
مطلبی که در ادامه می خوانید متن سخنرانی بنده در دانشگاه شیراز در «سمینار آسیب شناسی نقد و نظریه در ادبیات کودک و نوجوان» است. از دکترخسرو نژاد که بنده را قابل دانسته و به این سمینار دعوت کردندُ سپاسگذارم. متاسفانه در سایت خبرگزاری مهر و غیره صرفاْ بخش هایی از مقاله را که به نقد ادبیات چپ گرای کودک ایران پرداخته ام منتشر شده که ممکن است شائبه هایی ایجاد کند.
جريان سوم
آسيبشناسي مبنا در ادبيات كودك و نوجوان ايران
و تغيير الگوهاي داستاني
چكيده مقاله
ادبيات كودك و نوجوان به شكل نوين خود كه فارغ از تعليمي يا سرگرم كننده بودن با «عامليت كودك» به حيات خود ادامه ميدهد، محصول يك انقلاب مبنايي در طرز تلقي نسبت به كودك و خواندنيهاي اوست. اين اتفاق در آمريكا طي قرن نوزدهم رخ داد و در سراسر دنيا با تصويب كنوانسيون حقوق كودك تثبيت شد. هدف از اين مقاله آسيبشناسي مبنا و تلقي نسبت به كودك و ادبيات اوست و اميد است بتوان با پيگيري تبديل دوران هژمونيِ «قدرت ناظم » به سيطره «الفت ناظم » و انطباق آن با جامعه ايران، به مشكلات مبنايي و انضمامي طرز تلقي نويسندگان و منتقدان اشاره كرد و در ادامه با بررسي تغييرالگوهاي اندرسني به الگوي واقعيتهاي مجازي در بافت ادبيات داستاني كودك و نوجوان ايران، به معيارهاي نقد اين الگوي نوظهور بپردازيم. سالهاست كه كودكان و به خصوص نوجوانان ايراني به دليل توسعه ارتباطات و تغيير فرم وسايل ارتباطي و نيز اسباببازيها و هجوم بازيها و ترجمه و انتشاركتبي كه مروج و شامل الگوهاي مجازي و قهرمانان تازهاند، ديگر ارتباط چنداني با الگوهاي داستاني اندرسني ندارند. حال اينكه آيا اشتياقي هم به اين گونه آثار كه همراه نسلهاي پيشين بودهاند، دارند يا نه بحث ديگري است اما آنچه اميد است در اين مقاله به دست آيد، آسيبشناسي دو جريان فربه معاصر ادبيات كودك ايران، لزوم ايجاد جريان سوم و پرداختن به ويژگيهاي ممتاز الگوهاي جديد و بررسي ميزان آشنايي نويسندگان و منتقدان ادبيات كودك ايران با ويژگيها و مختصات اين الگوهاي داستاني است.
آدمها را بايد به حال خودشان گذاشت. آدمها سه دستهاند؛ دسته اول، دسته آخر و دسته وسطی اين دو دسته! دسته اول را قبلاً مفصلاً طي مقالهاي شرح دادهام و دسته آخر را بعداً طي ماجرايي توضيح خواهم داد، لاجرم گوش كنيد به شرح دسته وسط.
دسته وسط به لحاظ زبانشناختيك! به دو عنصر دسته و وسط اشاره دارد كه چيزهايي از نشانهشناسي در خودش مستور است. و به لحاظ هاي ديگر هم مركب از دو عنصر است كه در هم مستوراند.
نشسته بودم پاي تلويزيون كه مرد غمگين فغفوري آمد و گيتار را روي پايش گذاشت و شروع كرد به خواندن، تمام جان مطلب راجع به دسته وسط، در شعري كه اين آقا ميخواند قابل بازشناسي است. اجازه بدهيد شعر را بيايم:
يخ كردي لاغر شدي
پژمردي پرپر شدي
مياد كه داغت كنه
دوباره چاقت كنه
باور كنيد اين آرت محض است، پوئم خالص است، ايمپاتي ناب است! آدم يك طورياش ميشود. بعد از بمباران هیروشیما، اين اولين چيز جدياي بود كه شنيدم، آدم دردش ميگيرد اينقدر اين شعر خوب است. ترانه سرايي بايد شرم كند كه همچين كاري تابحال نكرده با كسي، به كسي!
جهان پر از رازهاي ناشناخته است. برای همین ميخواهم يكي ديگر از ترانههای نوين را خدمتتان معرفي كنم.
چپيده بودم توي تاكسي و به خيل مردم غمگسارِ خوشقلبِ! خريدار نگاه ميكردم كه با نشاطي ويژه، بناجيل (احتمالاً جمعِ متبسمِ مفتضحِ بنجل است) شب عيد را بار ميكردند. راديوي تاكسي روشن شد و مهوشِ خراماني، شروع كرد به ارائه نكات پرمغز و اصولاً نغزي راجع به «اميد به زندگي» و گوجه فرنگي بندرعباس. بعد يك آهنگي را پخش كردند و به هموطن جواني كه بيكار بود و داشت نرخ منفي بيكاري دولت مهرورزي را خراب ميكرد، ميكروفون دادند تا بخواند.(اين روزها برنامه اين است كه دست هر كس كه بيكار است يك چيزي ميدهند تا ديگر بيكار نباشد و خداي ناكرده نرود بشود اينترنت يا شرابخوار يا تهاجم فرهنگي يا اراذل دانشگاهي!)
خلاصه آهنگ اصلي كه پخش شد اين بود:
بي تو كدوم ستاره پا تو شبم ميذاره؟
آقاي گلدهان (مجري يا همان مهوش خرامان) كلي راجع به نااميدي در اشعار امروز ايران حرف زد و گفت كه چرا داريم اينقدر نك و نال ميكنيم و حال اين همه شهروند شاد را ميگيريم؟ و به آقاي بيكار پيشنهاد كرد تا جاي واژهها نااميدگرانه را با واژههاي اميدگرانه! پر كند و مثلاً به جاي «بي»، بگذارد «با» و به جاي«ستاره» بگويد «مناره». ماحصل ماجرا اين شعر شد:
با تو كدوم مناره پا تو شبم ميذاره؟
شعر تازه از راديو پخش شد. مردم دارند بناجيل را به سمت خانهها حمل و نقل ميكنند.
شب عيد
دو واحد منصور حلاج
- در راه كه ميرفت با بندِ گران ميخراميد و نعره زنان ميگفت: حق، حق، حق. تا به زير دار بردند. بوسه بر دار زد و گفت: معراج مردان عشق است.»
قد كوتاهي داشت با موها و سبيل سفيد و پرپشت و آرامش كم نظيري كه در صورت شيري و خندانش موج ميزد. هر لحظه انتظار ميرفت كه در اين سكوت ِ پس از آن شروع آتشين، چشمان نمدار و براقش آماج گريه شود. بي وقفه نامش راگذاشتم «مرآه البلهاء». همیشه همین طور است. یک چیزی را یک جایی میشنوم و حالا بیا درست اش کن. یک بار حتی به خاطر این که با دیدن یک مأمور پلیس گفتم؛« اِه! یه بچه موکنای !» کلی کتک خوردم ولی خب کی گفته همه با کتک درست میشوند؟
يكي دو نفر آن جلوی کلاس، تحت تأثير افتتاحيه منحصر به فرد «مرآه البلهاء، پاها را روي رديف جلويي صندليها انداختند و دست به كار چك و چانه شدند و منتظر كلام بعدي تا در يك قضاوت سريع و بي خطا، مشخص كنند اين يكي جزو كدام دسته از استادان است. صداي شكم يكي بلند شد. انگار كلاس، زمان زيادي بيش از حد و حوصلهي معدهي يك دانشجوي سينما ساكت مانده بود، پس صاحب شكم باب گفتمان را براي حفاظت از آبرو لااقل جلوي خانمها كه انگيزهي بسيار مهميبراي درس خواندن در دانشگاهها و به طور کلی زندگی محسوب ميشوند، بازكرد:
ببخشيد استاد! راجع به كدام يك از عرفا بود؟
«مرآه البلهاء»، صداي مخملي و كشداري داشت و با هر كلمه انگار زنبورک دلت را به غازغاز میانداخت. نگاهي به صاحب شكم كرد و طوري كه انگار قصد پاسخ داشته باشد، ادامه داد:
- وقتيكه او را بدار ميزدند روي بقبله گردانيد. مناجات با معشوق كرد و گفت : آنچه او داند. چون بر سر دار شد، جماعتي كه مريدانش بودند، سؤال كردند كه چه گويي بر ما كه مقران توييم و در منكران كه سنگ خواهند انداخت؟ گفت ايشان را دو ثواب و شما يك ثواب باشد از براي آنكه شما را به من حسن ظن پيش نيست و ايشان از قوت توحيد و صلابت شريعت ميجنبد و توحيد در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.
دختر و پسري كه نامشان را خسرو و زليخا گذاشته بودم از كنار هم بلند شدند و با اشارهي كوتاه انگشت سبابه و يا چهار انگشت كشيده و عرق كرده، خروجشان را به اطلاع اجازهي «مرآه البلهاء»رساندند. صاحب شكم روي شكم خيمه زد و هيئت منصفهی تعيين گونهی اساتيدِ تازه وارد، با كشيدن آهي از روي تأسف اعلام كرد كه طرف از نوع درويش مسلكِ كند و نصيحت باز است و احتمالاً عمراً از روايت پست مدرن و دكانستراكچر و عدم قطعيت داستان پست مدرن و مابقي جریانات امروزهنری خبر ندارد و تا پايان ترم ميخواهد حكايت بخواند و منتظر باشد تا اتفاقي در ما بيافتد. ما كه نيستيم.
«مرآه البلهاء»، نگاه مرطوب اما نافذش را به هيئت منصفه دوخت و آنهابي اختيار پاهايشان را از روي صندليها جمع و جور و براي اولين بار حالت نشستن آدم وار را سر کلاس، تجربه کردند. «مرآه البلهاء» طوري كه انگار آه هيئت منصفه را شنيده باشد ادامه داد:
- پس شبلي در برابر آمد و بآواز بلند گفت:
اولم ننهك عن العالمين و گفت:
ماالتصوف، اي حلاج؟
فرمود: كمترين مقام اينست كه ميبيني.
گفت بلندتر كدام است؟
فرمود: ترا بدان راه نيست.
صاحب شكم بر سر ذوق آمد:
منصور حلاج! درست حدس زدم استاد؟
نفر جلويي من كه با آن ريش يكي در ميان و صورت لاغر و گونه برجسته اش شبيه متخصصان علوم تغذيه در « روآندا »بود و تا آن لحظه سرش را ميان خطوط روزنامهي صبح پنهان كرده بود و دفاعيات يكي از نشريات در دادگاه مطبوعات را ميخواند، براي چند لحظه سر بلند كرد تا ببيند چه خبر است كه باب سؤال و جواب باز شده؟ اعضاي هيئت منصفه هم متشكل از دو نفر آقا و سه نفر خانم، بلند شدند و با صدايي شبيه « فوه » يا « چيش » ويا « فيش » كلاس را ترك كردند و متخصص علوم تغزيه نيز به سركار سابقش برگشت. در همين مو قع مسن ترين فرد كلاس كه طبق گفتهی خودش در جلسه معارفه، شخصاً با فرمانده ناو وینسنت راجع به حرکت کثیفش،شلیک به هواپیمای مسافربری، مکاتبه داشته، بلند شد و تا نزديك « مرآه البلهاء » رفت و دليلي براي ترك پيش از موعدكلاس آورد و با چند تعظيم كوتاه، با اجازه گويان و عذرخواهنده از كلاس خارج شد. « مرآه البلهاء » آهي كشید و تا انجام همهی اين فعل و انفعالات صبركرد. آنوقت با تبسميادامه داد:
- هركس سنگي ميانداخت. شبلي گلي انداخت. حلاج آهي كشيد و گفتند: آخر اين همه سنگ انداختند هيچ نگفتي از اين گل آه برآوردي؟ فرمود: آنهانميدانند معذورند. از او سخنم ميآيد كه داند و نميبايد انداخت.
صدايي شبيه ماغِ ورزايي در فضا پيچید. گويا صاحب شكم هرچه دل و روده را در كمند دستهايش سفت پيچيد، افاقه نكرد. « مرآه البلهاء » آرام به طرفش رفت و بي آنكه نگاهش كند دست روي شانه اش گذاشت و در سكوتي زمزمه وار و در خلال يك دم و بازدم كشدار و تصفيه كننده به او حالي كرد كه ميتواند براي رفع مشكلش كلاس را ترك كند. صاحب شكم هم بلند شد و با صورتي رنگ پريده و با فكر به اين نكته كه خوشبختانه آدم مهميدر كلاس حضور نداشت تا گوز درونی شدهی رودههايش را بشنود، بيرون رفت. از شاگردان مشتاق هنر،جز من و متخصص علوم تغذیه در روآندا،تنها کسي كه در كلاس باقي مانده بود، دختری جنوبی و مرموز بود. بر عكس من كه مدام نگاهم را ميان آدمهاي كلاس و « مرآه البلهاء » میچرخاندم و از همه چيز مطلع شده بودم، او از ابتدا نشسته در رديف دوم به استاد خيره شده بود و تكان نميخورد. « مرآه البلهاء » به طرفش رفت:
- پس دستش بريدند. خنده كرد و گفتند چرا ميخندي؟
فرمود: الحمد الله كه دست ما را بريدند. مرد آن باشد كه دست صفات ما را كه كلاه همت از تارك عرش ميربايد ببرد.
پاهايش را بريدند. تبسميكرد و گفت:
پل گاجار
مسعود ملك ياري
خواندنيهاي چاپ شده مذهبي در امريكاي شمالي تاريخ مطولي دارد و بين انقلاب و جنگ داخلي اين كشور، ادبيات مذهبي در هر نوع و شكلي فرهنگ نوپاي اين سرزمين را اشباع كرد. اين ماجرا به قرن ششم برميگردد، زماني كه در سال 1539، خوئان پاولوس ايتاليايي براي راهاندازي دفتر نمايندگي تحت فرمان اولين اسقف كاتوليك، پا به مكزيكو سيتي گذاشت. از آن زمان، بخش عمدهاي از آنچه در امريكا منتشر شد، مشخصاً رگههاي مذهبي داشت. يك قرن بعد، پيوريتانها به ارتباط ميان مذهب و نشر در حوزه انتشارات خود و فعاليت هاي ادبيشان ادامه دادند. در 1639 اولين ماشين چاپ در محلات امريكايي بريتانيا، در محله بِي ماساچوست ساخته شد. در سال 1640 اولين كتاب اين محلات توسط اين ماشين منتشرشد: كليات سرودهاي مذهبي (يا سرودهاي مذهبي بي كه از بين معروفترين سرودهاي مردمي جمعآوري شد).
پيشرفت كار صاحبان نشر امريكايي و گسترش آنها در نواحي بريتانيايي، ارزش بالاي فوقالعادهاي در محله بي ماساچوست پيدا كرد. در همين موقع، اين چاپها در سرتاسر جهان يكي از بهترينها بودند و اين به خاطر كثرت پيوريتانهاي تحصيل كردهاي بود كه به اين مناطق مهاجرت كرده بودند. اين پيوريتانها بر اين باور تزلزل ناپذير بودند كه همگان ميبايست بتوانند به تنهايي انجيل را بخوانند. اعتقاد به لزوم خواندن كتاب مقدس توسط همه، كمك كرد تا اولين قانون آموزش در محلات بريتانيايي در سال 1642 تصويب شود و راه را براي انتشار دهها عنوان كتاب مذهبي در ولايات باز كرد. به هنگام درگيريهاي انقلاب، قريب به پنجاه ماشين چاپ در محلات مختلف فعال بود. بخش اعظم آنها در نيوانگلند يافته بود. نواحي شمال شرق ايالات متحده به ويژه بوستون، فيلادلفيا و نيويورك، با تاريخ طويل ادبيات و نشرشان، در اواخر قرن هجده و اوايل قرن نوزدهم به مركز نشر در ايلات متحده تبديل شدند.
نقدي بر« ماجراهاي تام ساير»
اثر مارك توين
این مقاله در شماره ۱۲۱ کتاب ماه کودک و نوجوان چاپ شده است.
دكتر جيمز ال. رابرتس
مسعود ملكياري
اشاره مترجم
:«هر كس بخواهد موضوع اين داستان را پيدا كند تعقيب ميشود؛ هر كس بخواهد نتيجه اخلاقي آن را پيدا كند تبعيد ميشود؛ هركس بخواهد نقشه آن را پيدا كند تيرباران ميشود.»
سموئل كلمنس بي شك نقطه عطفي در ادبيات امريكا محسوب ميشود
. وي پس از نگارش اثري كه در ادامه تحليل رابرتس را بر آن ميخوانيد، با نوشتن هكلبري فين كه به زبان عاميانه امريكايي سخن ميگويد، پايهگذار نثري شد كه سالها بعد تأثيراتش را در برخي آثار نويسندگان «شوخي ساز»ي چون ارنست همينگوي و كرت ونه گات و... ميتوان ديد. اما آنچه در اينجا مهم مينمايد، بررسي اين آثار كه به لحاظ حضور دو شخصيت تام و هك و خل بازيهايشان تا مدتي از بيم فاسد كردن اخلاق كودكان به كتابخانهها راهي نداشتند، به عنوان دو شاهكار ادبيات كودك و نوجوان است. اين دو اثر به نوعي آغاز انحطاط ادبيات اتو كشيده كودك و نوجوان است. ادبياتي كه نگران تربيت «نامناسب» كودكان و انحراف ايشان بود. ادبياتي كه آنارشي دست جمعي كودكان و به خصوص نوجوانان را با چشماني گرد شده به تماشا مينشست و باز از يك طرف به مواعظ خود پيرامون مضرات چپق، لزوم سازگاري با عرف و متابعت از قوانين موجود جامعه ادامه ميداد و از طرفي، با نگرشي تحول خواه، او را به بر هم زدن نظم موجود فرا ميخواند. با نگاهي به «ماجراهاي تام ساير» و «سرگذشت هكلبري فين» ميتوان موجودات محصول اين طرز «تربيت» را ديد.مترجم فرهيخته آقاي دريابندري حق مطلب را در مقدمه مفصل
«سرگذشت هكلبري فين» درباره تفاوتهاي اين دو اثر به لحاظ ادبي با انجام مقايسههاي مختلف زباني، شيوه روايت و تفاوت زاويه ديد و با ذكر نمونه، ادا كردهاند. اما آنچه به نظر نگارنده، هنگام ترجمه كتاب تحليل ماجراهاي تام ساير جالب آمد، تأكيد رابرتس بر نكتهاي كه ذكر شد در بخش تفاوتهاي هك و تام است. اين تفاوت كه درك آن قطعاً بايد تأثير بسزايي بر نويسندگان بيدار امروز ايراني داشته باشد، در محدوده اثر به درك تفاوت آنچه جورج سانتايانا نامش را «سنت نجبا» ميگذارد و نوجوان خط كشي شده و پر از تعارضي به نام تام را حاصل ميدهد با عصيان «پاپتيهاي سواحل ميسي سيپي» كه هك نماد آن است منجر ميشود و در يك نتيجه گيري كليتر – كه منظور نظر نگارنده است – به درك ناكارآمدي ادبيات محافظهكار و «دست به سينه» كه ميخواهد از آينده نوجواناني مراقبت كند كه قهرمان حكايت «چشمه و تشنه» اند، و صرافت ايجاد بنيان ديگري براي ادبيات بومي كودك و نوجوان منجر خواهد شد.به عبارت ديگر، اگر بخواهيم توين را براي اين بحث مصادره به مطلوب كنيم، ميتوانيم بگوييم كه وي با ماجراهاي تام ساير، آخرين اثر درخشان دوره
«ادبيات كودك محافظهكار» را مي نويسد و اين كار را با تمام قواعد ساختاري، اعم از انتخاب زاويه ديد سوم شخص، استفاده از توصيفات مرسوم، گفتار متعارف و غيره همراه ميسازد و آنگاه با نوشتن هكلبري فين، خط بطلاني بر اين دوره كشيده و با به رسميت شناختن عامليت كودك در ادبيات خويش، دوران جديدي را در ادبيات كودك و نوجوان آغاز ميكند.مطلبي كه در ادامه ميخوانيد، منتخبي از ترجمه كتاب
«تحليل ماجراهاي تام ساير» است كه نوسط بنگاه وايلي منتشر و به همين قلم ترجمه شده است. اين كتاب شامل هشت بخش «زندگي و آثار مارك توين»، « مرور داستان و مقدمهاي بر تحليل»، «طرح گرافيكي شخصيتها»، «شرح مضامين و تمهيدات ادبي اثر»، «چند پرسش مفهومي پيرامون تحليل شخصيتها»، «افزايش درك مخاطب از اثر با چند نقد»، «مرور و تثبيت آنچه در اين كتاب خواندهايد» و «كتابشناسي، معرفي منابع الكترنيكي و سايتها» است. اميد است ترجمه و انتشار اينگونه مطالب كه نمونههاي نقد عملي(كاربردي) محسوب ميشوند، بتواند علاوه بر معرفي بيشتر شاهكارهاي ادبيات كودك و نوجوان، الگويي براي نقد روشمند به دست دهند.دوست نازنینی دارم؛ نامش مسعود ملکیاری است.
روزی روزگاری در جایی روایتی خواند, برایم خیلی جالب بود.
میگفت؛ انسانها سه دستهاند؛دستهی اول. دستهی دوم و دستهی سوم.
دستهی اول خود به دو دسته تقسیم میشود؛ دستهی اولِ دستهی اول و دستهی دومِ دستهی اول.
دستهی اولِ دستهی اول، انسانهایی هستند که زیر مجموعهی موجودات دسته اولی قرار میگیرند و کارکرد مشخصی در رفتارهای میان دستهای دارند.
خب این از دستهی اولِ دستهی اول.
اما دستهی دومِ دستهی اول را نگه دارید تا بقیهاش را بگویم.
دستهی دوم انسانها به دستههای دیگری تقسیم نمیشوند چون خودشان از مجموعههای تک دستهای هستند.
اما دستهی دومِ دستهی اول را که به یاد دارید؟ آن دسته، تنها دستهایست که کارش {...} است. یعنی دستهای که با یک چیزهای {...}سرو کار دارد.
حالا همهی دستهها کنار هم بایستند تا ببینم چه خبر؟
دستهی سوم تویی، که سرِکاری... حالا هر چقدر میخواهی داد بزن؛ چون من ساکتم.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران، (ایبنا)، مسعود ملکیاری، مترجم زبان انگلیسی، کتابی را ترجمه کرده که طی آن جیمز هاردی، منتقد و استاد دانشگاه، به تحلیل و بررسی دنیای افسانهای جی.آر.آر تالکین، نویسنده بریتانیایی و خالق رمان «ارباب حلقهها» پرداخته است.
دنیای تالکین نقد و بررسی میشود
تحلیلهایی از جیمز هادری، از آثار جان رونالد تالکین، نویسنده بریتانیایی تبار، به زودی با ترجمه مسعود ملکیاری منتشر میشود.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران، (ایبنا)، مسعود ملکیاری، مترجم زبان انگلیسی، کتابی را ترجمه کرده که طی آن جیمز هاردی، منتقد و استاد دانشگاه، به تحلیل و بررسی دنیای افسانهای جی.آر.آر تالکین، نویسنده بریتانیایی و خالق رمان «ارباب حلقهها» پرداخته است.
همچنین در این کتاب علاوه بر زندگینامه تالکین، نقد و تحلیلی بر رمان «ارباب حلقهها» نیز به انتشار رسیده است.
جان رونالد روئل (جی.آر.آر) تالکین، نویسنده و زبان شناس انگلیسی و خالق رمانهایی چون «هابیت»، «ارباب حلقهها»، «سیاسیلماریلیون» و «ماجراهای تام بامبادیل»، در ۳ ژانویه سال ۱۸۹۲ میلادی در افریقای جنوبی متولد شد. او از سال ۱۹۲۵ تا ۱۹۵۹، استاد زبانشناسی تاریخی (فیلولوژی) در دانشگاه آکسفورد بود.
غالب کتابهای تالکین یک رشته افسانههای تاریخی در مورد تاریخ اسطورهای و خیالی برای گذشته دور زمین است.
وی علاقه وافری به ساختن زبانهای علمی داشت و شاید او تنها کسی باشد که ۱۵ زبان ساختهاست.
سه فیلمی که در هالیوود و بر اساس رمان سه گانه «ارباب حلقهها» تهیه شده است، در سالهای 2001، 2003 و 2004، به سه جایزه اسکار دست یافتهاند.
سه گانه «ارباب حلقهها» در ایران اولین بار توسط رضا علیزاده ترجمه و به سال ۱۳۸۲ توسط انتشارات روزنه به چاپ رسید. از «هابیت» اثر دیگر این نویسنده، در ایران پنج ترجمه به چاپ رسیدهاست و دو ترجمه از مریم واثقیپناه و رضا علیزاده از «سیلماریلیون» وجود دارد.
کتابی دیگر با نام «درخت و برگ» شامل سه داستان فانتزی از تالکین توسط مراد فرهادپور به فارسی برگردانده شدهاست.
کد مطلب: 11792
آدرس مطلب: http://www.ibna.ir/vdcj8aev.uqevhzsffu.html