تبليغاتX
مک پک دونده


در مرحله‌ى انتخابات هيئت مديره معصومه انصاريان، جعفر توزنده‌جانى، محمد حسينى، اسداله درويشى، مجيد راستى، مصطفى رحماندوست، حسين شيخ‌الاسلامى، سيامك گلشيرى، حسين فتاحى، حديث لزرغلامى، مسعود ملك‌يارى، ناهيد مهدوى اصل و محسن هجرى كانديدا شدند.

هر کدام از نامزدها یک دقیقه فرصت داشتند که به معرفی و بیان دیدگاه و برنامه‌های خود بپردازند. پس از آن رأی‌گیری به عمل آمد و به ترتيب آرا مجيد راستى، محسن هجرى، حديث لزرغلامى، جعفر توزنده‌جانى، حسين شيخ‌الاسلامى، معصومه انصاريان و سيامك گلشيرى به عنوان اعضاى اصلى و مصطفى رحماندوست، مسعود ملك‌يارى و محمد حسينى به عنوان اعضاى على‌البدل انتخاب شدند.

http://nevisak.ir/Fa/index.php?option=com_content&task=view&id=700&Itemid=74

شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 0:11 توسط مسعود ملک یاری

جنگاوران جوان، مجموعه‌ رمانی است فانتزی - حماسی برای نوجوانان و جوانان. جان فلنگن نویسنده‌ی استرالیایی نویسنده‌ی مجموعه است و گویا از سال 2008 هم ساخت مجموعه فیلم‌هایی بر اساس این داستان‌ها آغاز شده است. ترجمه‌ی این مجموعه را از پاییز سال 1389 آغاز کردم و تا امروز کار را به نیمه رسانده‌ام. امیدوارم بتوانم تا پیش از پایان سال نود و یک، ترجمه‌ی جلد یازدهم و پایانی را هم به ناشر تحویل دهم و اگر عمری بود دوره‌ی کاملش را در نمایشگاه سال نود و دو ببینم.فعلاً این دو جلد منتشر شده‌اند.


مجموعه‌ی جنگاوران جوان (رمان)
(کتاب نخست) ویرانه‌های گورلان
نوشته‌ی: جان فلنگن
ترجمه‌ی: مسعود ملک‌یاری
نشر افق


از مجموعه‌ی جنگاوران جوان (رمان)
(کتاب دوم) پل آتشین
نوشته‌ی: جان فلنگن
ترجمه‌ی: مسعود ملک‌یاری
نشر افق


دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:12 توسط مسعود ملک یاری

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:18 توسط مسعود ملک یاری

نویسندگان و مترجمان جدیدترین آثار انتشارات گل‌آقا برای دیدار با علاقه‌مندان در ایام نمایشگاه کتاب در غرفه گل‌آقا حضور خواهند داشت. در صورتیکه مایل به دیدار و گفتگو با این دوستان هستید می‌توانید طبق این برنامه به غرفه گل‌آقا مراجعه کنید:

یکشنبه ۱۷ اردیبهشت: ساعت ۱۰:۳۰ صبح تا ۱۲ ظهر - دیدار با رضی هیرمندی، مترجم کتاب آقای بوگندو.


یکشنبه ۱۷ اردیبهشت: ساعت ۱۷ تا ۱۹ عصر - دیدار با رضا ساکی، نویسنده کتاب بابا باتری‌دار می‌شود.

سه شنبه ۱۹ اردیبهشت: از ساعت ۱۶ تا ۱۸ عصر- دیدار با مسعود ملک‌یاری مترجم کتاب بلارت و علی مصلح مترجم کتاب قاموس دیو.

غرفه گل‌آقا در نمایشگاه بین‌المللی کتاب، شبستان اصلی‌، راهروی ۲۵ پذیرای علاقه‌مندان به گل‌آقاست.

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:4 توسط مسعود ملک یاری

مرداد ماه سال هشتاد و نه بود که در دفتر مرحوم صابری، نشر گل‌آقا، جمع شدیم و به اتفاق پوپک صابری، گیتی صفرزاده، امیرحسین داودی، علی مصلح و حسین نوروزی، تصمیم گرفتیم بخش ترجمه‌ی رمان کودک و نوجوان را راه بیندازیم. از آن هنگام چه مصیبت‌ها که نکشیدیم و چه خنده‌هایی از نومیدی و خشم که سر ندادیم. با این‌حال سرانجام چهارتای‌شان منتشر شده‌اند. باز جای شکرش باقی است چرا که در این روزگار دل‌مان به همین چراغ‌ها روشن و سبز است تا فردا.


آقای بوگندو

نوشته‌ی: دیوید ویلیامز

تصویرگر: کوئنتین بلیک

ترجمه‌ی:‌ رضی هیرمندی

بلارت، پسری که نمی‌خواست دنیا را نجات دهد مسعود ملک‌یاری

بلارت، پسری که نمی‌خواست دنیا را نجات بدهد

نوشته‌ی: دامنیک بارکر

ترجمه‌ی: مسعود ملک‌یاری


 

قاموس دیو

نوشته‌ی: سارا ریس برنن

ترجمه‌ی:‌ علی مصلح حیدرزاده

 

شرق خورشید غرب ماه

نوشته‌ی: جسیکا دی جرج

ترجمه‌ی: دلارام کارخیران


این کتاب‌ها را می‌توانید این ایام از غرفه‌ی گل‌آقا در نمایشگاه کتاب، برخی کتاب‌فروشی‌ها و یا فروشگاه اینترنتی گل ‌آقا http://golagha.ir/golshop/  خریداری کنید.



دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:33 توسط مسعود ملک یاری

هر روز تکرار می شود؛ هر شب. این‌که انتخاب کنی چه باشی، خیر یا شر.

در همه‌ی ما اندکی بدی هست ولی دلیلی بر شر نیست و خوبی‌هایی که دلیلی بر خیر.

هر روز و هر شب انتخاب می‌کنیم ولی این سخن که خیر و شر نسبی است مزورانه‌ترین سخنی است که سالوس‌های زمان برای زنده نگه داشتن تخم شر ترویج می‌کنند. کدام نسبیت؟ مگر می‌شود اندکی آدم‌فروش بود؟ اندکی آدم کش؟ اندکی خونخوار؟ اندکی شر؟

آدمیزاد یا روحش را به ابلیس می‌فروشد یا نه. نمی‌توانی اندکی از روحت را بفروشی. تو هم اگر بخواهی او نمی‌گذارد؛ ذره ذره تو را می‌برد و هربار هم بهانه‌ای باقی می‌گذارد؛ غم نان یا ماندن برای آینده یا ترس یا هزار بهانه‌ی دیگر. مصادیق شرف بی‌هیچ سخنی هویدا است.

زندگی نیازمند حسن نیت است؛ نیازمند داوری درون. هیچ‌کس نمی‌تواند از دادگاه خویش جان سالم به در ببرد مگر آن‌که یا دادگاه را رها کند یا ابلیس را. راه دیگری نیست. محافظه‌کاری در دادگاه انسان برادر شرارت است و  ترس، خواهر ستم.

دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 21:51 توسط مسعود ملک یاری


بدون تلویزیون، ماهواره، رادیو، اینترنت، روزنامه، موبایل... می‌شود از اوضاع جهان باخبر شد. تنها دو گوش می‌خواهد؛ یکی حتی، با اندکی شنوایی. کافیست با دل و جان به صدای وانتی‌های دستفروش گوش کنید. محله‌ی ما دو وانتی ثبت شده دارد؛ یکی میرزا عبدالله، یکی ژان دورینگ. میرزا عبدلله آواز نمی‌داند و صبح تا ظهر خوب می‌خواند و ژان دورینگ که آواز می‌داند و ظهر تا عصر بد می‌خواند. این نتایج برآمده از مطالعه‌ی این دو پدیده است:

اگر میرزا عبدلله محله‌تان در کرشمه‌ی ماهور خواند و سیب‌زمینی و پیاز فروخت و ژان‌دورینگ در روح افزای راست پنجگاه، ضایعات آهن و در و پنجره خرید، بدانید که اوضاع بر وقف مراد است و اگر نه، خیلی زود می‌فهمید که چه خبر است؛ عنقریب از اوضاع جهان باخبرت می‌کنند.

وقتی میرزا عبدالله با آن بلندگوی تقویت شده‌ی اتمی، صبح روز شنبه در گوشه‌ی حزین بخواند، بدان که باز ستمگری در شهر خویش صدها تن را کشته است. اگر عصر آن روز ژان دورینگ هم به آواز دشتی رفت و بیدگانی خواند که ای داد است: حکم اعدام چند گل کبود را به اجرای احکام داده‌اند.

میرزا عبدالله اگر در همایون، لیلی و مجنون بخواند که پیداست دیداری تازه شده و تحمل فراق سخت‌تر. ژان‌دورینگ اگر در بیات اصفهان، جامه‌دران بخواند بدان که ما همه چون همیم، می‌هراسیم و غم داریم ولی زنده می‌مانیم و دست به دست می‌دهیم و اگر میرزا عبدالله در شور، عاشق‌کش خواند بدان دل کسی گرفته است در گوشه‌ای و کسی آمار دل‌گرفتگان را در اخبار رسمی اعلام نمی‌کند. ژان‌دورینگ اگر در چهارگاه زنگوله خواند، بدان که امید پیداست، اگر در آواز بیات ترک، مهربانی خواند بدان که شب می‌گذرد. میرزا عبدالله شما اگر یک هفته در ابوعطا غم‌انگیز بخواند، نشان زمستان است. ژاندورینگ‌تان اگر در سه گاه، رنگ دلگشا خواند بهار نزدیک است.

میرزادورینگ‌ها هفت گوشه‌ی عشق را، بیم‌ها و امیدهای انسان را پرسه می‌زنند. میرزا دورینگ‌های دستفروش محل‌تان را به کلاس آواز بفرستید، از شر تلویزیون، رادیو و الخ خلاص شوید تا آسوده‌تر زندگی کنید.

شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 11:47 توسط مسعود ملک یاری

 

از بانک می‌آمدم. قسط داشتم. عصر زمستانی آفتابی و سرد، در فکر جیب و خرج و برج تا پایان سال، کنار خیابان را گرفته بودم و از درخت‌های خواب می‌گذشتم. ماشین‌ها از روبه رو می‌آمدند و گاهی نزدیکم که می‌شدند به جبر غریزه سر بالا می‌کردم که نکند بایستند نشانی بخواهند یا ترمز بریده باشند بزنند ناکارم کنند ولی می‌گذشتند.

دویست هزارتومان آخر را جمع و تفریق می‌کردم از زندگی که شیهه‌ی اسبی به گوشم خورد. سر بالا کردم و دیدم‌شان؛ چهارتا بودندٰ درست وسط بلوار اسبی با کره‌اش شمشادها را دندان می‌زد  و دو الاغ یکی سفید و یکی قهوه‌ای رمیده بودند و می‌دویدند. میخکوب نگاه‌شان کردم. پیرمردی که چکمه‌های پلاستیکی به پا داشت و ترکه‌ای به دست گرفته بود، افسار مادیان را می‌کشید و نگران به الاغ‌ها نگاه می‌کرد و فریاد نامفهومی سر می‌داد. الاغ‌ها دورتر شدند و وسط خیابان آمدند. چند ماشین به‌شان رسیدند و ایستادند و بوق زدند. پیرمرد طناب پوسیده‌ی پلاستیکی مادیان را کشید. کره شیهه کشید. الاغ سفید از کنارم رد شد. ماشین کم بود ولی همان‌ها که می‌گذشتند بوق می‌زدند و سفید بیشتر می‌ترسید. قهوه‌ای کم‌تر ترسیده بود ولی پی سفید می‌رفت. پیرمرد نگاهی به من کرد. به گمانم گفت بگیرشان. من تکان نخوردم. اسب‌ها و الاغ‌ها به ذهنم تاخته بودند بی‌آنکه صدای سم‌های‌شان را بر آسفالت بشنوم. بساط چرتکه هم چنان به راه بود که اختیار دست و پایم را گرفته بود. الاغ‌ها دور می‌شدند. پیرمرد به زحمت مادیان را کشید و به زمین خالی کنار خیابان برد، کره هم پی‌شان رفت. بید نحیفی دو ساله کاشته بودند. پیرمرد افسار پوسیده و کوتاه را به بید جوان بست و همان‌طور که چوبدستش را در هوا تکان می‌داد دوید. کره دوباره شیهه کشید ناگهان همه‌جا دشتی شد نه سبز و نه خشک ولی وحشی و آزاد و من دست در جیب نداشتم و چرتکه‌ی مغزم خاموش بود. کتم را در آوردم و دویدم. کره اسب هم دنبالم دوید. همان‌طور کنارم می‌تاخت و گاهی تن‌مان را به هم می‌زدیم و می‌خندیدیم. مادیان سرش بالا بود و زاغ‌مان را چوب می‌زد. به برکه‌ای رسیدیم آب خوردیم و نفس چاق کردیم. کره شیهه کشید. روی چمن‌ها دراز کشیده بودم و سرمای هوا و گرمای کم‌ رمق خورشید دم غروب را پشت پلک‌های سرخم احساس می‌کردم که دور شدنش را شنیدم. نشستم و نگاه کردم. کره اسب بر می‌گشت. مادیان افسارش را کشید. بید کج شد و افسار پاره شد. خواستم بدوم ولی مادیان جایی نرفت. خیالم راحت شد. همان‌جا بته‌ای برای چریدن پیدا کرد. یکی بوق زد. دوباره به خیابان برگشته بودم. نه دویده بودم و نه هیچ. همان‌جا میخکوب. چرتکه دوباره روشن شد. پیرمرد به الاغ سفید رسیده بود. صدایی کرد و هر دو دور زدند. دو جوان سر از ماشین درآوردند و چیزی گفتند . یکی‌شان با موبایل عکس گرفت. پیرمرد با الاغ‌ها برگشت. از کنارم گذشتند. در دلش چه می‌گفت نمی‌دانم ولی نگذاشت مادیان را ناز کنم. گفت: مرده‌شویت را ببرند با آن چرتکه‌ات. افسار مادیان و الاغ سفید را گرفت و به راه افتاد. کره و قهوه‌ای هم پشت سرشان رفتند. چند لحظه ماندم. خیلی زود دور می‌شدند. عاقبت چرتکه را خاموش کردم. همان‌جا  کنار خیابان گذاشتمش با یک یادداشت:

من رفتم. تو هم بیا.

دنبال‌شان می‌دویدم.

عصر شنبه

پانزده بهمن نود

شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 20:44 توسط مسعود ملک یاری
تگ ها: داستان‌ها

آپتین جان عمو روزگار از شما مبارک باشد.

این روزهای عمویت خراب است. دلش می خواهد هر روز صبح مثل آن آدینه‌ای باشد که آمدی بیدارش کردی. ایستادی چند دقیقه‌ای. بیدار بودم. انگشت به دهان نگاهم می‌کردی که:«این سیبیلوهه کیه؟»

قربانت شوم.

نیامدم چون با این دل تکه پاره که نمی‌شود بغلت کرد. تو هنوز زبان باز نکرده‌ای عمو جان، درد آدم بزرگ‌ها را خوب می‌فهمی. ترسیدم دل کوچکت غصه‌دار شود. بگذار ما که نه می‌میریم و نه زنده می‌مانیم غصه بخوریم و روزی خشم‌مان را فریاد بزنیم شاید شما انسان زندگی کنید.

شما فعلاً لبخند بزن، گربه‌ها را در حیاط بچلان، دم بانی را بکش، زمین بخور، بلند شو، زمین بخور، بلند شو. زمین بخور، بلند شو.

تولدت مبارک عمو

پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 19:51 توسط مسعود ملک یاری

جهان بیمار است. سرطان که به عضوی می‌زند، به کبد مثلاً، شاید با گوش و زانو کاری نداشته باشد ولی سرانجام که پیروز شود، برای همه ارمغانی جز مرگ ندارد. بیماری که ما را بلعیده در تکاپوی زندگی است، گوش و زانو و چشمش سر دماغ اند ولی مرگ در کمین‌اش نشسته. شاید خوب می‌داند که کبد همه را به کشتن خواهد داد، با این حال می‌جنگد و رنج دلواپسی را به رنج بیماری زیاده نمی‌کند. زمین میلیون‌ها سال است که همین‌طور ادامه داده است. شاید از همان وقت که کسی نشست و افسانه‌ی آدم را و هبوط را نوشت یا اصلاً از همان زمان که عیسی بر جلجتا کشته شد و همین‌ها، جهان بیمار شد. روایتی هم هست که می‌گوید روزی کسی اندوه داشت و کسی نمی‌دانست.

حالا تصور کن بیمار سرطانی گاهی زخم بستر هم بگیرد، سرما هم بخورد، دندان درد هم بگیرد، مادرش بمیرد، برادرش را بکشند، نان شب نداشته باشد، چه می‌دانم، بی‌نوا باشد. فکر کن بیمار سرطانی اندوهگین باشد؛ همیشه و فقط قلبش می‌سوزد. می‌دانم که جهان به زندگی ادامه خواهد داد. می‌دانم که این بیمار مردنی نیست و می‌دانم که باید هرکجا که هستی، با هرچه در اختیار داری، هر کاری که می‌توانی بکنی... (واقعاً این‌ها را می‌دانم؟) مزخرف است.

حال من خوب است؟ جای نگرانی نیست. جز این ملال که: قسمت ما دل این بیمار بوده و سال‌هاست که عشق از این بیمار رو پوشانده است. جز تپ تپ ماهیچه‌وار دهلیزها و رپ‌رپه‌ی روزمره‌ي شریان‌ها و خس خس همسایه‌ی پیرمان، ریه، خبری در روز نمی‌شنویم. به امید عشق، شب را و روز را تاب می‌آوریم و از این زمستان می‌ترسیم. گفته بودند که زندگی همین بیم‌ها و امیدهاست ولی افسوس که بیم‌ها را همه بهره‌ی دل کرده‌اند و امیدها را به اعضای دیگر داده‌اند. خوش به حال گوش‌ها و زانوها، خوش به حال ناف‌ها، آلت‌ها، شست‌پا ها، چه خوشبخت اند دست‌ها، چه فراموشکار و راحتند چشم‌ها، چه آرام و دیوانه‌اند مغزها.

برای بیمارمان آرزویی ندارم. می‌دانم که بیمار را آرزو به کار نمی‌آید. بیمار ما خود، درد و دوای خویش است. ماییم که با آرزو زنده‌ایم.

 

این روزها و شب‌ها جز غمگساری، میگساری.

شنبه دهم دی 1390ساعت 21:17 توسط مسعود ملک یاری