تبليغاتX
مک پک دونده

چهاردهمین شماره‌ی فصلنامه‌ی بیناب، جامعه‌شناسی هنر 2 منتشر شد. این خبر از آن‌جهت اهمیت دارد که این فصلنامه بعد از 15 ماه بالاخره در آمده است و بنده سال‌ها پیش یک مقاله‌ای برایش ترجمه کردم؛ مرگ!

مقاله‌ی رویکردهای دریافت؛ نوشته‌ی ویکتوریا الکساندر، ترجمه‌ی مسعود ملک‌یاری را بخوانید که همچین تحولی ژرف در اعماق‌تان بشود.



   
فهرست مطالب:


1- دکتر مرتضی گودرزی(دیباج)

سخن سردبير      

2- علی شیخ‌مهدی  یادداشت دبیر


3- دکتر نعمت‌الله فاضلی                    

گفتاری درباره هنر از منظر مطالعات فرهنگی

4- دکتر اعظم راودراد

طرحی برای جامعه شناسی هنر

5- دکتر مسعود کوثری                         

جامعه‌شناسی هنر عامه‌پسند


6- جرمی تنر/ ترجمه محمدرضا خراسانی

جامعه‌شناسی، فرم زیبایی‌شناختی و خاص بودگی هنر


7- گفتگویی با دکتر شاپور اعتماد            

واقعیت اجتماعی اثر هنری


8- گفتگویی با دکتر علی‌اکبر فرهنگی

مکتب شیکاگو و نقد اصطلاح صنعت فرهنگ1917


9- ویکتوریا الکساندر/ترجمه محمدرضا قربانی

رویکردهای جامعه‌شناختی هنر


10- ویکتوریا الکساندر/ترجمه‌مسعود ملک‌یاری

رویکردهای دریافت


11- مسعود گلستان حبیبی                     

هنر در عصر فن‌آوری ارتباطات


12- استیون کانر/ ترجمه علی شیخ‌مهدی    

فرهنگ پست مدرن


13- فرانسیس فراسینا، جاناتان هریس/ ترجمه اعظم میرنسل
سرمایه‌داری، مدرنیسم، پست‌مدرنیسم

14- تئودور ویلهلم آدورنو/ترجمه مجید داوودی  

بازیگری صنعت فرهنگ


15- معصومه تقی‌زادگان

جامعه‌شناسی اقتصادی هنر نقاشی در ایران


16- پیمان عابدی
آسیب‌شناسی نقاشی ایران در دوره قاجار

17- دکتر محمدتقی‌زاده، مهزاد یالپانیان
تداوم معماری ایرانی در تعامل سنت و هرمنوتیک هنر

18- رخوائو سزارد دوکاسترو روشا/ ترجمة ثریا قاسمی
 موزه‌های عصر حاضر

19- تئودور ویلهلم آدورنو/ترجمه مجید داوودی
ورانمایی‌های سینمایی

دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 13:36 توسط مسعود ملک یاری
نقد روان‌کاوانه و ادبیات کودک
(بخش دوم و پایانی)
نظریات روان‌شناسی «من» و  روابط با ابژه
و تفسیر لکانی در ادبیات کودک

{این مطلب در شماره 146/ آذر کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است}


حمیدا باسمجین
به اهتمام: پیتر هانت
ترجمه: مسعود ملک‌یاری



اشاره مترجم:نقد روانکاوی و ادبیات کودک
در شماره پیش، بخش نخست نقد روان‌کاوانه و ادبیات کودک، با نگاهی به نظریه روان‌کاوی و ادبیات کودک منتشر شد. هرچند نقد ادبی با رویکرد روان‌شناسی در ادبیات کودک، نیاز به طرح نکات و نمونه‌های بیش‌تری دارد، ولی به دلیل گستردگی مباحث و ظرفیت‌ نشریه، ناچار به کوتاه کردن کلام هستیم.
پیش‌تر گفته شد که در این مقالات فرض بر آگاهی خواننده، دست‌کم از زمینه‌های تاریخی، اجتماعی و علمی انواع نقد ادبی است؛ چرا که ذکر تاریخ نقد و ارائه پیش‌فرض‌ها نه در حوصله این نوشته‌ها و نه کار این نشریه است. هدف این جستارها، پیدا کردن مختصاتی شفاف از انواع نقد ادبی در جهان، برای کاربست در نقد بومی است. در این راستا ابتدا به سراغ نقد روان‌کاوانه رفته‌ایم؛ چرا که ادبیات کودک بیش از هرچیزی بر قامت روان‌شناسی تکیه زده است. ولی در این شیوه همواره دو مشکل وجود داشته است؛ از یک سو سینه‌چاکان روان‌شناسی و به خصوص مکتب روان‌کاوی، آن‌قدر در پشت بام نقد یک اثر، مجذوب و شیفته نظریات روان‌شناختی شده‌اند که سقوط کرده‌ و اثر و در پی آن نویسنده را، بیش‌تر روان‌کاوی کرده‌اند تا نقد. و ازسوی دیگر، سواد نیم‌بند منتقدان ادبی در حوزه روان‌شناسی سبب شده تا آن‌ها نیز از سوی دیگر بام افتاده و اثر ادبی را با چاشنی روان‌شناسی بدرقه کنند و همان حرف‌های همیشگی را بزنند.
«این سوءاستفاده‌ها سبب شده است تا اعتماد به شیوه {نقد} روان‌شناختی، به منزله ابزاری برای تحلیل ادبی، بیش از پیش سلب شود. پژوهشگران و معلمان محافظه‌کار ادبیات که اغلب از اصطلاحاتی چون «اروتیسم مقعدی»، «نماد فالیک»، و «عقده ادیپ» جا می‌خورند و تشخیص‌های بالینی مشکلات ادبی (مثلاً تفسیر شخصیت هملت با برچسب «مورد جدی و هیستری همراه با ادواری‌خویی» - یعنی روان‌پریشیِ افسردگی شیدایی- گیج‌شان می‌کند، کلیه نقدهای روان‌شناختی را به‌جز نوع معمولی و عامه‌فهم آن مزخرفاتی فضل‌فروشانه دانسته و رد کرده‌اند. »
در ادامه نگاهی می‌اندازیم به نظریات روان‌شناسی من (Ego psychology) و روابط با ابژه (object relations) که کارن هورنای ، آبراهام مزلو ، ملنی کِلَین  و دونالد وینیکوت  سردرمداران آن‌ها بودند و با فاصله گرفتن از بدبینی فرویدی، کوشیدند نگاه متفاوتی به روان و در نهایت ادبیات کودک بیاندازند، و به نمونه‌هایی از نقدهای ادبی متکی به این نظریات اشاره می‌کنیم. چنان‌چه با اصول نظریات روان‌شناختی این افراد آشنایی ندارید، 2 یادداشت کوتاه در پایان مطلب آمده است که شاید کارگشا باشد. بخش پایانی این مطلب نیز به نظریات لکان، کاربرد آن در نقد ادبیات کودک و چند نمونه می‌پردازد. لازم به ذکر است در ترجمه تمام اصطلاحات از فرهنگ‌های معتبر استفاده شده است تا جان مطلب از بین نرود، هرچند بی‌شک اشتباهاتی هم در کار خواهد بود.

نقد روان‌کاوانه در ادبیات کودک  

اشاره پیتر هانت:
اغلب مطالبی که درباره ادبیات کودک و نوجوان نوشته می‌شود، به طور تلویحی، یا بی‌پرده و آشکار با روان‌شناسی مخاطب، نویسنده و شخصیت‌های اصلی آثار آمیخته است. اگرچه همان‌طور که حمیدا باسمجین اشاره می‌کند، « این‌گونه نقدها، بیش‌تر وقت‌ها بر اساس دانش در حال گسترش و غیررسمی منتقد در زمینه روان‌شناسی نوشته می‌شوند، بدون آن‌که ارجاع واضحی به یک تئوری مشخص روان‌شناختی بدهند». این نوشته رهنمود روشنی به دست می‌دهد تا با نویسندگان و اندیشمندان اصلی در حوزه روان‌شناسی و نقد روان‌شناختی در ادبیات کودک، از فروید تا یونگ و لکان آشنا شویم. همچنین نشان می‌دهد که  این نظریات چه‌طور در آشکارسازی و حل مشکلات ادبیات کودک، کاربرد عملی دارد.

پیتر هانت


آبراهام مزلونظریات روان‌شناسی «من» و  روابط با ابژه

نسل روان‌کاوانی که تحت تأثیر فروید بودند، در برابرش واکنش نشان دادند. آن‌ها با مهار بدبینی فرویدی، نظریاتش را تعدیل کردند، و با توجه به نارضایتی گریزناپذیر «من»، حساب خود را از او جدا کردند. این کانون‌ روان‌شناختی جدید به طور هم‌زمان، هم وجود ضمیر ناآگاه را انکار نمی‌کرد، و هم بر امکان رشد و نمو سالم در خودپرورانیِ  «من» در ارتباط با محیطش اصرار می‌ورزید. کارن هورنای، آبراهام مزلو(1)، ملنی کِلَین(2)و دونالد وینیکوت، از طریق مهارِ سازنده نیروهای نهاد، امکاناتی را برای رشد تبیین کردند. هرکدام از این افراد مصرانه ادعا کردند که روان رشدیافته کودک، با تمایل شدید و اشتیاق فراوانی به خودشکوفایی ، که به دست محیط‌های ستیزنده و دشمنی‌‌خو سرکوب و خنثی شده است، و به شرایط و اوضاع محیطی واکنش نشان می‌دهد. در چشم‌انداز روان‌شناسی من(ego)، نویسنده و خواننده {داستان}در تخیل سهم‌پذیری سهیم می‌شوند که به لحاظ ساختاری «برای مدتی مرزهای میان خود و دیگران، درون و بیرون، گذشته و آینده، و... فرو می‌ریزد و ممکن است اثر پرخاشگری‌های نخستینِ برآمده از آن جدایی‌ها را خنثی کند» (هالند 1968:340). با وجود این، منتقدان ادبی حوزه نقد روان‌کاوانه همواره تمایل داشته‌اند که روان‌شناسی من(ego)، در مسیر یگانه‌ای باقی بماند؛ «به عبارت دیگر، از من(ego)، همچون هویتی سازگار با جمع یادکرده‌اند» (رایت 1984:57).

کارن هورنای و آبراهام مزلوکارن هورنای
به عقیده هورنای، هدف روان‌کاوی، کشف آستانه تحملِ امکان خودپرورانی است و نیز بازشناسی  روابط پسندیده انسانی که در این میان همراه با توانایی برای خلق اثر هنری و پذیرش مسؤولیت فردی، بخش‌هایی ضروری به حساب می‌آیند (1950:334). نپذیرفتن و رویگردانی پایدار و مداوم و ناسازگاری‌های دوران کودکی و غربال آن‌ها با خودفریبی  دفاعی، سد کردن راه خودپرورانی است. امیدهای غیرمنطقی و نابخردانه یا «ادعاهای روان‌نژندانه» از قبیل خودآرمانگری ، نه تنها بیزاری از خویشتن  را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد، بلکه «نیروهای حیاتی یگانه‌ای» را تحت تأثیر قرار می‌دهد که هر نفسی از آن برخوردار است و خود فریبی نابودشان می‌سازد. فرآیند درمانی، نیروهای بازدارنده را ناتوان می‌کند تا نیروهای سازنده خویشتن واقعی، امکان وجود پیدا کنند (348). نیروهای سازنده در نظریه روان‌شناسی من (ego)، به «نیروی سوم » موسوم‌اند.
برنارد پاریس ، روان‌شناسی «نیروی سوم» را در مورد رمان‌های متعارف گوناگونی به کار برد که کاراکترهای از-خود-بیگانه آن‌ها، با شرح هورنای از ویژگی‌های روان‌نژندی جور در می‌آید، هرچند کاراکترهای خودکوشا ، نیروی سوم خویش را با آن‌چه مزلو تببین کرده بود، نمایش می‌دادند (پاریس 1974:29). برای مزلو، «نیروی سوم» در حکم «قوای اساسی، ضروری،  زیست‌شناختی و درونی حیات ما» است؛ نیرویی منحصر به فرد و در عین حال گوناگون، که نیازهایش یعنی احساسات و ظرفیت‌ها، یا بی‌طرف، خنثا و پیش‌اخلاقی و یا به شدت مناسب و خوب است» (1968:3). وقتی به لحاظ سلسله مراتب، نیازهای سازمان‌یافته اساسی ما دیده نمی‌شوند، روان‌نژندی به بار می‌آید (21). وقتی سطحی از نیازهای‌مان تأمین می‌شود، همچنان‌که اشخاص خود را به لحاظ هستی‌شناسانه ابراز می‌کنند، نیازهای سطح بعدی نمایان می‌شود. در طول این فرآیند، فردی که «تجربیات بیمارگونی» دارد، لحظات شهودواری را تجربه می‌کند که طی آن، برداشت‌های کلی، زمینه ایجاد وضعیتی سراسر بالفعل را فراهم می‌آورد و می‌تواند بر زدودن نشانه‌های بیماری، بر تغییر نگاه شخص به خود و دنیا، و بر رهایی خلاقیت و به طور کلی معنا دادن به این ایده اثر داشته باشد که زندگی با وجود تمام مشکلاتش ارزشمند و والا است (101).  مزلو می‌پذیرد که همه «تجربیات بیمارگون»، لحظات «بازشناسی وجود» نیستند(110) ولی بر این نکته پافشاری می‌کند که «بخش بزرگی از هویت انسان را همین تجربیات» شکل می‌دهند؛ جایی که انسجام خود  احساس می‌شود.

شاید رشد و نمو من(ego) در مقام امری خود-پشتوان  و به لحاظ اجتماعی، پذیرفته،‌ بیش‌تر در رمان‌های نوجوانان قابل دیدن باشد؛ چرا که گره‌گشایی‌های کمیک و خنده‌آورشان، زمینه یکپارچگی نوجوان با هنجارهای رایج اجتماع را فراهم می‌آورد. این چنین داستان‌ها به طور پی در پی، شکل‌هایی از کارگران اجتماعی یا روان‌پزشکانی ارائه می‌دهند که به این فرآیند کمک می‌کنند و یا شخصیت‌های اصلی‌ای (پروتاگونیست‌هایی) را نمایش می‌دهند که قصد دارند برای «کمک به کودکان در حل مشکلات‌شان»، روانپزشک شوند. این قبیل روایات مسئله‌‌آفرین، از طریق داستان‌هایی که هرازگاهی مثل نمونه‌های مطالعاتی به نظر می‌رسند، تأثیر فراوانی بر نوجوانان دارند. رمان نوجوانی که


ادامه مطلب
دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 12:24 توسط مسعود ملک یاری

پیشگفتار:

در  باب این که من کدوم وری هستم؟

طی روزهای اخیر، میلیون‌ها نفر (بر حسب واحد شمارش 20:30) از من پرسیده‌اند که تو بالاخره کدام وری هستی؟ همین‌جا لازم می‌دانم شفاف‌سازی کنم که کلید واژه‌ی «وری» با اصطلاحاتی چون «به یه ورم» یا «یه وری بیفت گرممه» هیچ مناسبتی ندارد و منظور این دوستان این نبوده که من به «یه ور» ایشان هستم یا من را به «یه ور»شان هم محاسبه نمی‌کنند یا گرم‌شان است و این‌ها؛ بلکه آن‌ها پرسیده‌اند که چرا من کدوم «ور»ام؟

حالا می‌گویم ولی اجازه بدهید قبل از آن یک خاطره‌ی چینی تعریف کنم؛ ایفتیضاح.

خاطره

یک روز، شب بود. من و هومن، بدون تمشک از خانه‌ی هنرمندان زده بودیم بیرون و داشتیم پیاده می‌رفتیم. (من و هومن گاهی سواره می‌رویم، یعنی هومن که نمی‌تواند سوار من شود، چون شکمش بین من و او همیشه عامل فراق و جدایی بوده؛ من هم که زشت است سوار ایشان بشوم چون هندی است و مردم می‌گویند استثمار شده، پس ماشین سوار می‌شویم). خلاصه رسیدیم به یک میدان که خیلی در امور استراتژیک، مستور است (دنبال معنی این جمله اخیر نگرد). رسیدیم به یک مرد چینی (که مرد بودنش را همین‌طور از حافظه نقل می‌کنم؛ سندی، چیزی پیدا نبود) و چند تا پلیس راهنمایی که داشتند انسان‌دوستانه می‌خندیدند. یک شب پاییزی خنک بود و باد در بیدبن‌ها می‌وزید. شمشادها به پهنای عشق، گیسوان خزان‌زده‌شان را به دل غمگسار باد فرو کرده بودند و چیلیک چیلیک آب زردی از ناودان مهوشی می‌چکید به سنگفرش بی‌قرار خیابان. بچه‌ گربه‌ی یتیمی خودش را به ساق رعنای سطل زباله می‌مالاند و شب‌پره‌ی مغبچه‌ای، دامنش را بالا زده بود که هوا بخورد. هومن سرخوشانه با گام‌های باز راه می‌رفت و من مثل سانچو پانزا دنبالش می‌دویدم. پیش از میدان، بدو گفته بودم که :«یواش‌تر برو، مگر ادرار داری؟» او هم ایستاده بود؛ چون چکاوک آزادی در طوفانِ کولاک‌ها رقصیده بود و به هندی گفته بود:«خفه!»

رسیدیم به همان‌ها، یعنی مرد چینی و پلیس‌های انسان‌دوست. مرد چینی کاغذی در دست داشت و هرازگاهی، تکه کاغذ را لای پاهایش می‌گذاشت، ران‌هایش را به هم می‌چسباند که کاغذ را نگه دارند، کف دست‌هایش را به حالت میتسوبیشی جلوی صورتش به هم می‌چسباند و تعظیم می‌کرد و دوباره کاغذ را از آن «لا»، بر می‌داشت. من کنجکاو شدم، هومن هم کنجکاو شد. البته چون هومن جلو بود (ایشان همیشه جلو نیستند)، نخست ایشان چینی را دید، بعد من.  به هر حال ما کنجکاو شدیم؛ چون من به ارتباطات انسانی خیلی علاقه‌مندم، هومن هم به چین. فضا، همان فضای قبل بود، با این تفاوت که بچه‌ گربه‌ی یتیم، مادرش را آن‌طرف خیابان با پدر جدیدش دید و شب‌پره، دامنش را کمی بالاتر داد که هواتر  بخورد.
یکی از پلیس‌ها که درست روبروی مرد چینی ایستاده بود، باقی را ساکت کرد و به طرف گفت که آن کاغذ را در بیاورد بدهد به او. مرد چینی هم تعظیمی کرد و کاغذ را از آن «لا» برداشت و داد به او. همین موقع ما از کنارشان رد شدیم و گفتگوی‌شان را شنیدیم (نمی‌دانم هومن هم شنید یا نه چون حواسش به زیبایی حرکت شب‌پره بود). مرد چینی می خواست از میدان فلسطین برود بالاتر از میدان ولی‌عصر و آن پلیس‌های انساندوست انگلیسی بلد نبودند. آخر پلیس‌های ما تازگی‌ها فارسی را هم به لهجه‌ی فردین حرف می‌زنند، حالا بیایند از این سوسول بازی‌ها در بیاورند که چه بشود؟ (به جان خودم همین فردا به جرم محاربه با پلیس می‌آیند دم در!)
خلاصه، ناگهان چیزی در من بیدار شد؛ یک حسی داشتم؛ ایفتیضاح! دلم خواست دست آن مرد بینوای ره گم‌کرده را بگیرم، از طوفان حایل‌ها بگذرانم، از هیون حامل مصون‌اش بدارم و با اقاقیای خود، دمسازش گردانم!  خلاصه به چشمان هومن نگاه کردم ولی چشمان هومن به دامن شب‌پره بود. گفتم:« برم ترجمه کنم.»
هومن گفت:«عجب تمشکیه».
گفتم:«بی‌ادب تو متعهدی!»
ولی هومن رها از عقل و هواهای نفسانی، انگشت فربه‌اش را سیخ کرد و شب‌پره با همان حالت آمد نشست روی انگشت کباده‌اش. (انگشت کباده، انگشتی است بین دست راست و چپ). خلاصه دل به دریا زدم و برای گفتگوی تمدن‌ها آماده شدم. جلو رفتم و گفتم:
-« مِی آی هلپ یو؟»
پلیس توانا نگاهی به من کرد و گفت:« دستت درد نکنه، این طفلک آدرس می‌خواد، بیا براش ترجمه کن!»
با احساس ژان والژان، زمانی‌که زیر کالسکه می‌رفت تا کسی را نجات دهد، شلوارم را تا روی ناف بالا کشیدم و گفتم:‌«هلو!»
مرد چینی، با احساسی که جومونگ به هنگام دیدار پدر کورَش داشت، چشمان خسته و درمانده‌اش را به اندازه‌ی چشمان هومن، وقتی تمشک می‌بیند باز کرد و گفت :‌ «ییییییس».
کاغذ را گذاشت آن «لا»، تعظیمی کرد و از آن «لا» برداشت.
متواضعانه نگاهی به اطراف کردم و دیدم که پدر جدیدِ بچه گربه‌ی یتیم، علاوه بر مادر، خود بچه گربه را هم. و فهمیدم که بچه گربه‌ی یتیم، ماده است.
کاغذ را از طرف گرفتم. آدرسی روی آن نوشته بودند: « خیابان ولی عصر، بالاتر از میدان ولی‌عصر ، کوچه‌ی انوری...» چند ثانیه‌ای به کاغذ نگاه کردم تا تصمیم بگیرم که از کجا شروع کنم. آیا بعد از 5سال که انگلیسی حرف نزده بودم، باید مکالمه‌ام را با اشعاری از ویلیام بلیک شروع می‌کردم؟
تصمیمم را گرفتم، سرم را بالا آوردم و با انگشت، ضلع شرقی میدان را نشان دادم و در همین لحظه، همه‌چیز، حتی کلماتی مثل جنیفر لوپز، سلما هایک، اون یکی... دمی مور و حتی مونیکا بلوچی هم از ذهنم پرید. یعنی حتی ایتالیایی هم نمی توانستم حرف بزنم. ولی دیگر دیر شده بود. انگشت را بالا آورده بودم و همه، مرد چینی و پلیس‌ها، یک چشم‌شان به انگشت من بود و یک چشم‌شان به هزار کاکلی شاد انگلیسی‌دان که قرار بود از لب‌های من آواز رهایی بخوانند. با صدای لرزانی گفتم:
- « سی مستر! گو استریت آن! »
و در این لحظه بود که تابو شکست. جمله‌ی اول را درست گفته بودم ولی به گمانم این را هم از امیر سی.جی (یکی از دوستان قشنگ من) در هنگامه‌ی رقص شمشادهای تیز آموخته بودم. پس جمله‌ی نخست را تکرار کردم بلکه جمله‌ی دوم هم بیاید. می‌خواستم بگویم «مستقیم می‌روی، می‌رسی به خیابان ولی‌عصر، می‌پیچی دست‌چپ، مستقیم می‌روی، می‌رسی به میدان ولی‌عصر، کمی بالاتر از میدان، کوچه‌ی انوری یا دست چپ است یا دست راست.» و ترجمه‌اش این شد:
- « سی مستر! گو استریت آن! می‌پیچی دست چپ! باز گو استریت آن! می‌رسی به میدون! باز هم گو استریت آن! انوری اَلِی!»
بعد انگشتم را آوردم پایین. کاغذ را گذاشتم کف دستش و دویدم به سمت هومن.
باد در بیدبن‌ها می‌پاشید. شب‌پرده ، ببخشید، شب‌پره رفته بود کجا؟ هومن می‌دانست و من به نصرت فکر می‌کردم؛ به لوح فشرده‌ی نصرت؛ به مکالمه به زبان انگلیسی. فضا همان‌طور مثل قبل بود. هومن شروع کرد به راه رفتن. من دنبالش شروع کردم به دویدن. هومن گفت: «اسکوئر»
گفتم :«ها؟»
گفت: «الاغ جون، میدون میشه اسکوئر!»
گفتم: «آهان. اسکوئر ... اسکیور... اسکیو... اسکوئیر»

سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 19:10 توسط مسعود ملک یاری
با یاد یار
نقد و نظریه معاصر ادبیات کودک
زیرساخت‌های نقد بومی(1) 


نقد روانکاوانه و ادبیات کودک

(بخش نخست)


{این مطلب در شماره 144-مهرماه کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است.}


حمیدا باسمجین
به اهتمام: پیتر هانت
ترجمه: مسعود ملک‌یاری


اشاره مترجم:
نقد بومی چیست؟ پدیده‌ای تکین و نوظهور است که تنها در حوزه‌های ویژه‌ای، برای نمونه معماری و سینما، کاربرد دارد؟ تجلی ناسیونالیسم افراطی در حوزه نقد است؟ تنها ریشه در فرهنگ بومی دارد و از هر ترجمه‌ای بی‌نیاز است؟ تلاش چند صد ساله‌ایست که هر بار در کوران حوادث عقیم مانده است؟ از این‌ها گذشته نسبت نقد بومی با دیگر انواع نقد ادبی چیست؟ در طول آن‌هاست یا در عرض‌شان؟ ادبیات کودک و نوجوان ایران چه نیازی به نقد بومی دارد؟
 پاسخ به این پرسش‌ها، زمان و مکان مناسب می‌طلبد. به ویژه که در نظریه ادبیات کودک ایران، چنان حفره عمیق و عریضی پدید آمده است که پاسخ شتابزده به پرسش‌های مذکور، شبیه ریختن مشتی خاک در این حفره عظیم به امید پر کردن آن است. از طرف دیگر تا زمانی که این تفاهم حاصل نشود که نقد بومی نمی‌تواند تکین و مستقل از دیگر انواع ادبی باشد، حتی قدمی هم برای پر کردن این حفره برداشته نخواهد شد. این سخن که هر فرهنگ باید مبتنی بر ارزش‌ها و سرنمون‌های خود به نقد آثار بپردازد، تا اندازه‌ای درست است ولی آن‌ها که با تمسک به این کلام و برای رفع و رجوع کم‌سوادی خود قصد انکار نیاز ادبیات کودک ایران را به ویژه در بخش نظریه و نقد، به نهضت ترجمه دارند، راه درستی را انتخاب نکرده‌اند. نقد بومی امری جدا از سایر انواع نقد ادبی نیست چرا که هیچ شیوه‌ای در نقد به تنهایی نمی‌تواند بازگوکننده تمام تفاسیر و جنبه‌های یک اثر ادبی ارزشمند باشد. پس این‌که برخی می‌گویند ما به نقد روانشناختی و فرمالیستی و ساختارگرایی و غیره در ادبیات کودک اعتقاد نداریم سخن حساب‌شده‌ای نیست.
بدیهی است که بدون شناخت انواع نقد ادبی در حوزه ادبیات کودک، آسیب‌شناسی آن‌ها، تبارشناسی کارکردشان در نقدهایی که منتقدان ایرانی بر آثار گوناگون نوشته‌اند (دست‌کم طی چهل سال اخیر) و تبیین دوباره آن‌ها بر اساس: الف) عاملیت کودک در ادبیات و استقلال ادبیات کودک از آموزه‌های سلیقه‌ای، ب) مفاهیم مشترک جهانی در عرصه مطالعات فرهنگی که ادبیات کودک هم بخشی از آن است و ج ) پدیده‌های فرهنگی روز ایران، هر تلاشی در جهت «ایجاد» و نه بازسازی نقد بومی محکوم به شکست خواهد بود. به همان دلیلی که هر کس بخواهد هواپیما را دوباره اختراع کند هم محکوم به شکست است و هم تمسخر، مگر این‌که هواپیمایش روی زمین بخزد و موتورش اسب درشکه باشد و کارش صاف کردن جاده!
 در مطالبی که بخش نخست آن در این شماره ارائه شده و به امید خدا باقی در شماره‌های بعد منتشر می‌شود، آن‌چه در گردآوری، تنظیم و ترجمه مطالب مد نظر بوده، کاربرد انواع نقد ادبی در ادبیات کودک جهان و اشاره به نمونه‌هایی از آن‌ها بوده است. در این مقالات فرض بر این است که خواننده دست‌کم از زمینه‌های تاریخی، اجتماعی و علمی انواع نقد ادبی اطلاعاتی دارد چرا که ذکر تاریخ نقد و ارائه پیش‌فرض‌ها نه در حوصله این نوشته هاست و نه کار این نشریه. هدف این جستار، پیدا کردن مختصات شفاف از انواع نقد ادبی برای کاربرد در نقد بومی است.
در ابتدا به سراغ نقد روانکاوانه رفته‌ایم چرا که ادبیات کودک بیش از هرچیزی بر قامت روانشناسی تکیه زده است. ولی در این شیوه همواره دو مشکل وجود داشته است؛ سینه‌چاکان روانشناسی و به خصوص مکتب روانکاوی، آن‌قدر در پشت بام نقد یک اثر، مجذوب و شیفته نظریات روانشناختی شده‌اند که سقوط کرده‌اند و اثر و در پی آن نویسنده را روان‌کاوی کرده‌اند تا نقد و ازسوی دیگر سواد نیم‌بند منتقدان ادبی در حوزه روان‌شناسی سبب شده تا آن‌ها نیز از این سوی بام افتاده و اثر ادبی را با چاشنی روان‌شناسی بدرقه کند و همان حرف‌های همیشگی را بزنند.
«این سوءاستفاده‌ها سبب شده است تا اعتماد به شیوه {نقد} روان‌شناختی به منزله ابزاری برای تحلیل ادبی بیش از پیش سلب شود. پژوهشگران و معلمان محافظه‌کار ادبیات که اغلب از اصطلاحاتی چون «اروتیسم مقعدی»، «نماد فالیک»، و «عقده ادیپ» جا می‌خورند و تشخیص‌های بالینی مشکلات ادبی (مثلاً تفسیر شخصیت هملت با برچسب «مورد جدی و هیستری همراه با ادواری‌خویی» - یعنی روان‌پریشیِ افسردگی شیدایی- گیج‌شان می‌کند، کلیه نقدهای روان‌شناختی را به‌جز نوع معمولی و عامه‌فهم آن مزخرفاتی فضل‌فروشانه دانسته و رد کرده‌اند. »
در ترجمه زیر تلاش شده تا از میان معادل‌های فارسی اصطلاحات مکتب روانکاوی، رایج‌‌ترین‌ها انتخاب شوند. در این راستا برای (id) معادل «نهاد»، برای (ego) «من»، برای (superego) «ابرمن»، برای(neurosis)«روان‌نژندی»، برای(analysand)«روانکاوی‌شونده»، و برای (Screen-memory) معادل «خاطرات حاجب» و... انتخاب شده‌اند.

نقد روانکاوانه در ادبیات کودک  

اشاره پیتر هانت:
اغلب مطالبی که درباره ادبیات کودک و نوجوان نوشته می‌شود، به طور تلویحی، یا بی‌پرده و آشکار با روان‌شناسی مخاطب، نویسنده و شخصیت‌های اصلی آثار آمیخته است. اگرچه همان‌طور که حمیدا باسمجین اشاره می‌کند، « این‌گونه نقدها، بیش‌تر وقت‌ها بر اساس دانش در حال گسترش و غیررسمی منتقد در زمینه روانشناسی نوشته می‌شوند، بدون آن‌که ارجاع واضحی به یک تئوری مشخص روانشناختی بدهند». این نوشته رهنمود روشنی به دست می‌دهد تا با نویسندگان و اندیشمندان اصلی در حوزه روان‌شناسی و نقد روانشناختی در ادبیات کودک، از فروید تا یونگ و لکان آشنا شویم. همچنین نشان می‌دهد که  این نظریات چه‌طور در آشکارسازی و حل مشکلات ادبیات کودک، کاربرد عملی دارد.
پیتر هانت

نقد روانکاوانه
از آن‌جا که کودک و کودکی، در بیش‌تر نظریات ادبی روانکاوانه از جایگاه والایی برخوردار هستند، به نظر می‌رسد که وجوه مشترک انتخابی میان ادبیات کودک و نقد روانشناختی، بسیار بیش‌تر از وجوه مشترک میان ادبیات و روانشناسی به طور کلی باشد. نظریه روانکاوی «بعد دوم و آشکاری را به متون ادبی افزود که شاید بتوان آن را مضمون ناآگاهانه اثر ‌نامید(هالند 1970:131)، ولی جابجایی‌ها میان نویسنده- متن – خواننده در اثر، ادبیات کودک را به خاطر مخاطب دوگانه آن یعنی بزرگسالان و کودکان، با مشکلاتی جدی مواجه کرد.
داستان کودکان در نگاه نخست به نظر ناممکن می‌آید چون بر این فرض استوار گشته که کودکی هست که می‌تواند مخاطب قرار گیرد، این در حالی است که در واقع داستان کودک، کودک را خارج از فرآیند ایجاد خود می‌بیند و وقیحانه می‌کوشد تا او را درگیر کند (رز 1984:2). نویسنده مستور، حتی در روایت اول شخص با یک کاراکتر اصلی کودک، در نقش جانشینی برای زمینه‌های بروز ارزش‌ها و روان‌رنجوری‌‌های فردی و جمعی کودک به صحنه می‌آید.
افزون بر این، وقتی از قرار معلوم روانکاو، معتبرترین خواننده- مفسرِ داستان‌هایی‌است که نویسنده – روانکاوی‌شونده، در دیالوگی روانکاوانه روایت‌کرده است، ممکن و یا تقریباً حتمی است که خواننده ادبیات بزرگ‌سال، مفسر قابل اطمینانی برای متن به حساب بیاید. وانگهی در ادبیات کودکان، خواننده پنهان به هیچ‌عنوان معتبر نیست و از این رو به آسان‌ترین شکل ممکن «به چنگ می‌آید». بنابراین خویشتن نویسنده تا حدودی آزادتر است و طی آن، در طراحی شیوه پرداخت متن و ایجاد روزنه‌هایی برای برآمدن معنای درونی اثر، کودک یا همان خواننده مستور را فراموش می‌کند. نویسنده می‌تواند بدون نگرانی از نگاه مو شکافانه و نقد روانشناختی بزرگسالان، آزادی سازنده‌ای‌ (درمانگری)‌ را تجربه کند.

ادامه مطلب
دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 21:25 توسط مسعود ملک یاری
امروز عصر، دوباره عمو شدم

پدر می‌فرمایند:

«... بی‌بته... الان باید بچه‌ی تو را می‌دیدیم»

و من تشکر می‌کنم و می‌روم در فرهنگ واژگان نگاه می‌کنم ببینم یک وقت حرف بد نزده باشند.

«هرگاه نوزادی به دنیا می‌آید، خداوند می‌گوید که هنوز از انسان ناامید نشده است...»

عالمی دارد این عموشدگی...

بروم در این سال اصلاح الگوی مصرف، یک زن بگیرم با یکی دو بچه.

یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 2:2 توسط مسعود ملک یاری
تگ ها:

بخشی از نمایش‌نامه Dutchman اثر امیری باراکا که سال گذشته ترجمه‌اش کرده بودم ولی همین‌طور  بلاتکلیفمانده بود. بالاخره ویرایشش تمام شد و به امید خدا متن کاملش در مجله بامداد منتشر خواهد شد.

امیری باراکا

برگردان: مسعود ملک‌یاری


{در دل تونل زیرزمینی شهر. بخار سوزان و چله‌ی تابستان، در بیرون. زیر زمین، مترو در دل انبوهی از اسطوره‌های جدید، پنهان است.

در آغاز صحنه، مردی روی نیمکت داخل واگن مترو با مجله‌ای در دست نشسته و گنگ و بی‌حالت به ورق‌های وارفته‌ی آن خیره شده است.  هرازگاهی از روی بی‌علاقگی نگاهی به پنجره‌ی سمت راست خود می‌اندازد. کورسوی نوری دیده می‌شود که با صدای سوتی از پشت شیشه همراه است.

مرد تنها نشسته است. در واقع نیمکتش تنها دیده می‌شود اگرچه بقیه واگن ساخته شده است که کامل به نظر برسد. ولی تنها نیمکت او نشان داده می‌شود. شاید برای یک مرتبه در آغاز نمایش صدای غرش بلند  و واقعی مترو را بشنویم. و می‌تواند در طول نمایش با شدت کمتری زیر برخی از گفتگوها هم تکرار شود.
پس از مدتی سرعت قطار کم می‌شود و در یکی از ایستگاه‌ها متوقف می‌شود. مرد با تنبلی سرش را بالا می‌آورد. صورت زنی را می‌بیند که از میان پنجره به او خیره شده است؛ وقتی زن متوجه نگاه مرد می‌شود، لبخندی پیش‌بینی شده می‌زند. ناخودآگاه، برای چند لحظه طرحی از لبخند روی چهره‌ی مرد شکل می‌بندد که بیش‌تر واکنشی ناخواسته و غریزی است. سپس نوعی خجالت‌زدگی و شرم پیش می‌آید و مرد رویش را برمی‌گرداند و با خجالت بیشتری دوباره به زن نگاه می‌کند ولی قطار حرکت خود را از سر گرفته و به نظر می‌رسد که چهره‌ی زن جا می‌ماند و مرد برمی‌گردد و از میان پنجره‌های دیگر به سکویی که محو می‌شود، نگاه می‌کند. مرد دوباره و با اطمینان و آرامش بیش‌تری لبخند می‌زند؛ شاید به این دلیل که خاطره‌ی خوشایندی از این دیدار کوتاه در ذهنش نقش بسته است. دوباره بی‌حالت و سست می‌شود.

صحنه نخست

قطار می‌غرد. چراغ‌ها از پشت پنجره سوسو می‌زنند.
 لولا از بخش عقبی واگن وارد می‌شود و زیر نور، لباس‌ها و سندل‌های تابستانی‌اش دیده می‌شود. داخل کیف توریش پر از کاغذ و کتاب و میوه و خرت و پرت‌های نامشخص است. عینک دودی به چشم زده و مدام آن را روی بینی‌اش بالا می‌دهد. زنی قدبلند، قلمی،  و زیباست با موهایی قرمز و بلند که تا کمرش پایین آمده‌اند و رژ لب تندی زده که به مذاق بعضی‌ها خوش می‌آید. با ظرافت سیبی در می‌آورد و گاز می‌زند و به طرف کلی حرکت می‌کند.
کنار صندلی کلی می‌ایستد و وارفته به دستگیره‌ای آویزان می‌شود ولی هنوز با دقت به خوردن سیب ادامه می‌دهد. کاملاً روشن است که می‌خواهد روی صندلی کناری کلی بنشیند و تنها منتظر است تا کلی پیش از نشستنش به او توجه کند.
کلی با همان حالت قبل نشسته است و به پشت جلد مجله‌اش نگا می‌کند و آرام مجله را جلو و عقب می‌برد که یک کار بامزه‌ای کرده باشد. سرانجام زن را می‌بیند که نزدیک او به دستگیره آویزان شده است، سرش را بالا می‌آورد و لبخند شیطنت‌آمیزی می‌زند.}
لولا: سلام
کلی: اُه، سلام، شمایید؟
لولا: می‌خوام بشینم... مشکلی نیست؟
کلی: خواهش می‌کنم.
لولا: {تاب می‌خورد و خودش را روی صندلی می‌اندازد، و طوری‌که انگار خیلی خسته باشد پاهایش را دراز می‌کند} اووف! خیلی سنگین شدم.
کلی: عجب. این‌طور به نظر نمیاد {کمی متعجب و شاید رسمی به پشت خم می‌شود و از پنجره فاصله می‌گیرد} به هرحال. {پنجه‌ی پایش را توی سندل تکان می‌دهد و پای راستش را روی زانوی چپش می‌اندازد تا هم کف سندلش را بهتر وارسی کند و هم پاشنه‌ی پایش را. برای لحظه‌ای طوری وانمود می‌کند که انگار نه کلی کنارش نشسته و نه چند لحظه پیش با او حرف زده است. کلی به مجله نگاه می‌کند و پس از آن به پنجره‌ی تاریک و در همین لحظه، لولا به سرعت به سمتش می‌چرخد.} شما از پشت پنجره به من زل نزده بودی؟
 کلی: {چرخی می‌زند و خودش را بیش‌تر جمع و جور می‌کند} بله؟
لولا : شما از پشت پنجره به من زل نزده بودی؟ ایستگاه قبلی؟
کلی: به شما زل زدم؟ منظورتون چیه؟
لولا: معنی زل زدن رو نمی‌دونین؟
کلی: شما رو از پشت پنجره دیدم... اگه معنیش همین باشه. اگر هم زل زدم حواسم نبوده. به گمونم شما از پشت پنجره به من زل زده بودین.
لولا: آره... زل زدم؛ ولی بعد از این‌که سرم رو برگردوندم و دیدم تو داری از پشت اون پنجره پر و پای منو دید می‌زنی.
کلی: واقعاً؟
لولا: واقعاً. به گمونم داشتین ول می‌گشتین و از روی بیکاری تن و بدن مردمو دید می‌زدین.
کلی: وای پسر. آره قبول دارم که داشتم به طرف شما نگاه می‌کردم ولی دیگه خیلی دارین شلوغش می‌کنین.
لولا: شاید.
کلی: زل زدن از پشت پنجره‌های مترو کار عجیب و غریبی‌ئه. خیلی جالب‌تر از دید زدن پرو پای مردم.
لولا: من هم برای همین از پشت پنجره نگاه می‌کردم... خب البته شما خیلی جلوتر رفتین. من حتی بهتون لبخند زدم.
کلی: آره، درسته.
لولا: حتی با این‌که مسیرم این‌طرفی نبود، سوار این قطار شدم، و همه‌ی واگن‌ها رو ... دنبالتون گشتم.
کلی: راس می‌گین؟ خیلی جالبه.
لولا: خیلی جالبه... خدای من، عجب خنگی هستی.
کلی: خیلی خب، متأسفم خانم آخه برای یه همچین گفتگویی آمادگی نداشتم.
لولا: نه، آمادگی نداشتی. پس آمادگی چی رو داشتی؟ {هسته‌های سیب را داخل یک دستمال کاغذی می‌پیچد و کف واگن می‌اندازد.}

کلی: {از حرف‌های لولا برداشت کاملاً سکسی کرده است. و با یک فکر تازه برای روبرو شدن با لولا بحث را ادامه می‌دهد} واسه‌ی هرچیزی آماده‌ام. تو چه‌طور؟
لولا: {شلیک خنده‌ای را سر می‌دهد و به طور ناگهانی قطع می‌کند} تو پیش خودت چی فکر می‌کنی؟
کلی: بله؟
لولا: به خیالت اومدم بلندت کنم که بریم هرجایی شد یه چرخی بزنیم و بعدش هم ترتیب منو بدی، ها؟
کلی: همچین آدمی به نظر میام؟
لولا: تو آدمی به نظر میای که داره زور می‌زنه ریش دربیاره. این دقیقاً همون چیزیه که به نظر میای. به نظر میاد با ننه و بابات تو نیوجرسی زندگی می‌کنی و زور می‌زنی که ریش در بیاری. آره. شبیه آدمایی هستی که شعر چینی می‌خونن و چای شیرین ولرم سر می‌کشن. {می‌خندد و پاهایش را تکان می‌دهد و جابجا می‌کند} شبیه مرده‌ای هستی که داره بیسکویت و لیموناد می‌خوره.
کلی: {خجالت زده سرش را به چپ و راست می‌برد و دنبال جواب خوبی می‌گردد ولی حرف‌های لولا حسابی گیجش کرده است... اگرچه در لحن خشن شهری صدای تیزش هنوز لرزشی احساس می‌شود} واقعاً؟ به نظر همه‌ی اینا میام؟
لولا: خب، نه همه‌اش. {آشکارا تلاش می‌کند تا حزن صدایش را پشت جدیتی پنهان کند} من خالی زیاد می‌بندم. { لبخند می‌زند} بهم کمک می‌کنه که دنیا رو کنترل کنم.
کلی: {نفس راحتی می‌کشد و خنده‌ی آزادتری سر می‌دهد} آره. موافقم.
لولا: ولی خیلی هم بی‌راه نرفتم، نه؟ نیوجرسی؟ چشمای هیض؟
کلی: چه‌طور یکهو به همه‌ی این‌ها پی بردی؟ ها؟ در واقع منظورم نیوجرسی... و حتی ریش‌ئه. ما قبلاً همو ندیدیم؟ وارن انرایت  رو می‌شناسی؟
لولا: وقتی ده سالت بوده می‌خواستی ترتیب خواهرت رو بدی. { کلی به شدت به پشت صندلی فشار می‌آورد، چشم‌هایش گرد شده است، هنوز سعی می‌کند که گیج به نظر برسد} ولی من چند هفته پیش از عهده‌اش براومدم. { دوباره می‌زند زیر خنده}
کلی: چی داری می‌گی؟ وارن این مزخرفاتو بهت گفته؟  از دوستای جورجیایی‌اش هستی؟
لولا: گفتم که خالی زیاد می‌بندم. من نه خواهرت رو می‌شناسم نه وارن انرایت رو.
کلی: یعنی می‌خوای بگی از روی هوا همین‌طوری این چیزا رو پروندی؟
لولا: وارن انرایت یه پسر سیاه‌برزنگی دیلاق و قناس‌ئه‌ با ته لهجه‌ی مسخره‌ی انگلیسی؟
کلی: می‌دونستم که می‌شناسی‌اش.
لولا: ولی نمی‌شناسم. من فقط حدس زدم شاید کسی رو توی این مایه‌ها بشناسی.{می‌خندد}
کلی: آره. آره
لولا: احتمالاً همین الان هم داری می‌ری خونه‌ی اون.
کلی: درسته.
لولا: { دستش را نزدیک زانوی کلی می‌برد و از آن‌جا تا رانش بالا می‌کشد و دوباره این کار را تکرار می‌کند، صورتش را به صورت او نزدیک می‌کند و شاید با وقار بیشتری به خنده ادامه می‌دهد} ای خنگ، خنگ، خنگ. شرط می‌بندم فکر می‌کنی خیلی باحال‌ام.
کلی: آره. خیلی باحالی.
لولا: الان تحریکت کردم؟
کلی: آره . دوست نداشتی این کارو بکنی؟
لولا: از کجا بدونم؟ { دستش را آرام پس می‌کشد و داخل کیفش می‌کند و یک سیب در می‌آورد} می‌خوای؟
کلی: آره.
لولا: { یک سیب برای خودش در می‌آورد} همیشه باهم سیب خوردن اولین مرحله است. یا قدم زدن آخر هفته تو خیابون هفتم محله‌ی کافه‌های زیرزمینی. { یک گاز می‌زند و نخدی می‌خندد و نگاهی به کلی می‌اندازد و با ولنگاری خاصی حرف می‌زند} تو رو میشه گرفتارت کرد... پسر! بیا قاطی شیم. هوم‌م‌م. {با جدیتی ساختگی} دوست داری با من قاطی شی، جناب آقا؟
کلی: {‌سعی می‌کند تا مثل لولا راحت باشد. سرخوشانه به سیب گاز می‌زند} صد در صد. چرا که نه؟ با زن خوشگلی مثل تو. مگه مغز خر خورده باشم که نخوام.
لولا: و شرط می‌بندم که می‌دونی داری چی می‌گی { با قدری خشونت مچ دست او را می‌گیرد و کلی نمی‌تواند سیب بخورد، مچ دستش را می‌فشارد} شرط می‌بندم از بابت چیزهایی که هرکس ازت می‌خواد خیالت راحت‌ئه... نه؟ {‌مچ دستش را محکم‌تر می‌فشارد} درسته؟
کلی: آره، درسته... وای زورت خیلی زیاده، می‌دونستی؟ باید یه خانوم کشتی‌گیری، چیزی باشی، هان؟
لولا: اشکالش کجاست که یه خانوم کشتی‌گیر باشه؟ و جواب هم نده! چون چیزی نمی‌دونی. نه؟ {طعنه‌آمیز} جهت اطلاع بگم توی نیوجرسی حتی یه دونه زن کشتی‌گیر هم نیستش. جهت اطلاع گفتم.
کلی: راستی تو هنوز نگفتی از کجا این همه چیز درباره‌ام می‌دونی.
لولا: گفتم که، هیچی راجع به تو نمی‌دونم... تو از تیپ آدمای تابلویی.
کلی: واقعاً؟
لولا: یا دست‌کم، من امثال تو و اون رفیق قناس انگلیسیت رو خوب می‌شناسم .

شنبه سی ام آبان 1388ساعت 3:25 توسط مسعود ملک یاری








سلام عبداله
حالت خوبه؟ قبل از هرچیزی لازم است بگویم من می‌دانم که اسم اصلی تو چستر فیلد است و برای همین هم هست که درازآویز زینتی به گردنت می‌اندازی. چون بریتیش و شرابخواری. حالا هی برو به همه بگو اسمت عبداله است. مثلاً فکر کردی هومن رفته اسمش را گذاشته سیکِ هندی کسی نمی‌‌فهمد اسمش چه بوده قبلاً؟ یا امیر سی. جی را می‌شناسی؟ نمی‌شناسی؟
بگذریم.

عبداله من برایت شعر گفته‌ام:


الا ای مرغ آشفته نکن هی
خودت را آش و لاش و شهره‌ی شهر
بیا پتروس شده، در کار سولاخ
به انگشتی فرو، در مدخل بحر
دندون دندونم کن (2 بار)

یکی بدجور دستان کجی داشت
یکی خاشاک‌وش، تا حلق، پر«چیز»
همان مغ‌بچه، کاری کرد با این
که رأیش «چیز» گشت و پتروسش نیز!
بیا بپریم تو صندوق (چندبار)

شنیدستم که تو هم «چیز» گفتی
شدی خاشاک افغان، پتروس شرق
بیا برگرد زین راه خطرناک
بیا این سیم، این هم پریز برق
بازم بپریم تو صندوق (حال داد)


خب بسه. حالا نامه
عبداله! چرا می‌گویی تفلب شده؟ حتماً باید بگیرم بهت صحبت کنم که بفهمی تقلب نشده؟ مگر همه جهان به خصوص سرور رئیس‌جمهورهای جهان، آن برنامه‌ریز، آن اداره‌کننده، آن محبوب دل‌ها، به کرزای تبریک نگفت؟ حالا تو با آن درازآویز زینتی آمده‌ای چی می‌گویی؟ بدم مرآتی باهات مصاحبه کنه؟ بدم قبلش باهات مصاحبه کنن؟ بدم قبل از مصاحبه باهات صحبت کنن؟ بدم موقع صحبت باهات نوشابه؟ پتروس بازی در میاری؟ همون کاری رو باهات بکنم که پتروس با سوراخ دیوار شلم‌رود کرد؟ عبداله!  بگم به همه که اسم واقعیت چیه؟ به هومن بگم اسم واقعیتو بذاره تو فیس بوک سکه یه پول شی؟ درازآویز! شرابخوار! اینترنت! منگول!  کجکی!
شنیده‌ام چند روز مانده به انتخابات و شما افتادی دنبال حذف وزیر و وکیل و این و اون. خب نکن آقاجان من. خسته می‌شی صبح انتخابات خواب می‌مونی، حامد اول می‌شه، بعد هی می‌شینی پشت سر این و اون حرف می‌زنی که آی مردم پتروس  رو کشتن! آی بیاین که تقلب شده! جای این کارا برو صندوق‌ها را پر کن! برو یه کاری بکن.

حالا شعر:
(هرآن‌چه سهم من از این شعر است را به امیر سی.جی تقدیم می‌کنم)

گفته بودم به تو من، من به تو گفتم از جلو
تو به من هیچ نگفتی، به که گفتی از عقب؟
شریان شتکانت، همه خاشاک نبود
از جلو «چیز» نگو تا نره چیزی از عقب
تو همه خار مغیلان به غم پتروس زارت
نتپاندی، نتکاندی، نَسِپُختی از عقب
هومنا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نوشابه نَسُفتی از عقب


سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:6 توسط مسعود ملک یاری

نگاهی به «فرزندان هورین»

آخرین اثر منتشر شده‌‌ی جی. آر. آر. تالکین

{این مقاله در شماره 144/مهر کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است}


گردآوری  و ترجمه:

مسعود ملک‌یاری

Narn I chin Hurin: the tale the children of Hurin
نویسنده: جی. آر. آر. تالکین
ویراستار: کریستوفر تالکین
طراح جلد: آلن لی
کشور: انگلستان
زبان: انگلیسی
ژانر: فانتزی والا
ناشران : هارپر کالینز (در بریتانیا)
هاوتن میفلین (در امریکا)
تاریخ انتشار: آوریل 2007
ISBN 0618894640
ISBN 978-0618894642


ترجمه فارسی:
فرزندان هورین (به پیوست حدیث تور و آمدن او به گوندولین)
نویسنده: جی. آر. آر. تالکین
مترجم: رضا علیزاده
سید ابراهیم تقوی
ناشر: انتشارات روزنه
نوبت چاپ: اول، 1388
تعداد صفحات: 432
تیراژ: 2000 نسخه
شابک: 0-292-334-964-978





اشاره:

جک زایپس  در کتاب «سنت بزرگ قصه‌های پریان: از استراپارولا و بازیله تا برادران گریم» سخنی از تالکین درباره کارکرد فانتزی نقل می‌کند:
 « تالکین در مقاله خود «یادداشتی بر قصه‌های پری‌وار» عبارتی سودمند برای درک تسلط پرقدرتی که ادبیات فانتاستیک بر خوانندگان خود دارد مطرح می‌کند. عبارت eucatastrophe (یا پایان خوشِ) تالکین، لذت و «تسلی» ناشی از گره‌گشایی خودکفا – و اغلب شاد- هر فانتزی موفقی را شرح می‌دهد. او بیان می‌کند که « این نشانه یک داستان پری‌وار خوب است، نشانه یکی از بهترین و کاملترین انواع آن که اگرچه رخدادهایش بی‌حساب و کتاب اند، و هرچند فانتاستیک یا ماجراهایش هولناک‌اند، اما می‌تواند با «شوکی» که با خود همراه دارد، و آن را به بچه‌ها یا کسانی که به آن گوش می‌دهند منتقل می‌کند، نفس‌ها را در سینه حبس کرده، دل‌ها را به تاپ و توپ بیاندازد تا آن‌جا که نزدیک است قلب در سینه منفجر شود. فانتزی همان‌قدر مطلوب است که هر شکلی از هنر و ارزش یگانه‌ای با آن‌ها دارد. »
این سخن می‌تواند دروازه راهنمایی باشد برای پی بردن به تلقی تالکین از ادبیات فانتاستیک و هدفی که او از نوشتن حماسه‌های نوین و مدرن خود در سر داشته است. دروازه ورود به دنیای تالکین که هم اسطوره‌شناس است و هم نویسنده؛ هم از ساختار حماسه‌های کهنی چون ترانه نیبلونگن، شاهنامه و مرگ مارکو کرالیویچ با خبر است و هم رگ خواب خواننده هیجان‌زده معاصر را در دست دارد. البته در ایران چون هنوز بسیاری تالکین را با آن فیلم‌های هالیوودی و {نسبت به خود رمان‌ها} کم‌مایه می‌شناسند، خیلی دور از ذهن نیست اگر نام تالکین را بیاوری و طرفت او را با رولینگ و آر.آر استاین داخل یک طبقه بگذارد.
به هر حال فرزندان هورین، رمان حماسی فانتاستیکی است که حسن ختامی بر قصه‌های تالکین به حساب می‌آید. نخستین نسخه کتاب را تالکین در دهه‌ی 1910 نوشت و هرچند طی سال‌های پس از آن بارها و بارها بازنویسیش کرد ولی هرگز نتوانست تا پیش از مرگ خود در سال 1973 منتشرش کند. پسرش کریستوفر  تالکین با تلاش برای ادامه‌ کار با روایتی شبیه و همساز روایت پدر، دست‌نویس‌های او را ویرایش و تکمیل کرد و در سال 2007 به عنوان اثری مستقل به چاپ رساند. این اثر امسال با ترجمه رضا علیزاده و سید ابراهیم تقوی توسط انتشارات روزنه منتشر شده است.
فرزندان هورین در آوریل 2007 توسط انتشارات هارپر کالینز  در بریتانیا و کانادا و هاوتن میفلین  در امریکا منتشر شد. آلن لی  طراح و تصویرگر آثار پیشین تالکین ( هابیت و ارباب حلقه‌ها) جلد و تصاویر داخل این کتاب را به خوبی طراحی کرده است. کریستوفر هم مقاله و ضمایمی در باب فرگشت و تحول قصه، الواح تبارشناسانه گوناگون و بازسازی نقشه بلریاند  نوشته است.


تالکین بارها خاطر نشان ساخته بود که قصد داشته تا رویدادگاه داستانش را جایی به‌روی زمین در هزاران سال پیش نشان دهد ، هرچند همخوانی جغرافیایی و تاریخی با جهان واقعی نابسنده به نظر آید. در آثار او انسان‌ها و موجودات انسان‌واره‌ و الف ‌ها، دورف‌ ها و اورک  ها به خوبی موجودات ورجاوندی چون مایار و والار در اراضی سرزمین میانه سکنی می‌گزینند. داستان بر انسانی از خاندان هادور  یعنی تورین تورامبار (ارباب تقدیر) و خواهرش نیه‌نیل نی‌نیل (دوشیزه اشک‌ها) متمرکز می‌شود؛ کسانی که در پی پدر نفرین‌شده‌شان هورین ، توسط ارباب تاریکی‌ها مورگوت  طلسم شده‌اند. زمان رویدادهای این قصه به بیش از 6500 سال پیش از جنگ حلقه برمی‌گردد. تالکین در نامه‌ای طولانی که سه سال پیش از انتشار یاران حلقه در تشریح اثر خود نوشت، در فرازی که بسیار نقل شده است، از بلندپروازی‌های اولیه‌اش می‌گوید:
«روزی روزگاری (که از آن زمان تا کنون تاج از سرم افتاده) قصد داشتم پیکره‌ای از افسانه‌های کم و بیش مرتبط با یکدیگر بسازم، از افسانه‌های بزرگ کیهان‌آفرینی گرفته تا چیزهایی در سطح قصه‌های رمانتیک پریان- تا، آن‌که بزرگ‌تر است بر پایه آن‌که کوچک‌تر است و مرتبط با زمین بنا شود و آن که کوچک‌تر است شکوه‌اش را از پس‌زمینه وسیع بگیرد... می‌خواستم تعدادی از این قصه‌های بزرگ را به طور کامل نقل کنم، و بسیاری را در حد طرح داستانی باقی بگذارم.  »

پیش‌زمینه‌های داستان
آدام تالکین نوه جی‌. آر. آر تالکین در مورد این اثر می‌نویسد:
«فرزندان هورین خواننده را به دورانی پیش از زمان ارباب حلقه‌ها می‌برد، به دورانی از سرزمین میانه که هنوز نشانی از هابیت‌ها نیست، به زمانی که هنوز دشمن بزرگ مورگوت، والاری منحرف بود و سائورون فقط مباشر او بود. این رمانس حماسی قصه انسانی به نام هورین و سرنوشت غم‌انگیز خانواده او است. هورین زهره مبارزه با مورگوت را دارد و قصه با سفر پسرش تورین تورامبار به سرزمین گمشده بلریاند ادامه می‌یابد...»
تاریخ و تبار کاراکترهای اصلی قصه در همان جملات نخستین مطرح می‌شوند، و زمینه قصه نیز بر اساس فصل‌هایی از سیلماریلیون  {اثر دیگر تالکین} بنا شده است. داستان از 500 سال پیش از ماجرای اصلی کتاب آغاز می‌شود، زمانی که مورگوت، این موجود روحانی جاودان که به قالب جسم درآمده است، قدرت‌های فراطبیعی شگرف و نخستین نیروی شیطانی را تصاحب کرده، از وادی ورجاوند، والینور می‌گریزد و به شمال غربی سرزمین میانه می‌رود. او می‌کوشد تا از دژ مستحکم خود آنگباند ، کنترل تمام سرزمین میانه را به دست بگیرد و جنگی را با الف‌های ساکن در سرزمین بلریاند به راه می‌اندازد.
هرچند الف‌ها از حمله او جان سالم به در می‌برند و بخش وسیعی


ادامه مطلب
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:14 توسط مسعود ملک یاری
نگاهی به آثار
لئونارد لیونی
{این مطلب در شماره 143/ شهریور  کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است.}


تألیف و ترجمه: مسعود ملک‌یاری

اشاره مترجم:
لئونارد لیونی  نویسنده‌/ تصویرگر هلندی امریکایی داستان‌های کودکان، همچنین خالق خواندنی‌های غیرداستانی و کتاب‌های مصور فراوانی برای کودکان است. شاید ترجمه‌ آثارش به زبان فارسی، نام او را در میان اهالی ادبیات کودک و نوجوان ایران نیز به نامی آشنا تبدیل کرده باشد. یکی  از نخستین ترجمه‌‌ها از آثار او به فارسی را رضی هیرمندی انجام داده که کانون پرورش فکری کودکان در سال 1361 با عنوان کرم اندازه‌گیر  منتشر کرده است. بعد از آن مترجمان و ناشران دیگری هم به سراغ این نویسنده تصویرگر رفته‌اند؛ از جمله مصطفی رحماندوست با محراب قلم (سال68)، سیدمهدی شجاعی با مرکز نشر فرهنگی رجاء (سال69) آرش مقصودی با نشر خانه آفتاب(سال 69)، رضا فرهنگ با دفتر نشر فرهنگ اسلامی (سال73)، مینو مروارید با بنیاد پژوهش‌های اسلامی(سال86) و غیره. تا کنون بیش از چهل عنوان از کتاب‌های لیونی در ایران منتشر شده‌اند که البته برخی با ترجمه مجدد و برخی با ویرایش جدید به بازار آمده‌اند. نشر نوید شیراز هم امسال با قلم مترجم نام آشنای کودک و نوجوان، خانم طاهره آدینه‌پور، آثاری از لیونی را همچون «این مال من است! آن مال من است!»، «بزرگ‌ترین خانه دنیا»، «تخم مرغ عجیب و غریب»، «چه کسی گل‌ها را رنگ می‌کند؟»، «روی‍ای‌ م‍وش‌ ک‍وچ‍ول‍و{متیو}»، «ف‍ردری‍ک» و «ماهی، ماهی است»، منتشر کرده است.
آن‌چه در ادامه می‌خوانید، ترجمه‌ی بخشی از کتاب «مروری بر  ادبیات کودک ونوجوان جهان، ج 71 » است که مقالات و نقدهای متفاوت و کم و بیش ارزشمندی درباره نویسندگان کودک و نوجوان جهان را در خود جای داده است.



مقدمه:

لئونارد لیونی را به خاطر پرکاری در خلق کتاب‌های مصور کودکان می‌شناسند؛ کتاب‌هایی که به طرز نامحسوسی حاوی درس‌های اخلاقی است و به موضوعاتی چون سرکشی، حقیقت، فردیت، پشتکار و چاره‌اندیشی می‌پردازند. آثار لیونی اغلب با ارجاع خواننده به قصه‌های حیوانات (فابل‌ها)، چنان آهنگ پرجوش و خروشی دارند که هم بچه‌ها را جذب می‌کنند و هم بزرگ‌ترها را. او در سال 1964 می‌نویسد:« در واقع اعتقاد دارم که یک کتاب خوب کودک می‌بایست برای تمام آدم‌هایی که هنوز به کل لذت بردن و شگفت‌زدگی طبیعی در زندگی را از خاطر نبرده‌اند، خواندنی باشد.» لسلی اس. پاتس  در فرهنگ زندگینامه‌ها‌ی ادبی، می‌گوید: «لیونی به خاطر استفاده از جهان دست‌نخورده طبیعت، و در واقع به خاطر تصاویرسازی‌ها و کولاژ‌هایی که هم غنای تصویری دارند و هم به لحاظ اقتصادی مقرون به صرفه‌اند، و شکل و قالب و ترکیبی ساده و صمیمی دارند مورد تحسین و تمجید قرار گرفته است. » پاتس ادامه می‌دهد:« او بازمانده‌ی نسل هنرمندانی است که نیروی فراوانی را برای خلق تصاویری به کار می‌برند که قصه را با جادو، ظرافت و گیرایی روایت می‌کنند.»

مروری بر زندگی لیونی
لیونی در 5 می 1910 در آمستردام هلند متولد شد. او پسر لوییز و الیزابت گروسو لیونی بود. لیونی در همان اوایل زندگیش مصمم شد که در بزرگسالی هنرمند شود. او راهش را با مطالعه‌ی آثار هنرمندان نامی در موزه‌های محلی آغاز کرد، و همزمان با طی دوران مطالعاتی و آموزشی خود، در طراحی به خصوص طراحی از طبیعت هم چیره‌دست شد. لیونی از سال 1928 تا 1930 در دانشگاه زوریخ تحصیل کرد و بلافاصله دفتر تبلیغاتی خودش را به راه انداخت و آثار خود را به معرض نمایش و فروش گذاشت. لیونی تحصیلاتش را ادامه داد و در سال 1935 موفق به اخذ مدرک دکترا در رشته‌ی اقتصاد از دانشگاه جنوای ایتالیا شد.
لیونی با مهاجرت به آمریکا در سال 1939 ، به سرعت خود را به عنوان مدیرهنری، نقاش، روزنامه‌نگار، و محقق بااستعدادی مطرح کرد. بیش‌تر کارهای لیونی تا سال 1959 بر طراحی گرافیک و نقاشی متمرکز بود، و در همین سال نخستین کتاب مصور او برای کودکان منتشر شد. «آبی کوچولو و زرد کوچولو » که لیونی بر اساس سفری با قطار برای سرگرمی نوه‌اش نوشته بود، مسیر زندگی لیونی را تغییر داد و او را به عنوان نویسنده و تصویرگر موفق و مستعد کتاب‌های کودکان معرفی کرد. از میان کارهای لیونی برخی از آن‌ها مانند «کرم اندازه‌گیر »، «سوئیمی »، «الکساندر و موش کوکی»، «کورنلیوس » و چند اثر دیگر جوایز فراوانی را در عرصه‌ی ادبیات کودک به خود اختصاص داده‌اند. طی دهه‌‌های اخیر، لیونی به یک نویسنده/تصویرگر برنده تبدیل شده است و اغلب برای یک عنوان کتاب دو جایزه می‌برد. لیونی در سال 1959 جایزه بهترین تصویرگر نیویورک تایمز را برای نخستین کارش؛ آبی کوچولو و زرد کوچولو از آن خود کرد. این جایزه در سال‌های 1967 برای سوئیمی و 1968 برای فردریک هم نصیب او شد. همچنین شورای جایزه کتاب یادبود کالدکت هم چندین بار به خاطر موش اندازه‌گیر، سوئیمی، فردریک، الکساندر و موش کوکی از او تقدیر کرده است. این کتاب‌ها به علاوه ماهی ماهی است (1970) جایزه انجمن کتابخانه امریکا را به خود اختصاص دادند و مرکز جرج جی. استون برای کتاب‌های کودکان، در سال 1976 به لیونی به خاطر مجموعه آثارش جایزه‌ای اهدا کرد.
لیونی درباره‌ی کتاب‌های خودش می‌نویسد:«راستش را بخواهید کتاب‌هایم را در واقع برای بچه‌ها کار نمی‌کنم، مخاطب این کتاب‌ها بخشی از خود ما هستیم، خود من و دوستانم و آن‌هایی که هرگز تغییر نکرده و هنوز کودک‌اند.»


نگاهی به آثار برجسته لئو لیونی
نخستین هدف لیونی در کارهایش «ایجاد چنان پیوند منسجمی میان فرم و محتوا است که حتی برای نزدیک‌ترین و صمیمی‌‌ترین روابط میان افراد متفاوت هم قابل دسترسی نیست.» نخستین قدم وی برای رسیدن به چنین هدفی، «آبی کوچولو و زرد کوچولو» بود. این اثر را بسیاری از منتقدان ادبیات کودک در نوع خود کم‌نظیر توصیف کرده‌اند. داستان این کتاب مصور، ماجرای دو دایره‌ رنگی است، یکی آبی و یکی زرد که دوستان خوبی هستند. یک روز این دو دوست همدیگر را در آغوش می‌گیرند و دایره‌ای سبز رنگ را شکل می‌دهند. ولی طولی نمی‌کشد که با مخالفت پدر و مادرها و نپذیرفتن این پیوند متفاوت، دو دوست به کلی از ترکیب‌شان نومید می‌شوند. سرخوردگی و دلزدگی آن‌ها ادامه می‌یابد تا جایی که آن دو موفق می‌شوند راهی برای برگشتن به رنگ‌های اصلی‌شان بیابند. «آبی کوچولو و زرد کوچولو»‌ نقدهای تمجیدآمیز فراوانی را به خاطر استفاده‌ی خلاقانه از کولاژ تکه کاغذها در تصویرسازی و داستان جذابش در مورد تغییر، رفاقت، و عشق در پی داشت. این اثر به طور همزمان هم به خاطر رویکرد خلاقانه‌اش به موضوعات اجتماعی مورد تمجید واقع شد و هم به خاطر نمایش تئوری رنگ‌ها مورد ستایش قرار گرفت.
دومین کتاب لیونی،کرم  اندازه‌گیر، هم توانست افکار عمومی و نظر منتقدان را به خود جلب کند. این فابل لیونی تدابیر نامرسوم کرمی را شرح می‌دهد که می‌خواهد از دست یک بلبل فرار کند و خوراک او نشود. او به پرنده پیشنهاد می‌دهد که پاها و دم و باقی اعضای بدنش را اندازه‌گیری کند. هنگامی که این توافق انجام می‌شود و کار کرم به پایان می‌رسد، مشکل اصلی پیش می‌آید؛ بلبل از کرم می‌خواهد که طول صدایش را  اندازه بگیرد. این قصه نشان می‌دهد که چه‌طور یک کرم با استفاده از عقل و تیزهوشی جان خود را نجات می‌دهد. لیونی تصاویر این کتاب را هم با استفاده از کولاژ تکه‌های کاغذ تهیه کرد که خیلی زود به عنوان سبک کاری و به اصطلاح اثر انگشتش مطرح شد.
به فاصله کوتاهی بعد از کرم اندازه‌گیر ، لیونی اثر دیگری منتشر کرد که منتقدان را هم به اندازه خوانندگان تحت تأثیر قرار داد. سوئیمی داستان یک ماهی است که برادر خواهرهایش را در جریان حمله یک صیاد از دست می‌دهد و راهی خردمندانه برای فرار از آن آب‌های پرخطر پیدا می‌کند. او بعد از پیدا کردن یک مدرسه دیگر برای ماهیان، می‌کوشد گروهی از ماهی‌ها را مجاب کند که در کنار هم به شکل یک ماهی بزرگ به صیاد حمله کنند و او را بترسانند. بسیاری بر این باورند که این داستان در لفافه تدابیر سیاسی ویژه‌ای پیچیده شده که لیونی در آن زمان به آن‌ها گرایش داشته است. در کتاب سوئیمی، تکنیک تصویرگری لیونی به طور معنی‌داری از کولاژ بریده‌های کاغذ، به تصاویر لایه لایه با خطوط نامشخص آبرنگ تغییر می‌کند.
در سال 1967، چهارسال پس از انتشار سوئیمی ، کتاب جدید لیونی با عنوان فردریک  که بنا به نظر بسیاری، موفق‌ترین کار اوست، منتشر می‌شود. قصه فردریک، ماجرای موش جوانی است که به جای ذخیره کردن غذا برای زمستان، بیشتر اوقات زیر آفتاب تابستان لم می‌دهد و به خیال‌پردازی و قصه‌گویی درباره زیبایی تابستان و تفریح و لذت می‌پردازد. هم‌نوعانش در آغاز او را دست می‌اندازند، ولی وقتی آن‌ها تمام طول زمستان را در انتظار هوای گرم و آفتاب درخشان تابستان سپری می‌کنند، فردریک احترام موش‌های هم‌نوعش را با ترفندی به دست می‌آورد؛ در همین دوران سخت است که فردریک موفق می‌شود موش‌های هم‌نوعش را سرگرم کند و سرحال‌شان بیاورد. در واقع یک بار دیگر شیفتگی فردریک نسبت به توصیف جهان طبیعت و رضایت او به خاطر هنرمندی در قصه‌گویی و اعجاز قدرت هنر به موضوع جذاب داستان تبدیل می‌شود.
کتاب دیگر لیونی با عنوان

ادامه مطلب
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 21:3 توسط مسعود ملک یاری


سلام آقای 20:30. حالت خوبه؟
پیش از هرچیز بگویم که من خس و خاشاک ندارم، حماسه‌ی میلیونی هستم، احمدی‌نژاد 64 درصد رأی آورده تا چشم موسوی دربیاید، کلاً در جهان 3 تا ترانه موسوی داریم که اسم دو تای‌شان اصلاً ترانه نیست، حشمت است و اسم یکی‌شان هم که رفته کانادا شده مری. همسایه‌ی هومن‌اینا هم که ادعا می‌کند اسمش ترانه است دروغ می‌گوید، من رفتم تحقیق کردم دیدم وقتی می‌خواهند از اتوبوس پیاده شوند، شوهرش از ته اتوبوس داد می‌زند: «ننه اصغر پیاده شدی؟» مطلب دیگری هم که در این مقدمه می‌خواستم بگویم این است که من خودم تا همین ده سال پیش همکارتان بودم، حتی یک‌بار شبکه شیش! نشانم داد؛ دو هفته‌ای از زلزله‌ی بم می‌گذشت و من آن‌قدر جنازه دیده بودم که دلم خون بود، آمدم تهران آدم زنده ببینم، اتفاقاً خبرنگاران تلویزیون در میدان ونک جلویم را گرفتند و پرسیدند:«نظر شما در مورد عملکرد مسئولین در زلزله‌ی بم خوبه نه؟ متشکریم» و گفتند مثل این‌که قبل از پخش دوبله می‌شود و نقش من را چین. خین می‌گوید و نیازی به صدای من ندارند. من هم رفتن‌شان را با چشمانی پر از اشک نگاه کردم و به این فکر کردم که برگردم یک ماهی بم بمانم بهتر است. ببخشید 20:30! مقدمه‌ام خیلی طولانی شد. آخر من آن‌قدر (در حد تیم ملی) به شما و خانواده‌تان علاقه‌مندم که نمی‌دانی. 


برویم سر اصل مطلب!
 در روزنامه‌ی معروفی طنز بسیار دلفزایی منتشر شده بود که در آن نوشته بودند هرکس می‌خواهد مرده‌اش زنده شود، برود به موسوی و کروبی بگوید، چند روز بعد معلوم می‌شود زنده است! ها ها ها. (مکث) ها ها ها (مکث). واقعاً می‌بینی. من این طنزها را می‌پسندم. زده تمام خاشاکی‌ها را نابود کرده. خنده امان نمی‌دهد به آدم چه برسد به هومن.
حالا از خنده که بگذریم. من نشستم فکر کردم (آخه ایستاده نمی‌تونم فکر کنم، پانی (اسم قورباغه است) دوست نداره) دیدم در واقعیت و بطن اجتماع، وقتی وارد لایه لایه، دقت کن؛ لایه لایه‌ی طبقات و کاست‌های سوشال یا همان اجتماع می‌شویم، با این پرابلم مواجه می‌گردیم که خس و خاش‌ها همگی یا صهیونیست هستند یا دست کم بریتیش. امثال کروبی و موسوی هم که یا مثل خاتمی با سورس یک روابطی دارند بدجور، یا بعداً رابطه خواهند داشت ناجور!
این وسط (منظورم وسط پرابلم است) نقش تو ای 20:30، ای مهربان، ای صداقت‌پیشه، بسیار در نشان دادن چیزهای پنهان مهم است. اصلاً یک 20:30 داریم و یک چیزهای پنهان که همه باید بدانند، که همه باید مطلع شوند، که همه باید آگاه شوند، که همه باید باخبر شوند، که همه باید بفهمند، که همه باید ببینند، که همه باید حس کنند، که همه باید همه باید. پس نتیجه می‌گیریم که
مرگ بر آمریکا! خاک بر سر صهیونیست! لعنت بر پدر بریتیش! و درود بر هوگو! زنده‌باد چینگ چانگ شومبولونگ (اسم کوچیک چین است!) فدای ودود،وودود پوتین! و باقی برو بچ تیم ملی (راستی اسم رئیس قبیله‌ي قمر و توگور چی بود؟) همون! درود!


20:30 جان!
با همه‌ی این حرف‌ها، من این نامه را نوشتم که از تو درخواستی بکنم؛ که از تو بخواهم:

یا منو ببر به خونتون      یا بیا به خونه‌ی ما
                                              فتانه

من از تو می‌خواهم که اولاً سلام من را به جومونگ برسانی، ثانیاً به سوسانو هم برسانی، ثالثاً  بیش‌تر توضیح بده! یعنی کلاً تعارف نکن! بگو. ملاحظه‌ی هیچ‌کس را نکن. تو مگه تعارف داری؟ بی‌پرده بگو؟ اصلاً پرده چه معنا داره در این وضعیت؟ تو این شلوغی کی به پرده اهمیت می‌ده؟ تو محکم‌تر بی‌پرده باش! اصلاً چرا شبکه نمی‌زنی؟ بزن! جا دارد! یادت می‌آید وقتی کوچولو بودی، تلویزیون 2 تا شبکه داشت و شبکه‌ی یک، ساعت دو بعدازظهر، قبل از شروع برنامه‌ها عکس گمشده‌ها را نشان می‌داد؟ خب حالا این همه گمشده هست. یک شیکه بزن، بگو موسوی و کروبی و خاتمی و سورس و اوباما و صهیونیست کجا بردن این گمشده‌ها را؟ ما حرف‌های تو را باور می‌کنیم. بگو! به قول شاعر:

راست‌های راست را تو راست کن (یعنی همان چیزهای پنهان را آشکاره بنما)
ما ز راست تو، راست‌تر می‌شویم (یعنی بعدش که آشکارا نماییدی، حالا بیا ما رو ببین)
 

 

جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:15 توسط مسعود ملک یاری