تبليغاتX
مک پک دونده

آپتین جان عمو روزگار از شما مبارک باشد.

این روزهای عمویت خراب است. دلش می خواهد هر روز صبح مثل آن آدینه‌ای باشد که آمدی بیدارش کردی. ایستادی چند دقیقه‌ای. بیدار بودم. انگشت به دهان نگاهم می‌کردی که:«این سیبیلوهه کیه؟»

قربانت شوم.

نیامدم چون با این دل تکه پاره که نمی‌شود بغلت کرد. تو هنوز زبان باز نکرده‌ای عمو جان، درد آدم بزرگ‌ها را خوب می‌فهمی. ترسیدم دل کوچکت غصه‌دار شود. بگذار ما که نه می‌میریم و نه زنده می‌مانیم غصه بخوریم و روزی خشم‌مان را فریاد بزنیم شاید شما انسان زندگی کنید.

شما فعلاً لبخند بزن، گربه‌ها را در حیاط بچلان، دم بانی را بکش، زمین بخور، بلند شو، زمین بخور، بلند شو. زمین بخور، بلند شو.

تولدت مبارک عمو

پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 19:51 توسط مسعود ملک یاری

جهان بیمار است. سرطان که به عضوی می‌زند، به کبد مثلاً، شاید با گوش و زانو کاری نداشته باشد ولی سرانجام که پیروز شود، برای همه ارمغانی جز مرگ ندارد. بیماری که ما را بلعیده در تکاپوی زندگی است، گوش و زانو و چشمش سر دماغ اند ولی مرگ در کمین‌اش نشسته. شاید خوب می‌داند که کبد همه را به کشتن خواهد داد، با این حال می‌جنگد و رنج دلواپسی را به رنج بیماری زیاده نمی‌کند. زمین میلیون‌ها سال است که همین‌طور ادامه داده است. شاید از همان وقت که کسی نشست و افسانه‌ی آدم را و هبوط را نوشت یا اصلاً از همان زمان که عیسی بر جلجتا کشته شد و همین‌ها، جهان بیمار شد. روایتی هم هست که می‌گوید روزی کسی اندوه داشت و کسی نمی‌دانست.

حالا تصور کن بیمار سرطانی گاهی زخم بستر هم بگیرد، سرما هم بخورد، دندان درد هم بگیرد، مادرش بمیرد، برادرش را بکشند، نان شب نداشته باشد، چه می‌دانم، بی‌نوا باشد. فکر کن بیمار سرطانی اندوهگین باشد؛ همیشه و فقط قلبش می‌سوزد. می‌دانم که جهان به زندگی ادامه خواهد داد. می‌دانم که این بیمار مردنی نیست و می‌دانم که باید هرکجا که هستی، با هرچه در اختیار داری، هر کاری که می‌توانی بکنی... (واقعاً این‌ها را می‌دانم؟) مزخرف است.

حال من خوب است؟ جای نگرانی نیست. جز این ملال که: قسمت ما دل این بیمار بوده و سال‌هاست که عشق از این بیمار رو پوشانده است. جز تپ تپ ماهیچه‌وار دهلیزها و رپ‌رپه‌ی روزمره‌ي شریان‌ها و خس خس همسایه‌ی پیرمان، ریه، خبری در روز نمی‌شنویم. به امید عشق، شب را و روز را تاب می‌آوریم و از این زمستان می‌ترسیم. گفته بودند که زندگی همین بیم‌ها و امیدهاست ولی افسوس که بیم‌ها را همه بهره‌ی دل کرده‌اند و امیدها را به اعضای دیگر داده‌اند. خوش به حال گوش‌ها و زانوها، خوش به حال ناف‌ها، آلت‌ها، شست‌پا ها، چه خوشبخت اند دست‌ها، چه فراموشکار و راحتند چشم‌ها، چه آرام و دیوانه‌اند مغزها.

برای بیمارمان آرزویی ندارم. می‌دانم که بیمار را آرزو به کار نمی‌آید. بیمار ما خود، درد و دوای خویش است. ماییم که با آرزو زنده‌ایم.

 

این روزها و شب‌ها جز غمگساری، میگساری.

شنبه دهم دی 1390ساعت 21:17 توسط مسعود ملک یاری

در آن سفر، رنج موسی بیشتر از خضر بود.
در جلجتا یوحنا محنتی کشید که عیسی نه.
حلاج را که دست و پا می‌بریدند، کسی از رنج شبلی آگاه نبود.
کشتی‌نشینان از درد کنعان، پسر بد نوح بی خبرند.
غم قابیل بر آدم پوشیده ماند.
،
محنت آدمی را پری نمی‌داند.

جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 14:5 توسط مسعود ملک یاری


اعتراف می‌کنم غم خوانده نشدن داشتم. این روزها غم بزرگ‌تری آمده است، نه این غم که چرا من را نمی‌خوانند، بلکه چرا اصلاً نمی‌خوانند، هیچ نمی‌خوانند. زیاد حرف می‌زنند.

فرهنگ ساندویچی و سعدی کیارستمی به کنار، از حوصله‌ی تنگ آدم‌ها و بی‌دل و دماغی‌شان می‌گذریم، مردمان بی‌خوشبختی و بی‌لبخند درست، این همه مکتوب وامانده و نخوانده قبول، همه را می‌دانم ولی دلم راضی نمی‌شود. تو را که می‌نویسی نمی‌دانم، من این چنین‌ام.

روزهای نخست که به این نخواندن‌ها و قضاوت‌های پرآب و تاب پی بردم غمگین شدم. این روزها نگاه می‌کنم و فقط سر تکان می‌دهم. نه کف‌زدن‌های‌شان قند در دل آب می‌کند و نه کنایه‌های‌شان خون به جوش می‌آورد. دوست من کسی است که چیزی از من خوانده است نه آن‌که هرجا نویسنده‌ام می‌خواند. آن‌که می‌خواند و در خلوتش قضاوتم می‌کند یا گاهی به رویم می‌آورد، رفیق این دوران است حتی اگر هرگز نبینم‌اش، ندیده باشم‌اش. آن‌که تنها گزارشی از نوشته‌ها و ترجمه‌ها را می‌شنود و حکمش بر اساس اخبار است، پشیزی نمی‌ارزد.

به من سلام نکن، احوالم را نپرس، بیمار که شدم به دیدارم نیا، به مجلست دعوتم نکن، به مجلسم نیا، هم پیاله نشو، غم دلم را که هیچ‌گاه برنداشته‌ای باز هم برندار، دستم را نگیر، ولی بخوان. هرچه می‌خواهی و از هرکه می‌خواهی بخوان ولی بخوان و دهان باز کن، وگرنه خاموش؛ هیچ احدی از سکوت نمرده است. بگذار من هم موجودی باشم بی‌اهمیت در حد درخت کوچه‌تان که هرگز به دلیل خشک شدن‌اش فکر نکردی، هیچ‌وقت همت نداشتی پیاله‌ای آب پایش بریزی. بگذار من هم گربه‌ی زخمی محل باشم که می‌بینی و آه می‌کشی و فراموش می‌کنی. زخم را آه درمان نمی‌کند؛ زخم مرهم می‌خواهد. مثل کودکی که با هله هوله سیر شده است، به عصاره‌ی زندگی من ناخنک نزن که بگویی سرگرم خوردنی. من مهمان سیر دوست‌تر می‌دارم؛ مهمانی که خوراک شاهوار خورده و حتی به نان و پنیر من می‌خندد، مهمانی که حکایت سفر دارد، تجربه دارد، حرف دارد، مهمانی که در بقچه‌اش هوای تازه دارد.

بخوان و به من هم یاد بده. با من از خوانده‌های به دل نشسته‌ات حرف بزن، اطلاعاتت را به صندوق انتقادات و پیشنهادات بریز، در مسابقه‌ی هفته شرکت کن. سوادآموز نباش، آگاه باش. مرا هم از دریافته‌هایت آگاه کن . دردت را به من بگو. دستت را به من بده. دردت را بنویس. حرفت را بنویس. بنویس. من می‌خوانم.

افسوس که این  نوشته را فقط دوستانم می‌خوانند، تو باز هم نمی‌خوانی. هیچ‌وقت نمی‌خوانی.

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 15:42 توسط مسعود ملک یاری

چقدر آن روزها که به جای تمرینات ریاضی و علوم، می‌نشستم به رونویسی هوای تازه، پریا حفظ می‌کردم و با مرگ ایگناسیو اشک می‌ریختم، ساده‌تر بودم. چه رویاها که با هیوز آمد و از دست رفت، وقتی نگذاشتند "این وطن دوباره وطن شود".

برای نامه‌ای به معشوقه‌ی خیالی چقدر از "همچون کوچه‌ای بی انتها" آغاز و پایان به هم رسید. معشوقه‌ای از دختران ننه دریا، دختران دشت، دختران انتظار.

چقدر آن روزها زندگی در کوچه‌ها بیشتر بود...

اگر می‌شد به آن روزها برگشت،

جناب بامداد،

دیگر پشت تلفن بغض نمی‌کردم و بخت همصحبتی با شما را از کف نمی‌دادم...  اگر می‌شد به آن روزها برگشت، لابد می‌شد به این روزها نیامد.

ایام از شما مبارک، جناب بامداد.

دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 0:39 توسط مسعود ملک یاری

دو سال پیش مطلب مفصلی از ویکتوریا الکساندر برای دو ماهنامه ی بیناب ترجمه کردم که بخش اولش در جامعه شناسی هنر (2) (شماره چهاردهم / زمستان 88) و بخش دیگرش پس از دو سال در شماره اخیر جامعه شناسی هنر (3)(شماره نوزدهم / خرداد 90)  منتشر شده است. این هم از معجزات نشریات تخصصی ماست که کارها نه، بلکه خاطرات ما را منتشر می کنند.

جمعه چهارم آذر 1390ساعت 15:20 توسط مسعود ملک یاری


روزهای بد من، روزگار قتل‌عام امیدهاست به دست دژخیم بیم‌ها، و روزهای خوش من هنوز از راه نرسیده‌اند، اگر در راه باشند اگر.

آگاهی، پیش از دچار شدن به چنین دشواری جانفرسایی، آتش به خرمن جانی است که جز نفس‌های گاه و بی‌گاه و انتظار مرگی نابهنگام، نصیبی از زندگی نبرده است.

آگاهی پیش از تاریکی، بلایی است که سر ما آورده‌اند. از آموزگاری که در باغ ارم، مرغ سحر می‌خواند، تا پدری که «از این ولایت» درویشیان  و جلدهای رنگین جیمزباند را در صندوقچه‌ای پنهان می‌کند که مادر، ته‌مانده‌ي آجیل عید را در آن ذخیره کرده است و کودک عاشق نخودچی و کشمش را به دام کتاب و تنهایی پای صندوق می‌اندازد، همه در این آتش دستی دارند. در باغ سبز را گشودند . هنوز قدم برنداشته، بستند.

آگاهی به چه کار می‌آید وقتی آزادی به کار بستن‌اش را نداری. صندوقی طلا در کشتی شکسته‌ای است که ناخدایی بی‌خدا دارد، ناخدایی بی‌انسان، بی‌عشق، بی زندگی. حتی آرزوی جهل هم نمی‌توان کرد.

اگر دانشی یا وردی بود که پنجره‌ی رو به فردا را باز می‌کرد، آیا شجاعت نگریستن از میان آن را داشتم؟ شجاعت رویارویی با هیولای بدتر از امروز یا ...

اگر فردای بهتری هست، پس کجاست؟

آیا تاب دانستن‌اش را دارم که قصه تازه با ما آغاز شده، تمام‌اش به عمرم قد نمی‌دهد؟

سرم را بارها در خواب می‌تراشم، پیش کودکان سرطانی می‌روم، برای‌شان شکلک در می‌آورم، رویم را زمین نمی‌اندازند و بزرگوارانه می‌خندند بلکه فردا از راه برسد و گرنه بیداری‌مان که تنها به تکرار همین خواب‌ها می‌گذرد و فراموشی چهره‌های رنگ پریده‌ای که روزی دست در گردن هم داشتیم.

کاش پایان قصه باشیم.

دست‌کم تمام قصه باشیم.

  

یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 1:32 توسط مسعود ملک یاری


در این جهان هرکس در دورانی زیسته و بیم‌ها و امیدهای خویش را داشته است. یکی نشسته به انزوا در فکر لا اله الا الله و لا انا الا انا، یکی در رؤیای زر، جاودانگی و حرم‌سرا و دیگری که ندانست برای چه آمد و چطور گذشت و چرا رفت.

خاطر جهان آزرده است . این فوج انسان‌ها و نا انسان‌ها خاطرش را آزرده‌اند. به ناگهان سیلی از آدمی، وحشت زده و رو به زوال، چنگ به آرامش ازلی‌اش انداخت و دارش را ندار کرد و رفت و جای خود را به فوج بربرهایی دیگر داد.

همه حق داشتند. انسان ولی گمان ناخودآگاهش این بود که بیشتر از هر موجود دیگری حق دارد. (این‌جاست که به اشرف مخلوقات بودن‌اش کافرم.) پس دیگر همه حق نداشتند، فقط انسان حق داشت. همه جهان  و همه  هستی را گایید و تنی چند زایید و نفرت‌ها و دروغ‌ها و کینه‌ها و حسدها و عورت‌ها و تن‌پروری‌هایش را یک دم حبس  کرد و در فانوسی دمید که فرهیختگان عالم روشن کرده، پی حقیقتی می‌گشتند. فانوس هزاران بار خاموش شد و رهروی دیگری دوباره افروخت‌اش. گاه فانوس‌دار را زهر نوشاندند، گاه نفی بلدش کردند، گاه بر صلیب و گاه بردار پیکرش را سنگسار کردند.

فانوس خاموش نشد. ولی چه سود؟

از این همه تاریخ چه سود که هنوز عورتی توان آن را دارد که اندیشه‌ای را در اعماق تنهایی و سیاهچال جهل بربرها، به دست فراموشی بسپارد. دنیای ما دنیای عورت‌هاست. آن‌که می‌داند، با چشم‌های گریان و دست لرزان، رؤیا می‌سازد و نان می‌شمارد و فانوس‌بانی می‌کند، و آن‌ها که بی‌پروا و بر سنت پدران و مادران‌شان بر فانوس می‌دمند، جام زهر به دست و عورت  به مغز، با انبانی از کینه و حسد در کاهدان سینه و منجلابی از دانسته‌های بی‌خیر در ویرانه‌ی جمجمه، در پی شکارند.

از این روزگار شکایت است که حتی دیگر دار و صلیب و زهر هم نصیب فانوس‌داران نیست. تنها توهین است و درشتی و زخم‌زبان.

حالا انسان هم دیگر حق ندارد. تنها عورتیان، کینه‌ورزان و حسودان متوهم حق دارند.

این بود تاریخ ما.

باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران.

ایلی ایلی لما سبقتنی؟

یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 2:28 توسط مسعود ملک یاری

از این پس بازخوانی متون کهن را در این وبلاگم بخوانید

باقی همین‌جا برقرار است تا قرار هست.

دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 16:41 توسط مسعود ملک یاری

...همین بی‌سوادان {پیش از عصر روشنگری} بودند که ادبیات را آفریدند. قالب‌های اولیه‌ی ادبی، از اسطوره گرفته تا وزن آهنگین ترانه‌های کودکانه، از قصه گرفته تا تصنیف، و از دعا گرفته تا چیستان، همگی تاریخی کهن‌تر از خط و نوشتار دارند.بدون میراث شفاهی هرگز شعری پدید نمی‌آمد و بدون بی‌سوادان هرگز کتابی.

....

هدفی که سوادآموزی دنبال می‌کرد، هیچ ربطی با روشنگری نداشت. انسان‌دوستان و حافظان فرهنگی، که سنگ سواد را به سینه می‌زدند، تنها مباشران صنعت و سرمایه‌داری بودند؛ صنعتی که از دولت می‌خواست کارگران درس‌خوانده در اختیارش قرار دهد.

....

مقصود {از سوادآموزی} آن نبود که راه را بر «فرهنگ نوشتار» باز کنند، چه رسد به این‌که انسان‌ها را از زنجیر خامی و خُردی آزاد کنند. مقصود پیشرفتی کاملاً از نوع دیگر بود. این پیشرفت عبارت از آن بود که بی‌سوادان، این «نازل‌ترین طبقه‌ی انسانی»، را رام کنند. تخیل و اندیشه‌ی شخصی‌شان را از آنان بگیرند و از صفحه‌ی ذهن‌شان بشویند، تا از این پس نه تنها نیروی عضلات آن‌ها و مهارت فنی‌شان را به کار گیرند، بلکه از مغزهای‌شان هم بهره‌کشی کنند.

...   

آن بی‌سوادی‌ای که ما پاکسازی و طردش کرده‌ایم، هم اکنون و همچنان‌که همه می‌دانیم، از نو برگشته است؛ این بار در شکل و قالبی خالی از هر جنبه‌ی احترام انگیز. این بی‌سوادی نوینی که اکنون دیری است برا جتماع سیطره یافته بی‌سوادی نوع دوم است.

و خوشا به سعادتش! زیرا از بیماری فراموشی، یعنی دردی که به آن مبتلاست، هیچ رنج نمی‌برد؛ سرمست از آن‌که از هیچ دید و درک شخصی برخوردار نیست و قدردان این‌که کم‌ترین توان تمرکزی ندارد.

این واقعیت را که نه می‌داند و نه می‌فهمد که چه بلایی بر سرش آمده - این فلاکت را - نوعی امتیاز می‌شمارد. پرچنب و جوش است و سازگار و قاطع. هیچ لازم نیست نگران احوالش باشیم. از دلایل سلامت و خوش احوالی ِ این بی‌سواد نوع دوم یکی هم این‌که هرگز خودش خبر ندارد که بی‌سواد نوع دوم است. خودش را صاحب دانش و معلومات می‌داند، زیرا بلد است کاتالوگ انواع ماشین‌ها و همه رقم چک را بخواند. { در ایران مجلات زرد و رمان‌های بازاری و ...}

در محیطی می‌چرخد و می‌گردد که برای حفظ او از گزند هرگونه وسوسه‌ی ذهن حصاری کامل به دورش کشیده است. هرگز متصور نیست که در این محیط شکست بخورد، زیرا همین محیط او را ساخته و پرورده است تا به این وسیله دوام خالی از خللش را تضمین کند.

... بی‌سواد نوع دوم محصول مرحله‌ای نو از پیشرفت صنعت است

... رسانه‌ی آرمانی بی‌سواد نوع دوم تلویزیون است.


در ستایش بی‌سوادی، هانس انسنس برگر؛ ترجمه‌ی محمود حدادی

سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 14:45 توسط مسعود ملک یاری
تگ ها: