر نکنید مشکل جنسی دارم.
آقای موسوی
من شنیدهام که انتخابات است. حالا انتخابات چی هست را دقیقاً نمیدانم ولی تا فردا از هومن میپرسم بهت sms میدم. موضوع نامه در مورد همین انتخابات است. حالا انتخاب هرچی که هست، به من و شما ربطی ندارد مگر اینکه یا سر پیاز باشیم یا ته پیاز. من که مخلص شما مسعود هستم، شما هم هرچی باشی، قیافت به سر و ته پیاز که نمیخورد.
موسوی!
(یه دقیقه آروم بگیر، چهقدر وول میخوری. دارم زر میزنم). موقعی که من بچه بودم شما نخستوزیر بودی. یعنی وقتی بزرگ شدم شما نخستوزیر نبودی. در نتیجه اگر فرض کنیم که من از 14 سالگی بزرگ محسوب بشوم (دلیلش خیلی خصوصی است، اصرار نکن. میگما! میگما!) شما با تاریخ مسعودی، 15 ساله که نخستوزیر نیستی. چرا؟ ساده است. چون دیگه نخست وزیر نداریم که شما باشی. حالا منظورم چیه؟ خودمم نمیدونم. میخواستم در مورد انتخابات حرف بزنم، یکهو سر حرف از دستم در رفت.
به هرحال من چند تا سؤال از شما دارم. (یه دقیقه وایسا، ..... آهان بله. همین الان هومن خبر داد که انتخابات رئیس جمهوری است. شما رو هم چندبار تو تلویزیون در وضعیت بدی نشان دادهاند.) پس سؤالاتم را به شکل دیگری مطرح میکنم:موسوی!
1- به ملت ایران بگم با علی اکبر کجاها ميرین؟ بگم؟
2- آقای خاتمی! چرا شما اونروز که ناطق به رضایی گفت هاشمی این پولها رو از کجا آورده، به کروبی نگفتی؟
3- یادته دو سالت بود تو جات جیش میکردی؟ بگم؟ بگم؟
4- تورم دولت الان از تورم چهارسال پیش کمتر است. بیا دست بزن خودت ببین. پس چرا هی میگی دکتری؟
5- من تو 4 سال، ده بار رفتم آمریکا، شما و دوستات روهم دیگه سه بار تا شمال نرفتین. پس چی میگی ایران رو گشتی؟
6- اونشب یادته؟ بگم؟ بگم؟
7- چرا اون موقع که من بچه بودم، رفتین جنگ رو تموم کردین؟ ها؟ ترسیدین؟ ترسو! ترسو! ترسو! مضمحل! لاینفک!
8- چرا هی میگین کتاب کم چاپ میشه؟ این همه کتاب. من خودم چند روز پیش رفتم انقلاب، تو مغازهها، تو پیادهرو، تو گاریها، تو گونی، اون پشت، اون زیر، اون لا، اون رو، بیرونش، توش، همه جاش پر ازکتاب بود. چرا بیخود چیز میکنی؟
9- در دوران جنگ، درآمد دولت از نفت 56 میلیارد دلار بوده که اگه به ریال حساب کنی، با دلار 7 تومن، میشه یک میلیارد ریال که خیلی بیشتره از حالائه که اگه همهی چیزهایی که دولت درآورده رو به ریال حساب کنی، کلاً اونقدر نمیشه که از 56 میلیارد دلار نفت. تازه اینا با اشکالات محاسباتی اینطوری میشه. یعنی اگه اینورشو با اونورش جمع کنی، از وسطش کم کنی، یک چیزی میشه فاجعه! حالا بگو اگه این ها رو با هم ضرب کنیم، با توجه به اینکه دولت اونموقع کوپن هم داشته، و فقط 14 درصد از مازاد بردرآمد را خرج دولت می کردی، کلاً رو هم چند؟ توضیح بده! یالا! فکر کردی من خرم؟ بگم اون موقع چند تا تیله داشتی؟ بگم چه کارها که نکردی؟ دروغگو! اینترنت! فرهنگسرا! ملحوظ!
10- فردا شب بعد از اونشب که میخواستم تو سؤال 6 بگم یادته؟ ها؟ ها؟ بگم؟ بگم؟ بگم تو دههی 60 تو خیابون قیچی دستت بود با شلوار من چکار کردی؟ بگم از اونهایی که رنگ میمالیدن حمایت کردی؟ جانی! شلوار جرده! بیعاطفه! بیتوجه به مسایل جوانان! رنگمال! نامحتمل! صافکار!
11- در مورد اون ملوانهای انگلیسی چرا هی میگی ما عزتمون لکه دار شده؟ خود عزت دیشب اومد خونهی ما، من همه جاشو دیدم، هیچیش نشده بود. یه کم اونجاش درد میکرد که خودم گفتم چهکار کنه. ماله جابجایی زیاده از حد بود. اصلاً خود مارگارت تاچر شبونه اومد در خونه گفت: «من گه خوردم، من جبران میکنم، من پول کت و شلوارهاشون رو هم میدم، بذار این بچهها برن خونهشون. اینا یه شب ویسکی نخورن، تب میکنن. نامهی خانم تاچر در انگلستان موجوده، برو بگیر ازش بخون. چرا حرف نامنطقی میزنی؟ چرا توهین میپراکنی؟ چرا تف میکنی؟
12- این عکس رو میشناسی؟ آره؟ بگم چه رابطهای باهاش داری؟ بگم جلوی همه دستشو میگیری؟ بگم؟ تو خجالت نمیکشی؟ آدم با ناموس خودش در انظار عمومی؟ خب حقته اگه گشت ارشاد بگیردت. تو رئیس جمهور بشی از این سوسول موسولها چه انتظاری داریم؟
13- این سؤال نحسئه (لابد حالا از فردا میخواین تو دهن مردم بذارین که من خرافاتیم.)
14- چرا کم میاری ترکی حرف میزنی؟ هان؟ فکر کردی من نمیفهمم چی میگی؟ فکر کردی من فقط فارسی هم بلد نیستم؟ ضایعت کنم؟ بگم «چیز»ت زیاده؟ یعنی «چیز» زیاد داری؟ خب نذار اینطوری بشه. چرا میذاری؟ هان؟ چرا میذاری؟
15- اصلاً تو برنامهات چیه؟ ما چهارسال رو عزت ایرانی کار کردیم که این دوره بریم سراغ عفت ایرانی. حالا اومدی که چی؟ برو تو همون شاخهی فرهنگ کار کن. هرکی باید بره تو شاخهی خودش. شاخهی هرکس معلومه. شاخه به شاخه نشو هی. اینقدر هی این شاخهها رو تکون نده. جابجا نکن. دستتو بنداز بینیم باااااا.
16- من سه تا پیشبینی داشتم که هر سه تاش تا اندازهای درست از آب دراومد. تو چی داشتی؟ من گفتم عمراً اوباما رو نمیذارن رئیس جمهور شه، دیدی که نشد. گفتم نفت عمراً از صد دلار پایینتر نمییاد، اومد؟ گفتم هیچکس خ... نداره قطعنامهی سوم رو صادر کنه، صادر شد؟ خب تو چی؟ رفتی 20 سال واسه خودت نقاشی کشیدی، حالا اومدی رئیس جمهور شی؟ مگه بچه بازیه؟ مگه نقاشیبازیه؟ برو خط خطی تو بکن.. برو برو. هنری! مطرب! شنگول! بیادب!
17- بگم پس فردا شب بعد از اون شب که میخواستم تو سؤال 6 بگم چیکار کردی؟ بگم به ملت ایران؟ بگم؟
(قسمت دوم شنگول و منگول، حبهی انگول)
بازیگران این قسمت به ترتیب فهم و شعور:
حبهی انگول
خانم بزه
دوستان خانم بزه؛ «تیتیلاش» و «میتیلوش»
شنگول و منگول
دو دوست نره بز شنگول و منگول؛ «هری کوپرنیک» و «سینگل قشنگه»
«تیتیش ناش» (دوست شنگول و منگول) و بُز فِرِندش «ساسی مانکون»،
«شوستولا» و نامزد غیررسمیش «اسی تهی»،
سخنرانان« انجمن حمایت از ائتلاف وحدت و فشردگی همه باهم و به هم»
یک نره بز به نام «فرندشیپ»
بله بچههای عزیزم. قصه را تا آنجا برایتان تعریف کردم که خانم بزه به انجمن «حمایت از ائتلاف وحدت و فشردگی همه باهم و به هم» (که منبعد جهت رعایت اختصار، «انجمن فشردگی به هم» نامیده میشود) رفت و همان لحظهی نخست، کسانی مخ دوستان وی؛ تیتیلاش و میتیلوش را زدند و بردند و خانم بزه محو قلمبهپردازیهای سخنرانان شد. آنطرف هم در خانهی خانم بزه، شنگول و منگول و بزفرندهایشان؛ هری کوپرنیک و سینگل قشنگه، به همراه تیتیش ناش و بزفرندش ساسی مانکون، و شوستولا و نامزد غیررسمیش، اسی تهی، مشغول انجام حرکات موزون با این ترانه بودند:
گرفتن شیردونی اش سخته ولی راه داره
دیس دیس دیس (2بار)
حبهی انگول هم رفته بود توی اتاقش و داشت برای هجدهمین بار، مقالهی آلن بدیو در مورد چهار رخداد حقیقت را میخواند.
و اما ادامهی داستان:
در «انجمن فشردگی به هم» همان اول کار، دو فروند بز کاردرست فرنگ رفته که برای کار در طرح کوتاه کردن چمنهای محوطهی شرکت گوگل، به خارجه سفری داشتهاند، و زبان بزکی را با لهجهی میسیسیپی سفلی حرف میزدند، مخ تیتیلاش و میتیلوش را زدند و همراه با خود آنها، به دوردستها بردند؛ به آنجا که خورشید در پس ابرها افول میکند، آنجا که پشهها روزها اتراق میکنند، آنجا که مرز عشقبارگی، غمپارگی، ولدادگی و خویشتنپیماییهای درونگرایانه است.
خانم بزه هم خسته از تنهاییها و مخزدگیها، نگاه کرد ببیند چیزی از حرفهای اولین سخنران میفهمد یا نه. سخنران اول، رئیس «جنبش تحکیم بزهای شیرخشکیدهی نمالیده» بود. نرهبزی به نام «فرندشیپ». کارش سخت بود. کار فرندشیپ را میگویم. در عین حال میبایست هم در باب فشردگی همه به هم سخن میگفت، هم یکجوری از بزهای شیرخشکیده ی نمالیده اعادهی حیثیت. این کار را بزهای جهان معمولاً به دو روش انجام میدهند. یا فقط درباب فشردگی «بز بز»(همان قاز قاز یا ور ور یا زر زر خودمان است) میکردند، یا شعری پر کنایه میخواندند و با بهانه قرار دادن ضیق وقت، سر و ته ماجرا را هم میاوردند. آقای رئیس راه دوم را انتخاب کرد. خلاصهی چیزهایی که او بزبز کرد به شرح زیر است:
1- هیچ بزی ، گوسفند نیست، مگر اینکه بز نباشد. (دانشمندان و فیلسوفان این جمله را با گفتهی دکارت که گفت « من فکر میکنم، تو فکر میکنی، او فکر میکند، ما فکر میکنیم،شما فکر میکنید، ایشان فکر میکنند» یکی دانستهاند.)
2- بزهای شیرخشکیدهی مالیده نشده، نه تنها از هرگونه به هم فشردگی استقبال میکنند، بلکه آماده هستند تا در این راه فشرده شوند.
3- همهچیم یار همهچیم یار
همهچیم یار یار کلاغا میگن قار قار
شپلی هپل هول
بله، اینگونه بود که با هلهله (همان بزبزه)ی جمعیت، آقای رئیس سخنرانی خود را به پایان رساند و آمد پایین خیر سرش. خانم بزه که حسابی تحت تأثیر این سخنرانی جانفزا، مهرپویا، منتها، خوشادا، سنگپا، سرتاپا، شلغما، منحنا و فرت و فورت قرار گرفته بود، رفت جلو و در نتیجه آقای رئیس هم رفت جلو. و درست بنابر همان اصل فیزیکی نیوتن که گفت «هر جسمی که برود جلو، جسم دیگر هم همان اندازه یا بیشتر میرود جلو» آن دو به هم رسیدند و وقتی آقای رئیس فهمید که شوهر خانم بزه چند سال پیش توسط آقای گرگه پاره شده، حسابی گل از گلش شکفت و چندبار دیگر قانون نیوتن را اجرا کرد هی.
اما بشنوید از آن طرف در مکان، که حبهی انگول کار خواندن مقاله را تمام کرده بود و داشت به این فکر میکرد که چرا فیلسوفان پستمدرن فرانسوی اینقدر احمق بودهاند که بدون احتساب معجزات هزارهی سوم، پایان سوژه و تاریخ را اعلام کردهاند؟ و همینطور شروع کرد به نوشتن یک یادداشت در باب رخدادهای عشق، آن هنری، انقلاب و کشف علمی و حقایق برخواسته از آنان که زندگی افراد را تحت تأثیر قرار میدهد. درست رسیده بود به بحث عشق، که یکدفعه منگول و سینگل قشنگه در حالیکه به هم گره خورده بودند با آهنگی پریدند توی اتاق:
ادا مدا اصلاً نیا
خودتو نکن لوس بیا لپمو بکن بوس
حبهی انگول هم که فکر میکرد حقوق شهروندیش با این حرکت حسابی انگولک شده است، با ناراحتی گفت:
«به قول افلاطون، بزهای نفهم، مثل خر میمانند. سرتون رو عین بز نندازین پایین بیاین تو اتاق. شاید شرت پام نبود. بعدش هم منگول خانم، اگه به مامان نگفتم این جواد موادا رو میارین خونه. خاک بر سرت با این بزفرندت. بز عنترتر از این نبود؟ لااقل میرفتی با مسعود رفیق میشدی. هم مثل خودت بزه، هم حداقل مزخرف میگه حوصلهات سر نمیره، هم دوستهای خوبی مثل هومن داره که می تونی کلی چیز راجع به نقش بز در هند ازش یاد بگیری.»
اما متأسفانه به دلیل عدم وجود فرهنگ دیالوگ در بین بزها، منگول قبل از پایان حرفهای حبهی انگول از اتاق خارج شده بود و او را با پیشنهاداتش تنها گذاشته بود. تنها چند لحظه بعد، سینگل قشنگه آمد توی اتاق و گلویش را صاف کرد و گفت: «بخواب بابا!» و رفت.
اما بشنوید از انجمن فشردگی که در آن، سخنران دوم یعنی معاون آموزشی مرکز جلوگیری از تجاوز بزهای کلهگنده به حقوق و خود بزهای کله کوچیک داشت در مورد تفاوتهای خلال بادام با خلال دندان صحبت میکرد. او اخیراً شدیداً، تقریباً فهمیده بود که خلال بادام، نسباً و ماهیتاً، عمراً ربطی به خلال دندان ندارد اصلاً. و مشغول نقل قول از کیرکهگور در مورد اصالت ترس و لرز به هنگام خلال کردن یا همان «دازاین» در فلسفهی هایدگر بود که آقای رئیس یک سیلی محکم از خانم بزه خورد و همه دیدند که خانم بزه با شعار « آقای رئیس حیا کن شیردونی رو رها کن» محل همایش را ترک کرد. آگاهان اطلاع دادهاند که ایشان دیگر هرگز پا به هیچ انجمنی نگذاشت و خودش رفت یک انجمن راه انداخت که من رویم نمیشود اینجا در انظار عمومی اسمش را بیاورم.
بله بچههای گلم، خانم بزه رسید به خانه و با کمال تعجب دید که آقا گرگه پشت در دارد به خودش میپیچد. جلو رفت و با چشمانی خونبار دو دستی زد توی سر آقا گرگه و گفت:
«خاک تو سرت که بلد نیستی دو تا بچه رو گول بزنی. »
گرگه هم که حسابی عصبی بود و زانوانش را به حالت پرانتزی به هم چسبانده بود و دو دستش را زیر شکمش جمع کرده بود گفت:
« به من چه خانم عزیز؟ دو ساعته دارم زنگ میزنم، اصلاً نمیشنوان که بخوان درو باز کنن. خاک بر سر شما با این بچه تربیت کردنت. همچین مشغول قر و غمزهان که اصلاً یادشون رفته باید بیان درو بازکنن و لنگ و پاچهی منو تست کنن. اون دختر کوچیکه ات هم که رفته تو دارو دستهی روشنفکران غرب زده و غرب زدگان روشنفکر. اصلاً خاک بر سر هرچی غربئه. خاک بر سر بزداری این محل که یه توالت نساخته اینجا، من از عصری تا بحال مردم از بس به خودم پیچیدم. اصلاً نخواستم این قصهی مسخره رو. جان بچهات بیا درو باز کن دارم می ترکم.»
و بدین ترتیب خانم بزه در را باز کرد اما بچههای گلم، خانم بزه و آقا گرگه صحنههایی دیدند که هر دو غم عمیق خود را فراموش کردند. آگاهان چیزی در این مورد نگفتهاند. فقط همین قدر بدانید که شنگول و هری کوپرنیک داشتند وسط خانه رقص بزگیلی اجرا میکردند که در فرهنگ بزی با لگدپراکنی به نواحی تحتانی بدن اجرا میشد و عواقب بدی برای نرهبزها داشت ، منگول و سینگل قشنگه هم نبودند! تیتیش ناش و شوستولا هم داشتند با بزفرندهایشان یک چیزهایی را تمرین میکردند که به زبان ما میشود «بالفعل شدن چیزهای بالقوه». اما در آن شلوغی صدای پیانوی شوپن میآمد. گویا حبهی انگول داشت دوباره با ظرف سیبزمینی تانگو میرقصید.
شما هم بلند شید برید بکپید به این مزخرفات من گوش ندید.
تذکر:
خودم میدانم که اسم گوسفند سومی حبهی انگور بود نه حبهی انگول. در ضمن فرق میان انگور و انگول را هم خوب میدانم؛ انگور را میخورند و یا میخورانند و انگول را میشوند و یا میشوانند (انجام میدهند).
داستان:
یکی بود، دو تا نبود. یک شب خانم بزه میخواست برود یکجایی که ورود بچههای زیر 18 سال به آن محل بد بود. خانم بزه برگشت به سه تا بچهاش که آنها هم بر حسب اتفاق بز بودند و از آنجا که پدرشان هم از ریشه خیلی بز بوده، بُزیتی بسیار داشتند، گفت:
- « شنگولکم! منگولکم! »
شنگول و منگول هم که داشتند جومونگ نگاه میکردند بدون این که رویشان را برگردانند گفتند:
- « خودمون میدونیم. مواظب حبهی انگول باشیم که بیاجازه نرود سر کتابها و خدای نکرده بی.بی.سی فارسی نگاه نکند.»
- «آفرین دخترای خوب. نیام ببینم باز بز پسرهارو ریختین تو خونه و حبهی انگول هم داره مقاله آلن بدیو با ترجمهی مراد فرهادپور دربارهی چهار رخداد حقیقت رو میخونهها؟»
شنگول و منگول با هم برگشتند و با نگاههایی به مادرشان فهماندند که اگر میخواهد سالم برود، زودتر برود.
خانم بزه هم کیف مارک «جاستین ماشتیل»ش را روی شانه انداخت، کفشهای «شاستیل بالاسِ» پاشنه 7 سانت را به پا و سندلهای «آختن نکنا ینطور»ش را به دست کرد و با فرم خوبی به راه افتاد (از همان فرم ها که وقتی کسی از کنار شما رد میشود دوست دارید بایستید، برگردید و با چشمانی خونبار، تا بینهایت به پشتش نگاه کنید).
حالا اگر گفتید خانم بزه داشت با این فرم خوب کجا میرفت؟ چی؟ یعنی نمیتوانید حدس بزنید که یک بز شوهر مرده با کیف مارک «جاستین ماشتیل» کجا دارد میرود؟
وای... نه نه. ذهن تان خیلی منحرف است. خانم بزه با دوستانش «تیتیلاش» و «میتیلوش» قرار داشت. این سه بز، عاشق عضویت در انجمنها بودند. و چون حوصلهشان از کارهای تکراری سر میرفت و احساس پوچیدگی میکردند، زود میرفتند توی یک انجمن دیگر. مثلاً هفتهی پیش، از انجمن حمایت از «بزبچههای بیشیر» آمدند بیرون چون همهی اعضای ماده میبایست وظایف سنگینی را در قبال بزبچههای بیمادر و البته پدران آنها بر عهده میگرفتند و مدام هی اینکار را تکرار میکردند.
البته در این میان اگر باز هم انجمن حمایتی پیدا میشد خیلی باحالتر بود. به خصوص تیتیلاش که عاشق انجمنها از نوع حمایتی بود. آن روز هم یک انجمن جدید پیدا کرده بود؛ «انجمن حمایت از ائتلاف وحدت و فشردگی همه باهم و به هم». این انجمن البته کمی سیاسی بود و برای هر سهی آنها جذابیت داشت. آنها هیچوقت حتی وقتی شوهرانشان زنده بودند به چنین اماکنی نرفته بودند. البته میتیلوش یکبار تا «قُزوین» رفته بود و آنجا چیزهایی در مورد فشردگی و ائتلاف همه به هم شنیده بود.
کاری نداریم، خلاصه خانم بزه رسید به دوستانش و کلی توی خیابان هر و کر کردند و چندتا نربز خسته و تنها هم آمدند و متلکی انداختند و رفتند و دوستان به سمت انجمن روان شدند.
اما بشنوید از آنطرف؛ به محض اینکه خانم بزه پایش را از خانه گذاشت بیرون، شنگول و منگول زنگ زدند به بر و بچههای تیم ملی. حبهی انگول هم رفت توی اتاقش، مقالهی بدیو را باز کرد و برای هجدهمین بار شروع کرد به خواندن. طولی نکشید که «تیتیش ناش» و بُز فِرِندش «ساسی مانکون»، «شوستولا» و نامزد غیررسمیش «اسی تهی»، و دو دوست نربز شنگول و منگول یعنی «هری کوپرنیک» و «سینگل قشنگه» آمدند به مکان و با آغاز موسیقی شروع کردن به حرکات موزون و ترکاندن.
حالا بر گردیم به اینطرف، سراغ خانم بزها... اُه..اُه...اُه... نه نه . بریم همونطرف. اینجای ماجرا بدآموزی دارد.
کاری نداریم. حبهی انگول مقاله را تا ته خواند و دوباره به این نکته فکر کرد که چرا رخداد عشق در زندگیش پیش نمیآید؟ چرا عشقاش نمیشود؟ چرا تنها مانده است و چرا بزها هرجا میخواهند بروند مجبور اند دو جفت کفش به پا و دستشان کنند؟ و با خودش گفت:
«نکند چون من بُز فِرِند ندارم، همه فکر کنند که من و «هوزمنه» مثل هیتلر و کوبچیک همجنسباز هستیم؟» (لازم به ذکر است که هوزمنه تنها دوست حبهی انگول بود که از 12 ماه سال، 11 ماه در هندوستان و یک ماه باقی مانده را هم
در کف بود و کوبچیک هم دوست دوران جوانی هیتلر بوده که خیلی همدیگر را ماچ میکردهاند. در ضمن یک چیزی هم بگویم که این مطلب ته ندارد، اگر دنبال ته ماجرا هستید، همینجا سرش را ول کنید.)
اما در انجمن، فضا بسیار پرشور بود. میتینگهای پر حرارتی هرگوشه براه بود و هرکس یک میکروفون گرفته بود دستش و داشت از یک چیزی حمایت میکرد. در این میان تیتیلاش و میتیلوش به گروهی پیوستند که حذف پوست هندوانه از سبد غذایی بزها را در دستور کار خود قرار داده بودند و خانم بزه هم دوستی را دید و فال قهوهای گرفت و به سخنرانیهای مختلف گوش کرد ببیند چیزی میفهمد یا نه، که دید نمیفهمد.
به:
رضا سیدحسینی
نه!
کسی نمرده.
تنها شب نوبت روز را می تابد
و من بیهوده چشمهایم را بستهام.
نه! کسی نمرده.
به پهلو بر این مستطیل سیاه بخواب
شریان پشت پنجره را میشنوی؟
غسالخانه را ببند
تا در شیار فرورفتهی سنگها قدمی بزنیم
تنها سه نفر
تا دستههای خالی تابوتم را بگیرند
پایتان از شیار بیرون نرود
مادر گفت:
«لگد کردن قبر مردهها گناه دارد»
گوشم را بر سال فوت میگذارم؛
نه
کسی نمرده.
تنها شب نوبت رو ز را میتابد
و من بیهوده چشمهایم را بستهام.
اين حرامزادهها تا يك دقيقهی ديگر خاموشی میزنند و آنوقت من حتي تا دم تختم هم نمیتوانم بروم چه برسد به آنكه بتوانم بی آنكه اجحافی در حق فاجعهی مذكور بشود ، آنرا تمام وكمال برايت بنويسم. پس با عذرخواهی فراوان، شرح دقيق فاجعهی در شرف وقوع را به نامهای ديگر موكول میكنم. ضمناً عكس دسته جمعی ای را كه به اتفاق يانيس ، هيوز ، ويكتور خارا ، آرتور رمبو و كنزا برو اوئه گرفتهایم، به همراه اين نامه برايت میفرستم. همه چيز يك روز راست و ريست میشود. اگر سگ غریبی توی کوچه دیدی، نان لازم نیست، دست راستت را روی شانهاش بگذار.
آسايشگاههانور ـ اردوگاه آشو ويتس
دوست دار تو ـ پدرت،فرانسوآ
مادر که مرد، تمام تلاشم را کردم که به این زندگی فریبنده و مشمئز کننده برگردانمش. شاید اعتقاد بیشتری لازم بود. باید بیشتر زندگی را برایش توضیح میدادم و دروغ بیشتری میگفتم تا به جمع ما ملحق شود.
اجازه نمیدادم از من جدايش كنند هرچند کارم از کوزت، زمانی که برای تناردیه کار میکرد سخت تر شده بود. هرجا گیر میآورد کثافتکاری میکرد و بعد هم با بیلی در دست در خانه و محل میپلکید و به دنبال خاک میگشت. معتقد بود گربهها معنی زندگی را خوب فهمیده اند که خاک را برای پوشاندن گندکاریهای شان انتخاب میکنند. در لیوانی که آب وچای میخورد ادرار میکرد و گاهی فراموش میکرد که مایع درون لیوانش ادرار است یا چای دیشب که با آب مخلوط شده. میگفت آدمیچیزی نیست جز دستگاه مخصوص تبدیل عناصر موجود در جدول مندلیف به گه. دلش نمیخواست در را برویش قفل کنم اما از وقتی که تلویزیون خانه را برد و با پولش 100 جلد از کتاب «سرگشته راه حق» خرید و بین همسایهها مثل نذری پخش کرد، مجبور شدم در خانه حبسش کنم. دوستش داشتم و تا وقتي كه موتور ساز نبش كوچه را به قول خودش بعد از 5 سال شناخت و به جرم جاسوسی برای نازيها كتك مفصلی زد و خودش هم از شدت گريه و غم ناشی از به ياد آوردن آن همه شكنجهی خيالی بی هوش شد، مانع رفتنش شدم.
ده روزی که نبودم، خانه را بیش از پیش سوسک گرفته بود. لعنت به این کارخانههای تولید سم سوسک کش. من اگر کاره ای بشوم اول میدهم سیاستمدارها را با سنگ پا آنقدر بسابند تا زجر کش شوند،بعد مدیران و دانشمندان پرتلاش عرصهی سوسک کشی را به خاطر دری وریهایشان با همان داروهای کذایی سیراب کنند. هر گوشه ای را نگاه میکردی گله ای سوسک و مورچه روی چیزی افتاده بودند و آبادش میکردند. تلفن زنگ زد. کارها داشت جور در میآمد. پترا الکساندرا بود:
- سلام به روی ماهت..عید تو هم مبارک. هیچی داشتم نامهی بابا رو میخوندم...
خودکاری از روی میز برداشتم و روی یک تکه کاغذ ، مشغول خط خطی کردن شدم.
- آره حالش خوبه....تازه رسیدم. دارم دنبال یه جایی میگردم واسه خواب. انگار زلزله شده تو این خونه.
دایره ای را که کشیده بودم با چند خط صاف تبدیل کردم به جوانی که گوشه ای ایستاده. البته جز خودم کسی این را نمیفهمید مگر آنکه به اندازهی من نشانه شناسی بیضوی میدانست.
- منم دلم برات تنگ شده.
لعنت به این زبان. آدمها بزرگ ترین دروغها را پشت تلفن میگویند. بعضی وقتها برایم اثبات میشود که گراهام بل فقط برای اینکه آدمها راحت تر اراجیف شان را تحویل هم بدهند،تلفن را اختراع کرد.
- آره هنوز دور گردنم ئه..محال ئه در بیارمش..
واقعاً که عجب استعدادی در بروز احساسات پاک داشتم. آدمها وقتی عاشق میشوند که بیشترین ظرفیت را برای گه زدن به زندگی خودشان دارند. «بدون تو زندگی محال ئه»،«هیچ کس رو به اندازهی تو دوست نداشتم»، «قلبم مال توئه، عاشقتم، خرابتم، رسواتم، سگتم، خرتم، اصلاً باغ وحشتام. بیا منو چرخ کن!...» میبینید که، آدم عقش میگیرد. به قول افلاطون در بخش اول سخنرانی متینش در بیابان، عاشقها همیشه اسهالاند و در حال آبادکردن پیرامون شان. البته پیشنهاد نمیکنم دنبال چنین جملهای از او بگردید. به هرحال حرف است دیگر، به کسی نسبت بدهیم بهتر از این است که از خودمان دری وری بسازیم.
چشمم به نقاشی بود. مردکی که با دستان خودم کشیده بودم، طی یک مکالمهی عاشقانه داشت به درخت کنارش گند میزد. فکر میکنم مصرع دوم آن شعر معروف که میگوید اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان جیشش گرفته سکته کرده، بوده است.
- من هم دوستت دارم. کی برمیگردی؟
دیگر داشتم شورش را در میآوردم. دو قطره اشک گوشهی چشمانم جمع شد.
- کاش به جای این همه سوسک، تو اینجا بودی.
طبق معمول حرفم را به بدترین شکل موجود و بی اعتنا به همنشینی و جانشینی کلمات و حوزهی عمومی زبانشناسی و زحمات جناب آقای سوسور، گفتم:
- منظورم اینه که یعنی کاش زودتر بیای.
آقای عاشق کنار درخت، داشت شلوارش را بالا میکشید.
- باید خونهی منو ببینی. قول میدم طولی نمیکشه که خانوم خوشگل و مامانی ای مثل تو به طرفه العینی از من به خاطر خونهای که دچارشم، متنفر میشه.
آقای جوان اطرافش را نگاه کرد و چاقویی را از جیبش درآورد. ناگهان درخت را بغل کرد و بارها بوسید و گریه کرد و در حالیکه مدام عذر خواهی میکرد روی درخت نوشت:
«من ،این گوشهی طبیعت را به گند کشیده ام. لطفاً جای دیگری را برای انجام وظیفهی انسانی خود انتخاب کنید.»
شاید پیش خودتان بگویید یک آدم چگونه میتواند با چاقو این همه چیز روی درخت بنویسد؟خوب در جوابتان میگویم: تا به حال عاشق شدهاید؟
- منتظرتم، عزیزم.
این را گفتم و گوشی را گذاشتم. رفتم پشت پنجره. سگ غریبی در کوچه وجود نداشت که دست راستم را روی شانهاش بگذارم تا این داستان قشنگ تمام شود.
×××
پ: گیجم
د: از سرما؟
پ: نه، از معده به گمونم، از سه شنبه تا حالا تو خونهام
د: چرا؟؟؟؟
پ: هموار شدم. دارم ویرایش یه فرهنگ رو تموم میکنم که یه ببویی کار کرده... همواره شدم
د: :-s کی تموم میشه؟
پ: باید امشب تموم می شد، ولی دیشب تا صبح کار کردم. امروز هم تا الان. تازه رسیدم به حرف دال
د: وای!! خیلی کثیفه؟
پ: از اول مینوشتمش بهتر بود
د: چقدر می دن بابتش؟
پ: 400.... دلم میخواد برم تو علفها بچرم
د: «عصر عجیب زمستان، میخواهم درخت باشم»
خوبه؟
خوبه؟
پ: تو علف ها؟
د: نه! این قبل از اون بود
پ: اهان، بد نیست، صفحهای 1000 تومن
د: پس درخت بودن برای من خوبه همچنان
پ: من برم ادامه بدم
د: اوکی
×××
جی. لو دختر خوشزبانی بود با موهایی شبقی، چشمهایی مورب و لبهایی که خود به خود رنگ هوشربایی داشتند. صدای مسحور کنندهای داشت و وقت حرف زدن ته بعضی جملات را قدری میکشید و ته بعضیها یکدفعه سکوت می کرد. اما آنموقع بنا به ضرورت، تمام این زیباییها را زیر سر صاف و پوستی قرمز- قهوهای پنهان کرده بود. تک زبانی حرف میزد و موقع خندیدن لپهایش را با شست و انگشت سبابهاش فشار میداد که یکوقت بلایی سر دهانش نیاید. به گمانم فوبیفک (فوبیای در رفتن فک) داشت. دو سال پیش از آشنایی با من هم ضربهی روحی بدی خورده بود که به یک خودکشی ناکام منجر شده بود. ماجرا ازاین قرار بود که یک بازیگر منحرف هالیوودی به نام جنیفر لوپز، لقب او یعنی جی. لو را دزدیده بود و حسابی با آن، اسمی در سینمای جهان در کرده بود که بیا و ببین. بیچاره جی. لو هم یک روز که پای نت نشسته بوده، اندام متورم و قلمبهی این بازیگر منحرف را میبیند و وقتی میفهمد زنیکه لقب او را دزدیده، حسابی افسرده میشود، آنقدر که پانزده تا قرص را یکجا میخورد و کارش به بیمارستان میکشد که خب، خوشبختانه چون قرصهای شیاف پدرش را اشتباهی خورده بوده، فقط روانی مزاج میگیرد و به موجود عجیب دیگری تبدیل میشود.
×××
د: هستی؟
...
چی شدی؟
تموم شد فرهنگه؟
پ: نه
د: هنوز رو علف ها راه نرفتی؟
پ: نه
مشکلات و بیم ها همیشه به سراغمون میان
ناچاریم
ولی لازم نیست یه صندلی هم بهشون بدیم که بتمرگن
سرپا وایسن، خسته می شن می رن
ولی تو گویا عادت کردی چای بذاری جلوشون
؟
د: دقیقا
پ: خب نکن
لااقل تو چاییشون بشاش
د: زشته
ناراحت می شن
پ: یا تو چایی شون بشاش یا می شاشن به زندگیت
به بختت
به رؤیاهات
د: من گاهی دلم می خواد یه چادر سیاه سر کنم،
و عصر با یه زنبیل قرمز راه بیفتم تو خیابونا
و هیچ نگرانی ای ، بزرگتر از بی شام موندن شوهر و بچه هام نباشه
واقعا می خواما
پ: ولی هرکس باید تو موقعیت خودش این حسو داشته باشه
گمونم
وقتی هر کاری از دستت براومده باشه
کرده باشی
هیچ وقت احساس بدبختی نمی کنی
د: از یه جایی به بعد
انگار هیچوقت این حسه نمیاد سراغت
«وقتی هر کاری از دستت براومده باشه «
کسی رو دیدی تاحالا؟
هر کاری
همیشه؟
پ: آره
شک نکن
طبیعت به شدت عادله
اگه یه گل زیر درخت گردو درمیاد و نمی تونه خوب نفس بکشه
دلیل بودنش لابد گل دادن نبوده
شاید اومده فقط
که نشون بده یه گل زیر درخت گردو چه شکلیه
می دونی که زیر درخت گردو چیزی سبز نمی مونه؟
من برم
د: اوکی
×××
امکان تماس تلفنی با جی .لو را نداشتم و به همین خاطر مجبور بودم هردفعه که میخواهم ببینمش، تا پارک لاله بروم. آخرین دیدارمان را هم همانجا ترتیب دادیم.
رفتم توی توالت و صدایش کردم. پشت در توالت نوشته بود :«یادگاری از برو بچههای ...» باقیش ناخوانا بود. فقط مشخص بود که بر و بچه های فلانجا گروهی از این توالت بازدید کردهاند و خواستهاند با این حرکت، اقدام عظیم خود را ثبت کنند.
چمباتمه زدم روی کاسه، سیفون را کشیدم، شلنگ را گذاشتم توی آفتابه و طوری شیر را باز کردم که بیشترین صدا را تولید کند. نباید کسی صدایمان را میشنید.
گفتم: جی.جی... خوبی بلا گرفته؟جی. لو آرام از پشت آفتابهی رنگپریده خزید بیرون. شاخکها را تکانی داد و خزید روی بند کفشم و خیلی سریع با آن پاهای پرزدارش تا روی زانو بالا آمد. درست جلوی صورتم بود. دستهایش را به هم چسباند و گفت:
- چی شد؟ پول جور کردی؟
- همین روزا جور میشه.
سرش را انداخت پایین و از آنجا که دختر کمرویی بود، توی دلش گفت:
- یکساله داری همینو میگی... دیگه طاقت ندارم... دیگه به اینجام رسیده... میتونی تصور کنی زندگی تو یه توالت چقدر سخته؟!
آفتابه پر شده بود. شیر را بستم و آفتابه را توی کاسه توالت خالی کردم. و دوبار شلنگ را داخلش گذاشتم و شیر را باز کردم.گفتم:
- برای من هم سخته...
سرش را بالا آورد. چشمهای نخودیش پر از اشک بود اما از اینکه حرف دلش را خوانده بودم خندهاش گرفته بود.
- آخه سختی تو چیه؟
- بیا دعوا نکنیم. راستش میخواستم وقتی قطعی شد بهت بگم. دارم یه خونهی بزرگ میگیرم تو کرج. اگه جور بشه میبرمت از شهر بیرون. میبرمت اونجا برای خودت بچرخی تا روزی که بشه طلسمتو شکست. تا روزی که او جی.لوی زیبا بیاد بیرون از زیر این پوست سخت.
هر دوآرام گریه میکردیم. که هم آفتابه پر شد و هم یکی با لگد کوبید توی در.
×××
د: هستی؟
الو
هستی؟
داری به سگا غذا میدی؟
حوصله نداری؟
...
بای
حالت خوبه؟
قبل از هرچیز باید بگویم که ما یک فامیلی در خارج داریم که جلوی اسمش با عقب اسم شما یکی است. اسم او ویکتور هوگو است و هوگوی جلویش با هوگوی عقب شما که اسمتان هوگو چاوز است، یکی است. این را گفتم که فکر نکنید با آدم خری طرفاید.
اما غرض از مزاحمت.
آقای ونزوئلا ! شنیدم که زحمت کشیدید و آمدید در ایران بانک درست کردید. دستتان درد نکند. باور کنید وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم به خصوص که فهمیدم توی بانک شما قبض موبایل هم پرداخت میکنند و آبسرد کن و دستشویی فرنگی هم دارد. دمت گرم. من از همان اول می دانستم که شما آدم باحالی هستید.
راستش را بخواهید من یک بار نزدیک بود به شما بدبین شوم اما نشدم. ماجرا هم از این قرار بود که رفته بودیم خانهی یکی از فامیلهایمان که خیلی عوضی است و ماهواره در خانه دارد و گویا یواشکی شرابخواری هم میکند و دیدیم توی ماهواره دارند کشور شما را نشان میدهند. توی آن فیلم از شما بد میگفتند و میگفتند که شما سوسیالیس و کومونسیس دارید و زمین مردم را به زور میگیرید میدهید به فقرا. بعد فقرا هم نمیتوانند کشاورزی کنند، زمینها را همینطوری لمیزرع رها میکنند و چون هوای آنجا مشت است، همینطوری گله به گله باقالی در آن زمینها در میآید. بعد این سوسیالیس شما را نشان دادند و گفتند که شما ترتیب سرمایهداری را دادهاید. من اول فکر کردم سوسیالیس و کومونسیس یک وسیله است که با آن ترتیب سرمایهداران را میدهید و بعد خیال کردم یک جور بیماری هستند مثل سفلیس ولی بعدش فهمیدم که نه، شما طرفدار فقرا هستید، حالا اگر نمیتوانند زمینهایشان را آباد کنند دیگر به شما چه؟ و این یعنی همانها. من آنجا فهمیدم که ماهواره هم دستش با انگلیس و آمریکا توی یک کاسه است و رفتم نصف شب یواشکی روی میز تلویزیون فامیلمان و به کل دم و دستگاهشان شاشیدم.
آقای ونزوئلا!
من میدانم که شما خیلی با آمریکا دشمناید و همین برای دوستی با ما کافیست. امروز هم که عکست را توی روزنامهها در کنار آن مردیکهی سیاه شرابخوار دیدم، معلوم بود که توی دلت داری به او میگویی:
«حالا با تو دست میدم ولی یک دهنی از تو ... کنم. میدم جای باقالی بریزنت تو برنج! » البته اینها را به اسپانیایی میگفتی، یعنی اینطوری: « حاتوسلوس دست به دوسلوس، ویلوس، یک دهنی تی تو سهویروس روس! » و الی الخ.
آقای ونزوئلا!
هرکاری توی خانهات میکنی که به ما ربطی ندارد، دارد؟ مثلاً چند تا عکس از طرف انگلیسها و ماهوارهها برای من فرستادند که توی آنها شما نشسته بودی پشت میز و چند تا دختر آمریکایی داشتند حرکات موزون انجام میدادند. از کجا فهمیدم آمریکایی بودند؟ معلوم بود دیگر. آخر بیپدرها هیچی تنشان نبود جز همان چیزهایی که ننهی مشترک انسان، حوا تنش بود. البته شما چشمهایت را با دو دست گرفته بودی که چیزی نبینی ولی توی آن عکس را طوری درست کرده بودند که انگار شما زل زدهای به آنها و نیشتان هم تا بناگوش باز است.
آقای ونزوئلا!
در مورد بانکتان یک پیشنهاد دارم. اگر قول بدهی همان دخترها را بیاوری اینجا کارمند بانک کنی، من هم قول میدهم مال تمام خاندانمان را جمع کنم بیاورم بگذارم توی بانکت. دوست داری؟ تازه میتوانی حقوقشان را با سیبزمینی بدهی. مگر تو ازآن برادران روس که چند ماه است دارند حقوق کارمندانشان را با پیاز میدهند چه کم داری؟ اینجا هم که تا دلت بخواهد مازاد سیبزمینی هست. باور کن کشور ما بیش از نفتخیز بودن، سیبزمینی خیز است. ما اینجا آنقدر سیبزمینی داریم که صبحها دست و صورتمان را هم با سیبزمینی میشوییم، با سیبزمینی مسواک میزنیم، گردو میشکنیم، جای پودر رختشویی میریزیم تو ماشین لباسشویی، باهاش کاردستی درست میکنیم، جای کرایه میدهیم دست راننده تاکسیها، جای اسباببازی میدهیم دست بچهها، جای تنبیه میدهیم دست اراذل و اوباش، استفادههای بهداشتی از آنها میکنیم، استفادههای غیربهداشتی میکنیم، جای تخم مرغ میگذاریم زیر مرغهای کرچ تا جوجه کند، جای بادمجان میکاریم پای چشم هم، تازه من خودم دیشب یک ابتکار زدم و با یک گونی سیبزمینی زدم تمام دیشهای شرابخواران محلهمان را پیاده کردم. دوست داری؟
آقای ونزوئلا!
تو که هفتهای سه روز ایرانای. جان من یک روز که میایی، این فیدل و چگوارا را هم با خودت بیاور دور هم باشیم. سوسیالیست را هم بیاور. به خصوص «چه» را حتماً بیاور. بگو همان پوتینهایش را پایش کند. نمیدانی اینجا چقدر طرفدار دارد که. بعضی توی ایران عکس آقای «چه» را روی تیشرتها که هیچ، روی شرتهایشان هم چاپ کردهاند. میگویند سوسیال میآورد. باور نمیکنی؟ بیا این پشت نشانت بدهم.
آقای ونزوئلا!
احساسات نابم را به زبان خودت میگویم که اغیار متوجه نشوند:
«کلفتوس تی بیر سیبزمینوس، این لاشتوس دی مائوره گابریل گارسیا مارکز!»
سلام محمدرضا جون
اگر از احوال اینجانب خواسته باشی، باید بگویم ملالی هست که بدجوری دارد با من ور میرود. لابد میخواهی بگویی من را نمیشناسی! نباید هم بشناسی. چون این تو بودی که مرا اغفال کردی، من که تو را اغفال نکردم. پس بگذار ماجرا را از اون اول برات بگم.
محمدرضا!
ماجرا برمیگردد به 15 سال پیش. دوم راهنمایی بودم. من داشتم به شدت فوتبال و هندبال بازی میکردم و سر کلاسها کاغذ تفی میکردم و به سقف میچسباندم که یکهو معلم انشایمان ما را ور داشت برد شیراز. نامرد ما را برد وسط باغ ارم. اردیبهشت هم بود. میفهمی که...؟ بهار بود و من هم حسابی داشتم مرد میشدم. یکدفعه معلم انشاء زد زیر آواز. من دقیقاً یادم نیست در آن لحظه داشتم چهکار میکردم ولی به گمانم یا داشتم با لوله خودکار ماش میزدم پس گردن یکی از بچهها یا داشتم ترتیب گلها را میدادم که یکهو یکی زد زیر آواز. چشمت روز بد نبیند محمدرضا. دستم شل شد. لوله ی خودکار از دستم افتاد. راه دماغم وا شد و بو رفت توش؛ بوی گلهای اردیبهشت، بوی باغ ارم، بوی شیراز، بوی بهارنارنج، بوی همهی این انحرافات... و من منحرف شدم به راه راست.
لابد میپرسی اینها به تو چه ربطی دارد؟
محمدرضا!
معلم انشاء بهار دلکش را میخواند! و شب هم در خوابگاه، یکی از نوارهای تو را گذاشت توی ضبط و صدایت با بوی گلها و همان چیزهای دیگر رفت توی مخم. باز هم میگویی به تو ربطی ندارد؟ من خراب شدم محمدرضا! تو مرا خراب کردی.
بگذریم. حالا چرا این حرفها را پیش کشیدهام. راستش را بخواهی چند روز پیش نامهای در مورد یک کتاب نوشتم که اگر نخواندهای حتماً بخوان، چون برای آیندهات خوب است. تو که به موسیقی علاقه داری، تو که ساز میسازی و ساز هم مینوازی، باید این کتاب را چند بار تهیه کنی و یک بار بخوانی. تازه بد نیست اگه حسین را هم میبینی بدهی او هم بخواند. شنیدم حسین و کیوان هم به ساز علاقه دارند.
محمدرضا جون!
موسیقی تأثیرات مخربی بر مغزت دارد. اگر تا الان نشده باشی، مطمئن باش که چنانچه به این کارهایت ادامه بدهی بزودی دیوانه میشوی. البته مرضهایی که در این کتاب برای سازنوازان و سازداران پیشبینی شده یک اسم هایی دارد خفن که با اجازه از خودش رفرنس میدهم:
در صفحهی 27 این کتاب ملوس، در باب آثار روانی موسیقی آمده است:
«از آنجا که موسیقی از راه احساسات صورت میگیرد و به مقتضای نوع خود درجهای از احساس و هیجان را برمیانگیزاند لذا جا دارد به آثار روانی موسیقی اشاره کنیم؛
1- بیماری مانی (نوعی جنون)
اهنگهای مهیج میتواند اعصاب را به قدری تحریک کند و نظام آنها را مختل نماید که انسان را دچار اغتشاشات و آشفتگیهای روانی نماید، و در نتیجه فعالیتهای بیموقع، خوشیهای ناگهانی، خندههای بیجا، پرگویی، ادای سخنان مسخره و هذیان آمیز و عصبانیت از انسان سر میزند و در ادامه ممکن است این حالت، او را به مرض مانی مبتلا کند.»
(حالا میفهمم دلیل اینکه وقتی میروی روی صحنه مدام هی وسط ساز زدن بقیه حرف میزنی چیست. گفتم یک مشکلی داری ها! اما بقیه میگفتن داری آواز میخونی! این کنسرت آخر هم که هی میرفتی بیرون و هی میآمدی روی صحنه به همین خاطر بود پس، به خاطر مانی بود! آخر مجلس هم طاقت نیاوردی و نشستی دوباره همون آهنگه رو خوندی که برای مرغِ دختر همسایتون، سحر گفتی. نکن!)
2- «خیالبافی (پارانویا)
بیماری دیگری که ممکن است بر استماع موسیقی مترتب شود بیماری خیالبافی است. شخص مبتلا به این بیماری ادعاهای بیمورد و خالی از حقیقت و پوچ و بیفایده مینماید و خود را از هر حیث و از هر لحاظ برتر و بلندمرتبهتر از دیگران میداند.
ویکتور هوگو میگوید: «علت این که ما از موسیقی خوشمان میآید این است که در عالم خیالها و رؤیاها فرو میرویم» و این ارمغان خوبی برای جامعه نخواهد داشت. زیرا دکتر فاربیرو میگوید: «قسمت عمدهی خودکشیها از خیالات است».
(خوب شد؟! فقط مونده بود ویکتور هوگو ضایعت کنه که کرد. عزیز من چرا هی میگی من شوالیهام، دکترا از انگلیس دارم، به من مجوز نمیدهند و از این حرفا؟ خب برو دکتر رواندرمانکننده! ممدجون ما یه همساده داشتیم از همین پارانویاها داشت رفت خارج خوب کردنش ها! تو هم که هی داری میری خارج، یه دکتر پارانویا هم برو ببین چی میگه.)
3- «تضاد روحی (سیکلوتمی)
ممکن است که انسان از شنیدن آهنگهای شورانگیز یا غم انگیز، مبتلا به بیماری تضاد روحی شود؛ زیرا در اثر این عمل، بر اعصاب سمپاتیک فشار وارد میشود، و اعصاب پاراسمپاتیک ناراحت میگردد، و در نتیجه یک انقلاب عصبی پدید میآید؛ زیرا اعصاب و روان در برابر دو حالت متضاد قرار گرفته و در نتیجه در فرد حالت متضاد روحی پدید میآید و آثار خود را ظاهر میسازد و لذا گاهی میخندد و ناگهان در حین خنده به گریه میافتد و باز بعد از مدتی حالت طرب و نشاط پیدا میکند و به شدت میخندد و طولی نمیکشد که متأثر و گریان میگردد. »
(محمدرضا شجریان!
من از تو شکایت میکنم. تو من را مریض کردهای. تو با آهنگهای شورانگیز و غمانگیزت بر اعصاب سمپاتیک من فشار وارد کردهای! من اعصاب سمپاتیکم را از تو میخواهم. میلیونها ایرانی که به آهنگهای تو گوش کردهاند همه، اعصاب سمپاتیکشان را از تو میخواهند. تازه! تو اعصاب پاراسمپاتیک ما را هم ناراحت کردهای. خدا ایشالا بیسمپاتیکات کنه! ایشالا پارا سمپاتیکات پاره بشه! ایشالا همچین حالت متضاد روحی در تو پدید بیاد که نتونی باقالی پاک کنی. چه برسه به ساز زدن.)
4- «هیجان
هیجان عبارتند از حالت آشفتگی، به هم خوردن تعادل، پاسخ شدید و ناموزون به محرک. امروزه در زندگی بشر از آنجا که هیجانها تأثیر فراوانی در رفتار، شخصیت و سلامت افراد دارد، مورد توجه ویژه روانشناسان قرار گرفتهاند.
هیجان موسیقی مستقل است و هیچگونه ارتباطی با اراده ندارد؛ زیرا نوسانات صوتی، پس ازآنکه مغز، کار خود را آغاز میکند همهی بدن ما را تحت تأثیر قرار میدهد. هیجان موسیقی ناهشیار است. (به نقل از مجله رنالیه، پاریس، 1397)
... روانشناسان معتقدند که امراضی از قبیل زخم معده، کمبود ویتامین، رماتیسم، بیماریهای اعصاب و روان، بیماری قند در مواردی و برخی امراض مهلک دیگر از هیجان و التهاب سرچشمه میگیرند، و موسیقی یکی از عوامل اصلی هیجان میباشد.»
محمدرضا شجریان!
دیگر کارت تمام است. ببین با جوان مردم چه کردهای! کاری که تو کردی از جنایت آمریکا در هیروشیما بدتر است. هولوکاست که وجود ندارد ولی اگر وجود داشت، کار تو از کار هیتلر با یهودیها بدتر بود! یکدفعه بمب میبستی به خودت میآمدی من را منفجر میکردی دیگر! چرا اینقدر زحمت کشیدی رفتی ساز و آواز تمرین کردی؟ من نمیدانم! من الان بعد 14 سال آشنایی و گوش دادن به نوسانات صوتی تو، هم کمبود ویتامین دارم هم زخم معده، خودت باید خرج دوا درمانم را بدهی. اصلن بیا من را ببر خارج درست کن بعد پس بیاور!












